{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ستاره کوچولوی شبام

🌟🌌∆{ستاره کوچولوی شبام}∆🌌🌟
Part⁵

آت:اره خیلی این وویس گوش کن تا بکن چقدر هواست هست
ته داشت به وویس گوش میداد چشاش در شد اشک
آت:این دروغه بیا اینم عکس از هم تو خونش هم جلو درش
ته:ا..ا..ا...این چیه؟؟
آت:دوست دختر جونته....ناراحت جدی
ته:ا..ا..آت بب‌ب... ببخشید نمی‌خواستم
آت:ساکت شو زود قضاوت کردی الآنم عذر خواهی میکنی حرف نزن ته و فقط لال شو
(ویو آت)
رفتم با مامان بابا حرف زدم گفتم برای یه مدت طولانی میرم آمریکا
قبول کردن بلیت خریدن برای صبح ساکم جمع کردم با بغض گرفتم خوابیدم
صبح با آلارم گوشی بیدار شدم خیلی تایم برای آماده شدن داشتم پس رفتم دوش گرفتم 40 مینی آمدم بیرون موهامو خشک کردم بهشون حالت دادم یه آرایش لایت کردم لباسم پوشیدم(اسلاید 2 لباس آت) دیگه تایم رفتن بود ساکن برداشتم سویچ ماشینم برداشتم رفتم که یکی از پشت دستم گرفت
ته:آت صبر کن لطفاً من معذرت می‌خوام
آت:لازم به عذر خواهی نیست تو خرفت زدی
ته:نمی‌خواستم اینجوری بشه باهاش قطع ارتباط کردم
آت:من مگه برای اینکه با اون مات کنی اینکارو کردم هنوزم فکر می‌کنی من میخواستم شمارو جدا کنم؟
ته:آت اینجوری نیست من زود قضاوت کردم
آت:ته داره از تایم پروازم میگذره من باید برم راستی اتاق مورد علاقت الان دیگه خالی میتونی بری توش حال کنی با دوست دخترت
ته:اشکاش دونه دونه میریخت نگاه میکرد بهت
آت دستش و از تو دست ته کشید بیرون
آت: خدافظ
سوار ماشین شد رفت
ته از کارش پشیمون بود ولی زمان به عقب برنمیکشت تا اشتباهش و درست کنه ناراحت بود
(ویو آت)
سوار ماشین شدم رفتم گریه میکردم نمی‌خواستم اینجوری تموم بشه میخواستم بگم دوسش دارم ولی نمیخوام جلوش آنقدر خار کوچیک بشم
پس همون بهار که بزم زندگی بهتر برای خودم. بسازم همینجوری که فکر میکردم بعداز 40 مین رسیدم فرودگاه نشستم تو سالن انتظار پرواز من بود رفتم سوار هواپیما شدم رفتم
(ویو ته)
تصمیم گرفتم براش تلاش کنم بگم که چقدر دوسش دارم از کارم پشیمونم تو اون تایم که رفت من واقعا فهمیدم عاشقش شدم پس منم بلیت گرفتم تا برم پیداش کنم به دستش میارم....
(پرش به 3 سال بعد)
(ویو ته)
۳ ساله میگذره که من آن رو پیدا کردم ولی نمیتونم برم پیشش چون اون دوست پسر داره خیلی باهم خوش‌حالن دیگه نمیخوام مزاحمشون بشم عقب میکشم از دور تماشاعش میکنم من باید قبول کنم که آت رو از دست دادم همینجور چه به اینجور چیزا فکر میکردم دیدم همون پسر داشت آت رو میزد چشمام خون شد رفتم پسره رو تا خورد میزدمش کل صورتش شده بود خون خالی
آت:ته تو اینجا چیکار میکنی
آت:ته بسه نزن ته آروم باش
ته:مرتیکه عوضی گمشو اونور
ته:آت خوبی بلند شو...رفت سمت آت بغلش کرد
آت:تهیونگ نکن...خودشو از بغلش جدا کرد
ته:هنوز ازم دلخوری
آت:نه ولی دوست دخترت ناراحت میشه
ته:اوو راست میگی پس من برم دوست دخترم و بغل بوس کنم
آت: اره آفرین برو همون بوس کن
ته:حسودی میکنی؟؟
آت:نخیر چرا باید حسودی کنم؟؟
ته:داری حسودی می‌کنی من دیگه تورو خوب میشناسم
آت:حرف نزن دیگه دیوونه
ته:دیدی راست میگم
آت:پوزخند٫٫نبخشیدمت سریع پسر خاله نشو
ته:این نشد دیگه من جواب بله میمیرم بعد پسر خاله میشم
آت:همین الان پسر هاله‌ای
ته:نه نکنه می‌خوایی دوباره یک اخلاق بشم؟
آت:نه
ته:گناه دارما؟
آت:هیچم گناه نداری
ته:نکنه می‌خوایی بهت ریاضی یاد بدم تا جواب بله بهم بدی!؟ها؟😈
آت:ساکت شو بیتربیت
که یهو ته...
برای ادامه داستان به حمایت شما نیاز دارم گایز:(💋💕
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
دیدگاه ها (۱)

🌟🌌∆{ستاره کوچولوی شبام}∆🌌🌟Part⁶آت:هیچم گناه نداریته:نکنه می‌...

🌟🌌∆{ستاره کوچولوی شبام}∆🌌🌟Part³شاگرد نشست آت رانندگی میکرد ب...

🌟🌌∆{ستاره کوچولوی شبام}∆🌌🌟Part⁴آت:اه حالم به هم خورد...عوق ر...

پروف عوض شد گممون نکنید حمایت فراموش نشه انفالو نکنید

خشم پارت +18گرفتم همش ذهنم پیش لبای ات بود که...... تصمیم گر...

پارت ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط