.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 .. ←پارت۵۰۹→
شقایق اما برخلاف خواسته من،بهم نزدیک تر شد...دستش وبه سمتم دراز کرد ویه پیرهن مردونه ام وگرفت!
روی نوک پا بلند شد تا مثلا هم قد من بشه!...سرش وبالا گرفت ودر نزدیک ترین فاصله ممکن از من وایساد.
لبخندی زد وبالحن مهربونی گفت:ارسی...دلم می سوزه!...وقتی اینجوری به این درو اون در میزنی تا پیداش کنی...وقتی اینجوری انتظار می کشی.تمام وجودم آتیش می گیره وقتی تورو اینجوری می بینم!
دست از سر اون عشق بردار!دیانا برگشتنی نیست...عمر وجوونیت وپای یه اتفاق غیر ممکن نذار!به فکرخودت باش...اگه دست از لجبازی برداری،خودم کمکت می کنم تا فراموشش کنی!خودم پات وایمیسم...ارسلانم...من تاتهش باهاتم!بیا برگردیم به اون روزا!
بیا دوباره عاشق هم باشیم...دیانایی که مزاحم بود،حالا رفته...من وتو می تونیم بدون مزاحم عاشق
باشیم!...عزیزم...من دوستت دارم!
اخم غلیظی روی پیشونیم نشسته بود...واز عصبانیت نفسم به شماره افتاده بود!
کلافه وعصبی دستش وپس زدم تا یقه پیرهنم و رها کنه...
- تو زبون آدمیزاد حالیت نیست.نه؟!وقتی حالم ازت بهم می خوره،قطعا نمی تونم عاشقت بشم!!!این وتوگوشت فروکن شقایق،روزای مزخرف گذشته قابل برگشت نیستن!حتی اگه دیانا نباشه!...این روزا درسته دیانا نیست...اما عشقش که هنوز هست!یادش که هست...تا وقتی عشق دیا توی قلب منه،هیچ دختری واسم کوچکترین ارزشی نداره.
وبدون اینکه منتظر جوابش بمونم،باعصبانیت پسش زدم وقدمی به سمت ماشین برداشتم...درو باز کردم وبی معطلی سوار شدم.
بدون اینکه نیم نگاهی به سحری که خیره خیره زل زده بود بهم،بندازم... استارت زدمو ترمز دستی رو خوابوندم وراه افتادم...
پوزخندی روی لبم نقش بسته بود...پرحرص وعصبانی پدال گازو فشار دادم...
چرا هنوز فکر می کنه خاطرات گذشته برگشتنی ان؟!...با چه رویی هنوز پاپیچ منه؟...چرا دست ازسرم برنمی داره؟...این اصرارای مکرر وحرفای مزخرفش،کاری می کنه که حتی بیشتراز گذشته ازش متنفر بشم...حالم از شقایق بهم می خوره!
اراجیفش اصلا واسم مهم نیستن...مزخرفات محرابم همین طور...اما میون تمام حرفای شقایق و محراب ،تنها یه چیز من ومی ترسونه...
اینکه دیا دوستم نداشته باشه!...
هشت ماهه با فکرو یاد دیانا زندگی کردم...با امید این که شاید دلیلش برای رفتن چیزی به جز دوست نداشتن من باشه!اگه دیانا من ونخواد،اگه دیگه عاشقم نباشه،اگه واسش ارزشی نداشته باشم...دیگه هیچ کاری ازدستم برنمیاد!...تمام این مدت تو کله ام فرو کردم که دیانا برای رفتنش یه دلیل محکم داشته وهنوز عاشق منه!...من بلاخره پیداش می کنم ودلیل رفتنش ومی فهمم...و برش می گردونم! دیانارو برمی گردونم تا امثال محراب و شقایق دست از آسمون ریسمون بافتنشون بردارن...
دنده رو عوض کردم و بادست دیگه ام که روی فرمون بود،دور زدم...
نفس عمیقی کشیدم تا فکر محراب و شقایق وحرفای مزخرفشون از ذهنم بیرون بره...
زیرلب زمزمه کردم:
- تو برمی گردی دیانا... برمی گردی!
روی نوک پا بلند شد تا مثلا هم قد من بشه!...سرش وبالا گرفت ودر نزدیک ترین فاصله ممکن از من وایساد.
لبخندی زد وبالحن مهربونی گفت:ارسی...دلم می سوزه!...وقتی اینجوری به این درو اون در میزنی تا پیداش کنی...وقتی اینجوری انتظار می کشی.تمام وجودم آتیش می گیره وقتی تورو اینجوری می بینم!
دست از سر اون عشق بردار!دیانا برگشتنی نیست...عمر وجوونیت وپای یه اتفاق غیر ممکن نذار!به فکرخودت باش...اگه دست از لجبازی برداری،خودم کمکت می کنم تا فراموشش کنی!خودم پات وایمیسم...ارسلانم...من تاتهش باهاتم!بیا برگردیم به اون روزا!
بیا دوباره عاشق هم باشیم...دیانایی که مزاحم بود،حالا رفته...من وتو می تونیم بدون مزاحم عاشق
باشیم!...عزیزم...من دوستت دارم!
اخم غلیظی روی پیشونیم نشسته بود...واز عصبانیت نفسم به شماره افتاده بود!
کلافه وعصبی دستش وپس زدم تا یقه پیرهنم و رها کنه...
- تو زبون آدمیزاد حالیت نیست.نه؟!وقتی حالم ازت بهم می خوره،قطعا نمی تونم عاشقت بشم!!!این وتوگوشت فروکن شقایق،روزای مزخرف گذشته قابل برگشت نیستن!حتی اگه دیانا نباشه!...این روزا درسته دیانا نیست...اما عشقش که هنوز هست!یادش که هست...تا وقتی عشق دیا توی قلب منه،هیچ دختری واسم کوچکترین ارزشی نداره.
وبدون اینکه منتظر جوابش بمونم،باعصبانیت پسش زدم وقدمی به سمت ماشین برداشتم...درو باز کردم وبی معطلی سوار شدم.
بدون اینکه نیم نگاهی به سحری که خیره خیره زل زده بود بهم،بندازم... استارت زدمو ترمز دستی رو خوابوندم وراه افتادم...
پوزخندی روی لبم نقش بسته بود...پرحرص وعصبانی پدال گازو فشار دادم...
چرا هنوز فکر می کنه خاطرات گذشته برگشتنی ان؟!...با چه رویی هنوز پاپیچ منه؟...چرا دست ازسرم برنمی داره؟...این اصرارای مکرر وحرفای مزخرفش،کاری می کنه که حتی بیشتراز گذشته ازش متنفر بشم...حالم از شقایق بهم می خوره!
اراجیفش اصلا واسم مهم نیستن...مزخرفات محرابم همین طور...اما میون تمام حرفای شقایق و محراب ،تنها یه چیز من ومی ترسونه...
اینکه دیا دوستم نداشته باشه!...
هشت ماهه با فکرو یاد دیانا زندگی کردم...با امید این که شاید دلیلش برای رفتن چیزی به جز دوست نداشتن من باشه!اگه دیانا من ونخواد،اگه دیگه عاشقم نباشه،اگه واسش ارزشی نداشته باشم...دیگه هیچ کاری ازدستم برنمیاد!...تمام این مدت تو کله ام فرو کردم که دیانا برای رفتنش یه دلیل محکم داشته وهنوز عاشق منه!...من بلاخره پیداش می کنم ودلیل رفتنش ومی فهمم...و برش می گردونم! دیانارو برمی گردونم تا امثال محراب و شقایق دست از آسمون ریسمون بافتنشون بردارن...
دنده رو عوض کردم و بادست دیگه ام که روی فرمون بود،دور زدم...
نفس عمیقی کشیدم تا فکر محراب و شقایق وحرفای مزخرفشون از ذهنم بیرون بره...
زیرلب زمزمه کردم:
- تو برمی گردی دیانا... برمی گردی!
- ۲۲.۲k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط