{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

..My evil angel..

..My evil angel..
پارت ⁵
...
فصل اول: آغاز تغیر💫💥

بعد از دیدن کتاب سرنوشت‌ها...

ا.ت دیگر آرامش نداشت.

شب‌ها خوابش نمی‌برد.

هر بار که چشم‌هایش را می‌بست...

تصویر خودش وجونگکوک را می‌دید.

غرق در خون.

تنها.

شکسته.

و در نهایت...

کشته شده به دست همان فرشته هایی که روزی به آن‌ها خدمت کرده بود.

...

چند روز گذشت.

...

ا.ت بیشتر وقتش را در کتابخانه ممنوعه می‌گذراند.

کتاب پشت کتاب.

طومار پشت طومار.

او دنبال حقیقت می‌گشت.

اما هرچه بیشتر می‌خواند...

بیشتر ازفرشته هاو بهشت متنفر می‌شد.

...

یک شب...

در حیاط قلعه ایستاده بود.

باران سیاه آرام روی سنگ‌های تیره می‌بارید.

...

دستش را مشت کرد.

...

+«دیگه بسته حالا نوبت منه.»

...

ناگهان انرژی تاریکی دور بدنش پیچید.

بال‌های سفیدش لرزیدند.

...

پرهای سفید کم‌کم خاکستری شدند.

...

ا.ت با ناباوری به دستانش نگاه کرد.

...

در همان لحظه...

صدای قدم‌هایی از پشت سرش شنیده شد.

...

بدون اینکه برگردد فهمید.

جونگکوک.

...

_«داری چیکار می‌کنی؟»

صدایش سرد بود.

...

ا.ت برگشت.

+«دارم تغیر میکنم.»

...

_«این تغیر کردن نیست.»

...

+«پس چیه؟»

...

جونگکوک نگاه کوتاهی به بال‌هایش انداخت.

...

_«داری خودتو نابود می‌کنی.»

...

ا.ت اخم کرد.

+«تو چیزی نمی‌فهمی.»

...

چشمان قرمز جونگکوک باریک شدند.

...

_«من بیشتر از هر کسی می‌فهمم.»

...

سکوت.

...

باد شدیدی وزید.

...

ا.ت جلو رفت.

+«تو سرنوشتی که برات نوشتن رو دیدی؟»

...

جونگکوک چیزی نگفت.

...

همین سکوت کافی بود.

...

+«دیدی.»

...

_«آره.»

...

+«و هیچ اهمیتی نمیدی؟!»

...

جونگکوک بی‌احساس جواب داد:

_«اهمیت دادن چیزی رو عوض نمی‌کنه.»

...

ا.ت از عصبانیت لرزید.

...

+«تو چرا همیشه اینقدر سردی؟!»

...

_«چون احساسات آدم رو ضعیف می‌کنن.»

...

+«دروغگو.»

...

برای اولین بار...

جونگکوک یک قدم جلو آمد.

...

قد بلندش باعث شد ا.ت مجبور شود سرش را کاملاً بالا بگیرد.

...

چشمان سرخش مستقیم در چشمان او قفل شدند.

...

_«تو از من چی می‌دونی؟»

...

ا.ت ساکت شد.

...

_«می‌دونی چند نفر جلوی چشمم مردن؟»

...

«...»+

...

_«می‌دونی چند سال تو این جهنم زندگی کردم؟»

...

«...»+

...

_«می‌دونی وقتی از بهشت پرت شدم هیچ‌کس دنبالم نیومد؟»

...

صدایش هنوز آرام بود.

اما همین آرامش ترسناک‌ترش می‌کرد.

...

_«پس در مورد چیزایی که نمی‌دونی حرف نزن.»

...

سکوت سنگینی بینشان افتاد.

...

برای اولین بار...

ا.ت متوجه شد پشت آن چهره بی‌احساس...

چه زخم‌های عمیقی پنهان شده‌اند.

...

جونگکوک برگشت که برود.

...

اما قبل از رفتن گفت:

_«اگه می‌خوای زنده بمونی...»

...

_«اجازه نده نفرت کنترلت کنه.»

...

_«وگرنه از بهشتی‌هایی که ازشون متنفری بدتر میشی.»

...

و بدون منتظر ماندن برای جواب...

در تاریکی ناپدید شد.

...

اما آن شب...

برای اولین بار...

ا.ت به این فکر کرد که شاید پادشاه خشن و مغرور تاریکی...

بیشتر از چیزی که نشان می‌دهد درد کشیده باشد.


---

🪽🖤🔥

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

فیک جونگکوک

فاصله یک لبخند تا جنون

Afterglow

پارت 2

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط