Destiny part 19
سرنوشت
نویسنده:Ha-yun
پارت ۱۹
کلماتِ جیمین مثل پتکی بر سرم فرود آمد. «بدون امضای جونگکوک؟» منظورش چه بود؟ جونگکوک جلوتر آمد، دستانش را روی میز کوبید و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «این یعنی چی جیمین؟ داری بازی در میاری؟»
جیمین حتی پلک هم نزد. به آرامی برگهای را به سمت من سر داد. نوشتهها جلوی چشمانم تار بود، اما جملهی اولِ بندِ دوم، مثل شعلهای در تاریکی میدرخشید: *«شرطِ حضور در گروه، جدایی کاملِ فعالیتهای انفرادی و عدم برقراری ارتباط خارج از چهارچوبِ کاری با سایرِ اعضا تا پایان تورِ جهانی.»*
نفسم بند آمده بود. این فقط یک قرارداد نبود؛ یک تبعید بود. جیمین با صدایی آرام و بیرحمانه ادامه داد: «اگه امضا کنی، موقعیتت توی گروه تثبیت میشه و پروژهی انفرادیت استارت میخوره. اگه نه... همین امروز به خونه برمیگردی. بدونِ اینکه حتی بتونی با کسی خداحافظی کنی.»
جونگکوک میخواست چیزی بگوید، اما جیمین با نگاهی برنده او را ساکت کرد: «جونگکوک، تو حق دخالت نداری. این آیندهی اونه که داره تصمیم گرفته میشه.»
تمامِ خاطراتِ ما، آن شبهای تمرین، خندههای یواشکی پشتِ صحنه، و قولی که به هم داده بودیم، در نظرم مثل فیلمی سریع گذشت. اگر امضا میکردم، خودم را از او جدا میکردم. اگر نمیکردم، رؤیای من و او برای همیشه در این کمپانی تمام میشد.
جونگکوک به سمت من چرخید. چشمانش پر از التماس بود، التماس برای اینکه به هیچوجه این برگه را امضا نکنم. اما جیمین خودکار را بینِ انگشتانش چرخاند و به سمتِ من گرفت. سنگینیِ نگاهِ هر دوی آنها روی شانههایم بود. زمان در آن دفترِ سرد متوقف شده بود.
دستم را به سمتِ خودکار بردم. انگشتانم یخ کرده بود. وقتی نوکِ خودکار را روی کاغذ گذاشتم، صدای لرزانِ جونگکوک را شنیدم: «ات... نه.»
اما چشمانِ جیمین، به من هشدار میداد که راهِ دیگری وجود ندارد. برای بقای او، برای بقای خودم، باید این دیوارِ بتنی را میساختم؛ حتی اگر اولین آجرش، شکستنِ قلبِ هر دومان بود.
نویسنده:Ha-yun
پارت ۱۹
کلماتِ جیمین مثل پتکی بر سرم فرود آمد. «بدون امضای جونگکوک؟» منظورش چه بود؟ جونگکوک جلوتر آمد، دستانش را روی میز کوبید و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: «این یعنی چی جیمین؟ داری بازی در میاری؟»
جیمین حتی پلک هم نزد. به آرامی برگهای را به سمت من سر داد. نوشتهها جلوی چشمانم تار بود، اما جملهی اولِ بندِ دوم، مثل شعلهای در تاریکی میدرخشید: *«شرطِ حضور در گروه، جدایی کاملِ فعالیتهای انفرادی و عدم برقراری ارتباط خارج از چهارچوبِ کاری با سایرِ اعضا تا پایان تورِ جهانی.»*
نفسم بند آمده بود. این فقط یک قرارداد نبود؛ یک تبعید بود. جیمین با صدایی آرام و بیرحمانه ادامه داد: «اگه امضا کنی، موقعیتت توی گروه تثبیت میشه و پروژهی انفرادیت استارت میخوره. اگه نه... همین امروز به خونه برمیگردی. بدونِ اینکه حتی بتونی با کسی خداحافظی کنی.»
جونگکوک میخواست چیزی بگوید، اما جیمین با نگاهی برنده او را ساکت کرد: «جونگکوک، تو حق دخالت نداری. این آیندهی اونه که داره تصمیم گرفته میشه.»
تمامِ خاطراتِ ما، آن شبهای تمرین، خندههای یواشکی پشتِ صحنه، و قولی که به هم داده بودیم، در نظرم مثل فیلمی سریع گذشت. اگر امضا میکردم، خودم را از او جدا میکردم. اگر نمیکردم، رؤیای من و او برای همیشه در این کمپانی تمام میشد.
جونگکوک به سمت من چرخید. چشمانش پر از التماس بود، التماس برای اینکه به هیچوجه این برگه را امضا نکنم. اما جیمین خودکار را بینِ انگشتانش چرخاند و به سمتِ من گرفت. سنگینیِ نگاهِ هر دوی آنها روی شانههایم بود. زمان در آن دفترِ سرد متوقف شده بود.
دستم را به سمتِ خودکار بردم. انگشتانم یخ کرده بود. وقتی نوکِ خودکار را روی کاغذ گذاشتم، صدای لرزانِ جونگکوک را شنیدم: «ات... نه.»
اما چشمانِ جیمین، به من هشدار میداد که راهِ دیگری وجود ندارد. برای بقای او، برای بقای خودم، باید این دیوارِ بتنی را میساختم؛ حتی اگر اولین آجرش، شکستنِ قلبِ هر دومان بود.
- ۱.۱k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط