پارت3#
پارت3#
🫰🏻👇🏻
بااشتیاق به موتورگازمیدادم که زودتربرسم.تاباسرعت روحموجلابدم.عاشق سرعت بودم،چون انگارزمان وایمیسته ذهنم ازهرفکری خالی میشه.حس پروازسراسروجودمومیگیره.
وقتی رسیدم بایه بوق به نگهبانی واردمهوته شدم.خوبیش این بود ک اول صبح بودو خلوت. میتونستم تنهای از سرعتو هیجانم عشق کنم .اینجابرااحسان بودش که عموبراش جورکرده.تاسرش گرم کارباشه.
،پسرعموم پسری راحتیه،یه اخلاق بدی که داره!که باعث میشه باهاش زیادصمیمی نشم!نخودتودهنش خیس نمیخوره.زیادباهاش حال نمیکنم. قدی بلند موهای گندمی با چشمای قهوای روشن با لبای قلوه ایی داره.وهمیشه تیپ لش میپوشه.بعضی وقتاشلوارایی میپوشه که خشتکش به زانوش میرسه.وباعث خندم میشه.
وقتی رسیدم به مهوته.دورادوردیدمش که کنارموتورهای کرایه ایش ایستاده وچکشون میکنه.موتورونزدیگش پارک کردم .که برگشتومنودید.زودترازاون گفتم:
-سلام پسرعمو.
-به سلام آدرین خان حالت چطوره؟ عموایناخوبن چه خبر؟
-همه خوبن ممنون.
-ازآرازچه خبر؟
-اونم خوبه؟دیگه کسی نمونده.
اینوگفتمویه نیش خندزدم.
-توهنوزاین اخلاق گندتوکنارنذاشتی.انقدرخشک نباش بابا.
بایدوراجی هم به صفات خوبش اضافه کنم.
بابی حوصلگی گفتم من برم شروع کنم زودترتاشلوغ نشده.میبینمت.
-خیله خوب بایدباامبرحرف ازدهنت بکشن بیرون بروحالشوببر.
سرموتکون دادموهمین طورکه کلاه رومحکم میکردم وشیششودادم پایین .ازمتورپیاده نشده بودم.راه افتادم تورانده یک،بایه گازطولانی شروع کردم به ویراژدادن. حدودیک ساعتونیم درپیست گازدادم که کم کم شلوغ شد.چندموتورسواردنبالم موتورم گاز میدادن.منم ازمسیرمسابقه خارج شدم. خسته سرعتموکم کردم رفتم سمت استراحتگاه.کمرم بخاطرخوابیدن روموتورخشک شده بود.موتورموپارک کردم رفتم سمت کافه کوچیکی که رفیق احسان راه انداخته بود.میزوصندل هاروجوری چیده بودکه کاملابه مسیرموتورسوارادیدداشت.ومیتونستی به خوبی اون هاروتماشاکنیی.کلاهموبرداشتمو رفتم جلوپیشخوانوبه شاگردفرهادرفیق احسان.یه کیک کاکائویی بایه قهوه سفارش دادم. بعدرفتم پشت میزدونفره ای نشستم کلاهموروی میزگذاشتم .میدونم الان سروکله ی،احسان پیدامیشه.وقتی جاگیرشدم به موتورسواران که باسرعت مسیرودورمیزدن خیره شدم.
🫰🏻👇🏻
بااشتیاق به موتورگازمیدادم که زودتربرسم.تاباسرعت روحموجلابدم.عاشق سرعت بودم،چون انگارزمان وایمیسته ذهنم ازهرفکری خالی میشه.حس پروازسراسروجودمومیگیره.
وقتی رسیدم بایه بوق به نگهبانی واردمهوته شدم.خوبیش این بود ک اول صبح بودو خلوت. میتونستم تنهای از سرعتو هیجانم عشق کنم .اینجابرااحسان بودش که عموبراش جورکرده.تاسرش گرم کارباشه.
،پسرعموم پسری راحتیه،یه اخلاق بدی که داره!که باعث میشه باهاش زیادصمیمی نشم!نخودتودهنش خیس نمیخوره.زیادباهاش حال نمیکنم. قدی بلند موهای گندمی با چشمای قهوای روشن با لبای قلوه ایی داره.وهمیشه تیپ لش میپوشه.بعضی وقتاشلوارایی میپوشه که خشتکش به زانوش میرسه.وباعث خندم میشه.
وقتی رسیدم به مهوته.دورادوردیدمش که کنارموتورهای کرایه ایش ایستاده وچکشون میکنه.موتورونزدیگش پارک کردم .که برگشتومنودید.زودترازاون گفتم:
-سلام پسرعمو.
-به سلام آدرین خان حالت چطوره؟ عموایناخوبن چه خبر؟
-همه خوبن ممنون.
-ازآرازچه خبر؟
-اونم خوبه؟دیگه کسی نمونده.
اینوگفتمویه نیش خندزدم.
-توهنوزاین اخلاق گندتوکنارنذاشتی.انقدرخشک نباش بابا.
بایدوراجی هم به صفات خوبش اضافه کنم.
بابی حوصلگی گفتم من برم شروع کنم زودترتاشلوغ نشده.میبینمت.
-خیله خوب بایدباامبرحرف ازدهنت بکشن بیرون بروحالشوببر.
سرموتکون دادموهمین طورکه کلاه رومحکم میکردم وشیششودادم پایین .ازمتورپیاده نشده بودم.راه افتادم تورانده یک،بایه گازطولانی شروع کردم به ویراژدادن. حدودیک ساعتونیم درپیست گازدادم که کم کم شلوغ شد.چندموتورسواردنبالم موتورم گاز میدادن.منم ازمسیرمسابقه خارج شدم. خسته سرعتموکم کردم رفتم سمت استراحتگاه.کمرم بخاطرخوابیدن روموتورخشک شده بود.موتورموپارک کردم رفتم سمت کافه کوچیکی که رفیق احسان راه انداخته بود.میزوصندل هاروجوری چیده بودکه کاملابه مسیرموتورسوارادیدداشت.ومیتونستی به خوبی اون هاروتماشاکنیی.کلاهموبرداشتمو رفتم جلوپیشخوانوبه شاگردفرهادرفیق احسان.یه کیک کاکائویی بایه قهوه سفارش دادم. بعدرفتم پشت میزدونفره ای نشستم کلاهموروی میزگذاشتم .میدونم الان سروکله ی،احسان پیدامیشه.وقتی جاگیرشدم به موتورسواران که باسرعت مسیرودورمیزدن خیره شدم.
- ۱.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط