داستان2:

پارت 3

آن دو بچه درحالی که از ترس و درد جیغ میزدن و تقلا میکردن از شر آن موجودات به ظاهر زیبا خلاص شوند. مدام گریه میکردن. آن موجودات آنقدر در حال زیاد شدن بودند. که به ایزوکو فرصت نفس کشیدن نمیدادن و روی بدن آن پسربچه و ایزوکو می‌نشستند و دیگر جدا نمی‌شدند. و لباس و و پوست آن دو کودک را ذوب میکردن. ایزوکو هیچ کنترلی روی قدرتش نداشت. و این ظاهر شدن ناگهانی قدرتش داشت او را میکشت. صورتش قرمز شده بود. و پوستش آروم آروم با درد وحشتناکی داشت میسوخت و حتی فرصت گریه کردن را هم به دختر بچه وحشت‌زده نمی‌داد. تعداد موجوداتی که روی ایزوکو نشسته بود خیلی کم بود.. درحال که آن موجودات کل بدن آن پسربچه را پوشش داده بودند. و تمام گوشت او را با یک درد تدریجی وحشتناک از بین برده بودن. زیر پای پسربچه پر از خون شده بود. انگار سیلی از خون آمده باشد. آن پسر بچه جیغ و فریادش تا کیلومتر ها انور تر هم میرفت.
هوا تقریبا تاریک شده بود اما آن نور خیره کننده آن موجودات فضای آنجا را روشن کرده بود. هرکسی که هنوز در آن پارک بود. با شنیدن صدای جیغ بچه ها خودش را به رساند و طولی نکشید که آنجا پر از آدم بزرگ هایی بشود که با ترس به صحنه روبه رو نگاه میکردن...
یکی با صدای بلندی فریاد زد
_ سریع باشید زنگ بزنید اورژانس.
زن جوانی با وحشت داد میزد و درخواست کمک می‌کرد.
_یه قهرمان..... یه قهرمان باید بیاد.
همان لحظه مردی که انگار کوسه اش مربوط به آب میشد با سرعت جلو آمد و دستانش را به سمت آن دو کودک گرفت و کوسه اش را فعال کرد آب سرد با فشار روی آن دو کودک معصوم ریخته شد و آتش بدن آنها را خاموش کرد..
..
.
.
زمانی بعد هر کودک به بیمارستان منتقل شد و با ما مادرانشان تماس گرفته شد. موضوع خیلی جدی تر از آن چیزی بود که انتظار می‌رفت.
بعد از آن اتفاق ایزوکو و مادرش از شهری که در آنجا زندگی می‌کردند. نقل مکان کردند. بعد از آن کاتسوکی دیگر ایزوکو را ندید.
آن اتفاق برای هر دوی آنها تجربه‌ی وحشتناکی بود. مخصوصا برای دختر
بچه ای که آرزو داشت جون مردم را نجات دهد. ولی قدرتش جان طفلی را گرفته بود.
دیدگاه ها (۷)

دیو و دلبر پارت ۱۱ مامان موهامو پشت گوشم میزد -آروم باش دختر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p91آروم زمزمه کرد:«کی برمی‌گردم...؟ اصلا...

✲ تولی ، نگهبان رویاها.... 😍✍️ : تولی ، دلقکی مهربان و نگهب...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

شجاعت در سایه

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️دارلا از ترس یک قدم عقب رفت.سیریوس فوراً م...

پارت 8(در عمق نگاه تو)هفت سال از آن زمان می‌گذشت و حالا تمام...

https://wisgoon.com/dabi5988من هشت سال از عمرم را در اسارت و...

پارت ۲/اخر«چان؟!»چان وسط اتاق ایستاده بود.موهایش خیس بود.حول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط