دیو و دلبر
دیو و دلبر
پارت ۱۱
مامان موهامو پشت گوشم میزد
-آروم باش دخترم
مامان پاشد با نگرانی نگاهی به دور برش انداخت
-دخترم من برم واست آب قند بیارم آروم باش برمیگردم مامان برمیگیرده
مامان رفت دستامو روی گونه ام گذاشتم خیس خیس شده بود این اشکها کی اومده
یهو نوتیف روی گوشی ام آمد با استرس و وحشت گوشی را برداشتم
و نگاه نوتیف گوشی انداختم با دیدن یه شماره ناشناس قلبم تند تر از قبل در سینه ام میکوبید
گوشی را برداشتم با دیدن پیامک
-توله دلم هوس بدن ظریفت شده
با ترس گوشی را میخواستم خاموش کنم که پیامک بعدی اومد
-مخصوصا با اون سوتین سفید روی تنت سینه های درشتت
دستمو به سوتینم کشیدم سفیده با گریه و وحشت گوشی را پرت کردم
و.
دیو و دلبر
پارت ۱۲
#به_زبان_نویسنده
دخترک شروع کرد جیغ زدن با وحشت تمام دستهایش میلرزید
جیغ میکشید با تمام قدرتش جیغ میکشید
میترسید ترس از دست دادن خانواده خوشبختش از دست دادن عزیز بودنش در چشمان
بابا بزرگش جیغ میکشید
مادرش با وحشت وارد اتاق کوچکش شد و بعد پدرش
خواهر کوچیکه اش یجا ایستاده بود و هق هق به حال روز خواهرش گریه میکرد
مادرش دلربا را در آغوش گرمش کشید و دانه دانه موهایش را نوازش میکرد
و لالایی مورد علاقه اش را زمزمه میکرد دلربا قلبی از ترس چشماش بسته شد
و لالایی مادرش را زمزمه میکرد
#دلربا
روی تختم نشسته بودم و به تیکه تیکه شدن گوشیم خیره بودم که
دینا خواهر ۷ ساله ام وارد اتاقم شد
و کیفش را باز کرد و با لبخند شیرینش گفت
-آبجی یه دختری این گوشیو بهم داد گفت بدمش به تو
گوشی را سمتم گرفت و
#رمان
پارت ۱۱
مامان موهامو پشت گوشم میزد
-آروم باش دخترم
مامان پاشد با نگرانی نگاهی به دور برش انداخت
-دخترم من برم واست آب قند بیارم آروم باش برمیگردم مامان برمیگیرده
مامان رفت دستامو روی گونه ام گذاشتم خیس خیس شده بود این اشکها کی اومده
یهو نوتیف روی گوشی ام آمد با استرس و وحشت گوشی را برداشتم
و نگاه نوتیف گوشی انداختم با دیدن یه شماره ناشناس قلبم تند تر از قبل در سینه ام میکوبید
گوشی را برداشتم با دیدن پیامک
-توله دلم هوس بدن ظریفت شده
با ترس گوشی را میخواستم خاموش کنم که پیامک بعدی اومد
-مخصوصا با اون سوتین سفید روی تنت سینه های درشتت
دستمو به سوتینم کشیدم سفیده با گریه و وحشت گوشی را پرت کردم
و.
دیو و دلبر
پارت ۱۲
#به_زبان_نویسنده
دخترک شروع کرد جیغ زدن با وحشت تمام دستهایش میلرزید
جیغ میکشید با تمام قدرتش جیغ میکشید
میترسید ترس از دست دادن خانواده خوشبختش از دست دادن عزیز بودنش در چشمان
بابا بزرگش جیغ میکشید
مادرش با وحشت وارد اتاق کوچکش شد و بعد پدرش
خواهر کوچیکه اش یجا ایستاده بود و هق هق به حال روز خواهرش گریه میکرد
مادرش دلربا را در آغوش گرمش کشید و دانه دانه موهایش را نوازش میکرد
و لالایی مورد علاقه اش را زمزمه میکرد دلربا قلبی از ترس چشماش بسته شد
و لالایی مادرش را زمزمه میکرد
#دلربا
روی تختم نشسته بودم و به تیکه تیکه شدن گوشیم خیره بودم که
دینا خواهر ۷ ساله ام وارد اتاقم شد
و کیفش را باز کرد و با لبخند شیرینش گفت
-آبجی یه دختری این گوشیو بهم داد گفت بدمش به تو
گوشی را سمتم گرفت و
#رمان
- ۳۲۵
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط