💗 قولی که شکستی

💗 قولی که شکستی

سه روز از شبی که همه‌چیز بین ا.ت و جیمین تغییر کرده بود، می‌گذشت.

سه روزی که برای ا.ت مثل سه ماه طول کشیده بود.

خانه‌ای که قبلاً پر از صدای خنده‌هایشان بود، حالا بیش از حد ساکت شده بود. فنجان قهوه‌ی جیمین هنوز در کابینت بود. پتویی که شب‌ها روی مبل می‌انداختند، همان‌جا مانده بود. حتی عطرش هنوز در اتاق خواب به مشام می‌رسید.

همه‌چیز سر جایش بود، به‌جز آرامشی که ا.ت کنار او احساس می‌کرد.

صبح روز اول، وقتی از خواب بیدار شد، ناخودآگاه دستش را به سمت جای خالی جیمین روی تخت برد. چند لحظه طول کشید تا یادش بیاید که او دیگر آنجا نیست.

لب‌هایش را روی هم فشار داد و از تخت بیرون آمد.

روی میز آشپزخانه، صبحانه‌ای که جیمین پیش از رفتن آماده کرده بود، قرار داشت. کنار بشقابش هم یک یادداشت کوچک بود.

«می‌دونم شاید نخوای منو ببینی. چیزی برای صبحانه گذاشتم. مجبور نیستی بخوریش. فقط نمی‌خوام به خاطر اتفاقی که افتاده، از خودت هم غافل بشی.»

ا.ت یادداشت را چند بار خواند.

ا.ت: حتی الانم داری سعی می‌کنی مراقبم باشی، جیمین... پس چرا اون شب نتونستی جلوی خودت رو بگیری؟

چشم‌هایش پر از اشک شد. یادداشت را تا کرد و داخل کشوی میز گذاشت. نمی‌خواست آن را دور بیندازد، اما هنوز هم نمی‌توانست به‌راحتی با دیدنش لبخند بزند.

آن روز، جیمین به خانه‌ی خودش رفته بود تا به خواسته‌ی ا.ت احترام بگذارد.

او چند بار گوشی‌اش را برداشت و به صفحه‌ی گفت‌وگویشان نگاه کرد. دلش می‌خواست بداند ا.ت صبحانه خورده یا نه، حالش چطور است و آیا توانسته کمی بخوابد. اما به خودش یادآوری می‌کرد که نگرانی‌اش نباید بهانه‌ای برای شکستن دوباره‌ی مرزهای او شود.

بالاخره فقط یک پیام فرستاد.

جیمین: صبح بخیر. امیدوارم امروز حالت کمی بهتر باشه. لازم نیست جواب بدی؛ فقط خواستم بگم بهت فکر می‌کنم.

ا.ت پیام را دید.

انگشتش روی صفحه ماند. چند بار شروع کرد به نوشتن جواب، اما هر بار آن را پاک کرد.

آخر سر گوشی را کنار گذاشت.

نه به این خاطر که دیگر دوستش نداشت؛ بلکه چون هنوز نمی‌دانست چطور می‌تواند هم دلتنگش باشد و هم از اتفاقی که افتاده، این‌قدر ناراحت بماند.

---

روز دوم، ا.ت بالاخره تصمیم گرفت نامه‌ای را که جیمین برایش گذاشته بود، بخواند.

نامه را از روی میز برداشت و روی مبل نشست. کاغذ را باز کرد و شروع به خواندن کرد.

«ا.ت...

نمی‌دونم از کجا شروع کنم. هر بار که می‌خوام درباره‌ی اون شب چیزی بنویسم، یاد صورتت می‌افتم؛ نه فقط لحظه‌ای که بهت آسیب زدم، بلکه لحظه‌ای که نگاهم کردی و گفتی من قول داده بودم.

تو درست می‌گفتی.

من قول داده بودم که حتی وقتی عصبانی‌ام، هیچ‌وقت بهت آسیب نزنم. تو به اون قول اعتماد کردی و من کاری کردم که نباید هیچ‌وقت اتفاق می‌افتاد.

نمی‌خوام بگم خسته بودم، عصبانی بودم یا تحت فشار بودم. هیچ‌کدوم از این‌ها مسئولیت کاری رو که کردم از دوش من برنمی‌داره.

می‌دونم شاید وقتی اسمم رو می‌شنوی، به‌جای خاطرات خوبمون، اون شب یادت بیاد. می‌دونم ممکنه دیگه نتونی مثل قبل کنارم احساس آرامش کنی.

من نمی‌تونم ازت بخوام زودتر از چیزی که آمادگیش رو داری، منو ببخشی.

فقط می‌خوام بدونی که می‌فهمم چه چیزی رو خراب کردم.

تو فقط از دست من ناراحت نیستی؛ تو از قولی شکسته‌شده ناراحتی که فکر می‌کردی می‌تونی بهش تکیه کنی.

من دوستت دارم، اما می‌دونم دوست داشتن به‌تنهایی کافی نیست. باید یاد بگیرم با عصبانیت خودم درست برخورد کنم و هیچ‌وقت مسئولیت احساساتم رو روی دوش تو نندازم.

اگه یه روز تصمیم بگیری دوباره بهم فرصت بدی، انتظار ندارم همه‌چیز فوراً مثل قبل بشه.

و اگه هنوز آماده نباشی، بهت فشار نمیارم.

متأسفم، ا.ت.

جیمین.»

وقتی ا.ت به آخر نامه رسید، اشک‌هایش روی کاغذ چکیدند.

نامه را روی سینه‌اش گذاشت و برای چند دقیقه گریه کرد.

دلش می‌خواست به جیمین زنگ بزند. دلش می‌خواست صدایش را بشنود و از او بپرسد چرا آن اتفاق افتاد. دلش می‌خواست به همان روزهایی برگردد که با خیال راحت در آغوشش می‌خوابید.

اما می‌دانست نمی‌تواند گذشته را به زور برگرداند.

ا.ت: من نمی‌خوام از دستت بدم... ولی نمی‌خوام دوباره ازت بترسم.

این جمله را آرام گفت؛ انگار بالاخره توانسته بود حقیقتی را که از صبح اول در دلش نگه داشته بود، به زبان بیاورد.

---

عصر همان روز، گوشی‌اش زنگ خورد.

اسم جیمین روی صفحه ظاهر شد.

ا.ت چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد تماس را جواب داد.

ا.ت: الو؟

صدای جیمین آرام بود.

جیمین: سلام... مزاحمت نشدم؟

ا.ت: نه.

جیمین: فقط می‌خواستم بدونم حالت چطوره. اگه نمی‌خوای حرف بزنی، می‌تونم قطع کنم.

ا.ت به پنجره نگاه کرد. هوا ابری بود و قطره‌های باران روی شیشه می‌لغزیدند.

بعدی تو کامنت ادامش😫😞
دیدگاه ها (۳)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

فاصله یک لبخند تا جنون

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟸 | هم‌کلاسیِ مزاحمسه روز از شروع دانشگاه گذشته ب...

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ¹ویو ا/توایییی... 😑دو روز پ...

Forbidden love③ا/ت: یعنی چی بدن خودمه و هر لباسی دلم بخواد م...

پارت 5

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط