ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.
ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.
«رسیدی؟»
پیام سادهای بود.
مثل همیشه.
اما این بار انگار جواب دادن به همین دو کلمه، از هر کاری سختتر بود.
گوشی را کنار گذاشت.
چند ثانیه بعد دوباره برداشت.
صفحهی چت را باز کرد.
نوشت:
«آره، رسیدم.»
مکث کرد.
پاکش کرد.
دوباره نوشت:
«سوکجین، باید یه چیزی بهت بگم.»
باز هم پاکش کرد.
نفسش را آرام بیرون داد.
— چرا اینقدر سخته...؟
نگاهش به برگهی روی میز افتاد.
فرصتی که شاید فقط یکبار در زندگی به دست میآمد.
چند ماه تحصیل در شهری دیگر.
تجربهای که همیشه آرزویش را داشت.
اما حالا...
سوکجین هم بخشی از زندگیاش شده بود.
بخشی که اصلاً نمیخواست از دستش بدهد.
ا/ت سرش را روی دستهایش گذاشت.
از یک طرف، صدایی در ذهنش میگفت:
«این فرصتیه که نباید از دستش بدی.»
و صدای دیگری آرامتر جواب میداد:
«ولی اگه بری، چی میشه؟»
اولین چیزی که به ذهنش رسید، سوکجین بود.
خندههایش.
شوخیهای بیمزهاش.
آن دستگرمکن کوچکی که یک روز به بهانهی «اضافی بودن» به او داده بود.
گلخانه.
اولین قرارشان.
اولین باری که دست همدیگر را گرفتند.
و شبی که برای اولین بار به او گفت:
«دوستدخترم.»
لبخند کوچکی روی صورت ا/ت نشست.
اما خیلی زود محو شد.
— اگه بمونم فقط به خاطر سوکجین چی؟
این سؤال بیشتر از همه اذیتش میکرد.
او نمیخواست روزی برسد که به سوکجین نگاه کند و در دلش بگوید:
«به خاطر تو از یه رؤیا گذشتم.»
از طرف دیگر، نمیخواست برود و بعدها هر شب از خودش بپرسد:
«اگه میموندم چی میشد؟»
دو انتخاب.
دو آیندهی کاملاً متفاوت.
و هیچکدام آسان نبود.
---
صبح روز بعد، ا/ت زودتر از همیشه به دانشگاه رسید.
روی همان نیمکتی نشست که معمولاً با سوکجین مینشستند.
دستهایش را در هم قفل کرده بود.
صدای قدمهایی از پشت سر آمد.
— ا/ت؟
سرش را بلند کرد.
سوکجین بود.
همین که چشمشان به هم افتاد، ا/ت برای چند لحظه نتوانست چیزی بگوید.
سوکجین کنارش نشست.
— دیشب جوابم رو ندادی.
— میدونم.
— اتفاقی افتاده؟
ا/ت نگاهش را پایین انداخت.
— آره.
سوکجین فوراً جدی شد.
— چی؟
ا/ت چند لحظه سکوت کرد.
بعد بالاخره گفت:
— یه فرصت برای ادامهی تحصیل بهم پیشنهاد شده.
سوکجین چیزی نگفت.
— توی یه شهر دیگه.
سکوت.
— برای چند ماه.
سوکجین آرام پرسید:
— و تو میخوای بری؟
ا/ت به او نگاه کرد.
چشمانش پر از تردید بود.
— نمیدونم.
این بار صدایش کمی لرزید.
— واقعاً نمیدونم.
سوکجین چیزی نگفت.
ا/ت ادامه داد:
— اگه برم، میترسم فاصله بینمون زیاد بشه.
مکث کرد.
— اگه نرم، میترسم یه روز از خودم بپرسم چرا از این فرصت گذشتم.
چشمانش را بست.
— من نمیخوام انتخاب کنم.
سوکجین آرام گفت:
— میدونم.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— چی رو میدونی؟
— اینکه هر دو تا برات مهمن.
ا/ت لبخند تلخی زد.
— پس چرا احساس میکنم هر تصمیمی بگیرم، یه چیزی رو از دست میدم؟
سوکجین برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون شاید واقعاً قراره یه چیزی تغییر کنه.
ا/ت قلبش فرو ریخت.
— یعنی...
سوکجین حرفش را قطع کرد.
— ولی تغییر کردن با از دست دادن فرق داره.
ا/ت به او خیره شد.
سوکجین آرام ادامه داد:
— اگه این فرصت رو واقعاً میخوای، نمیخوام به خاطر من ازش بگذری.
ا/ت آهسته گفت:
— ولی من نمیخوام تو رو از دست بدم.
سوکجین لبخند کوچکی زد.
— پس منم نمیخوام بذارم فاصله باعث بشه فکر کنی از دستم دادی.
چشمهای ا/ت کمی خیس شد.
— خیلی مطمئنی؟
— نه.
لبخندش کمی لرزید.
— اتفاقاً میترسم.
بعد آرامتر گفت:
— ولی بیشتر از اینکه از فاصله بترسم، از این میترسم که تو به خاطر من از چیزی که دوستش داری بگذری.
ا/ت چیزی نگفت.
فقط دستش را جلو برد و دست سوکجین را گرفت.
برای اولین بار، خودش بود که دست او را محکم گرفت.
سوکجین انگشتهایش را آرام در دست او قفل کرد.
ا/ت زیر لب گفت:
— هنوز تصمیم نگرفتم.
سوکجین لبخند زد.
— پس فعلاً تصمیم نگیر.
— چی؟
— فقط چند روز بهش فکر کن.
کمی مکث کرد.
— هر تصمیمی گرفتی، میخوام تصمیم خودت باشه. نه تصمیمی که به خاطر ترس از دست دادن من گرفتی.
ا/ت سرش را روی شانهی او گذاشت.
و برای اولین بار از وقتی آن پیشنهاد را دریافت کرده بود، احساس کرد شاید این دو راهی قرار نیست پایان داستانشان باشد.
شاید فقط...
آخرین امتحانشان باشد.
اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود:
ا/ت کدام راه را انتخاب میکرد؟
🌷 ادامه دارد...
«رسیدی؟»
پیام سادهای بود.
مثل همیشه.
اما این بار انگار جواب دادن به همین دو کلمه، از هر کاری سختتر بود.
گوشی را کنار گذاشت.
چند ثانیه بعد دوباره برداشت.
صفحهی چت را باز کرد.
نوشت:
«آره، رسیدم.»
مکث کرد.
پاکش کرد.
دوباره نوشت:
«سوکجین، باید یه چیزی بهت بگم.»
باز هم پاکش کرد.
نفسش را آرام بیرون داد.
— چرا اینقدر سخته...؟
نگاهش به برگهی روی میز افتاد.
فرصتی که شاید فقط یکبار در زندگی به دست میآمد.
چند ماه تحصیل در شهری دیگر.
تجربهای که همیشه آرزویش را داشت.
اما حالا...
سوکجین هم بخشی از زندگیاش شده بود.
بخشی که اصلاً نمیخواست از دستش بدهد.
ا/ت سرش را روی دستهایش گذاشت.
از یک طرف، صدایی در ذهنش میگفت:
«این فرصتیه که نباید از دستش بدی.»
و صدای دیگری آرامتر جواب میداد:
«ولی اگه بری، چی میشه؟»
اولین چیزی که به ذهنش رسید، سوکجین بود.
خندههایش.
شوخیهای بیمزهاش.
آن دستگرمکن کوچکی که یک روز به بهانهی «اضافی بودن» به او داده بود.
گلخانه.
اولین قرارشان.
اولین باری که دست همدیگر را گرفتند.
و شبی که برای اولین بار به او گفت:
«دوستدخترم.»
لبخند کوچکی روی صورت ا/ت نشست.
اما خیلی زود محو شد.
— اگه بمونم فقط به خاطر سوکجین چی؟
این سؤال بیشتر از همه اذیتش میکرد.
او نمیخواست روزی برسد که به سوکجین نگاه کند و در دلش بگوید:
«به خاطر تو از یه رؤیا گذشتم.»
از طرف دیگر، نمیخواست برود و بعدها هر شب از خودش بپرسد:
«اگه میموندم چی میشد؟»
دو انتخاب.
دو آیندهی کاملاً متفاوت.
و هیچکدام آسان نبود.
---
صبح روز بعد، ا/ت زودتر از همیشه به دانشگاه رسید.
روی همان نیمکتی نشست که معمولاً با سوکجین مینشستند.
دستهایش را در هم قفل کرده بود.
صدای قدمهایی از پشت سر آمد.
— ا/ت؟
سرش را بلند کرد.
سوکجین بود.
همین که چشمشان به هم افتاد، ا/ت برای چند لحظه نتوانست چیزی بگوید.
سوکجین کنارش نشست.
— دیشب جوابم رو ندادی.
— میدونم.
— اتفاقی افتاده؟
ا/ت نگاهش را پایین انداخت.
— آره.
سوکجین فوراً جدی شد.
— چی؟
ا/ت چند لحظه سکوت کرد.
بعد بالاخره گفت:
— یه فرصت برای ادامهی تحصیل بهم پیشنهاد شده.
سوکجین چیزی نگفت.
— توی یه شهر دیگه.
سکوت.
— برای چند ماه.
سوکجین آرام پرسید:
— و تو میخوای بری؟
ا/ت به او نگاه کرد.
چشمانش پر از تردید بود.
— نمیدونم.
این بار صدایش کمی لرزید.
— واقعاً نمیدونم.
سوکجین چیزی نگفت.
ا/ت ادامه داد:
— اگه برم، میترسم فاصله بینمون زیاد بشه.
مکث کرد.
— اگه نرم، میترسم یه روز از خودم بپرسم چرا از این فرصت گذشتم.
چشمانش را بست.
— من نمیخوام انتخاب کنم.
سوکجین آرام گفت:
— میدونم.
ا/ت با تعجب نگاهش کرد.
— چی رو میدونی؟
— اینکه هر دو تا برات مهمن.
ا/ت لبخند تلخی زد.
— پس چرا احساس میکنم هر تصمیمی بگیرم، یه چیزی رو از دست میدم؟
سوکجین برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
— چون شاید واقعاً قراره یه چیزی تغییر کنه.
ا/ت قلبش فرو ریخت.
— یعنی...
سوکجین حرفش را قطع کرد.
— ولی تغییر کردن با از دست دادن فرق داره.
ا/ت به او خیره شد.
سوکجین آرام ادامه داد:
— اگه این فرصت رو واقعاً میخوای، نمیخوام به خاطر من ازش بگذری.
ا/ت آهسته گفت:
— ولی من نمیخوام تو رو از دست بدم.
سوکجین لبخند کوچکی زد.
— پس منم نمیخوام بذارم فاصله باعث بشه فکر کنی از دستم دادی.
چشمهای ا/ت کمی خیس شد.
— خیلی مطمئنی؟
— نه.
لبخندش کمی لرزید.
— اتفاقاً میترسم.
بعد آرامتر گفت:
— ولی بیشتر از اینکه از فاصله بترسم، از این میترسم که تو به خاطر من از چیزی که دوستش داری بگذری.
ا/ت چیزی نگفت.
فقط دستش را جلو برد و دست سوکجین را گرفت.
برای اولین بار، خودش بود که دست او را محکم گرفت.
سوکجین انگشتهایش را آرام در دست او قفل کرد.
ا/ت زیر لب گفت:
— هنوز تصمیم نگرفتم.
سوکجین لبخند زد.
— پس فعلاً تصمیم نگیر.
— چی؟
— فقط چند روز بهش فکر کن.
کمی مکث کرد.
— هر تصمیمی گرفتی، میخوام تصمیم خودت باشه. نه تصمیمی که به خاطر ترس از دست دادن من گرفتی.
ا/ت سرش را روی شانهی او گذاشت.
و برای اولین بار از وقتی آن پیشنهاد را دریافت کرده بود، احساس کرد شاید این دو راهی قرار نیست پایان داستانشان باشد.
شاید فقط...
آخرین امتحانشان باشد.
اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود:
ا/ت کدام راه را انتخاب میکرد؟
🌷 ادامه دارد...
- ۱۰۷
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط