#پارت_۶۰

#پارت_۶۰


سری تکون دادمو زیر لب گفتم
_خیلی ممنون آقای صولتی
چند قدم که رفتم دوباره برگشتم
_ببخشید...نمی دونین کی این پاکتو فرستاده؟
_خیر اینو پستچی آورد چیزی هم نگفت ولی روی همون پاکت باید نشونه ای از فرستنده باشه...مشکلی پیش اومده؟
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم
_نه چیزی نیس...ممنون
دکمه ی سوم آسانسورو زدم و خیلی زود پایین اومد.همین طور که توی آسانسور ایستاده بودم پاکتو هم باز کردم.یه دعوت نامه بود!به یه جشن...از طرف شرکت ماه آبی(blue moon)
کلید انداختم و وارد خونه شدم.اولش فکر کردم شاید اشتباهی شده ولی وقتی اسمم رو پشت پاک دیدم چشام از تعجب گرد شد.کارتو توی کشوم گذاشتم تا فردا شب شاید بتونم از بقیه بپرسم و چیزی بفهمم.فعلا که خیلی خسته بودم.فردام که مهمون داشتم و خونه میدون جنگ بود.یه نفر آدم چطور میتونه انقد شلخته باشه!!
بعد از یه شام ساده و کوچیک.تلوزیون رو روشن کردم و روی مبل ولو شدم.
شبکه هاش مثل مال خودمون بود!تصمیم گرفتم فیلم ببینم.یه شبکه سریال میزاشت.داستان سه مرد همکار که سر زودتر ازدواج کردن مسابقه گذاشته بودن.هر کی اول ازدواج میکرد جانشین رییس میشد.چه شرط عجیب و غریبی!
جالب اینجا بود که بازیگراش حامد همایون،علی لهراسبی و سینا شبانخوانی بودن!سه خواننده زمینی و سه بازیگر سیلورنایی!
دیدگاه ها (۸)

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_25🍷🎸پیتزای توی دهنمو...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹ویو: جونگ‌کوکوارد اتاق کارم شدم ...

فیک تهیونگ عشق اجبار

My professorChapter:2Part:109"ساعت ۸:۴۵"لباسمو انتخاب کردم و...

Pat:5اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک. جواب دادم و سریع گفت زنتو گ...

یه مرد توی تهران بعداز یک سال پنهانکاری به قتل همسرش اعتراف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط