باب الحياء
باب الحياء
قال الله تعالي: « اَلَمْ يَعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ يَري »(1).
ترجمه: آيا نفهميد كه خدا او را ميبيند؟
شرمم از خرقهي آلوده خود ميآيد
كه بر او وصله به صد شعبده پيراستهام
حافظ
کاشاني: آن چه از آيه برميآيد اين است كه حياء از ايمان نشأت ميگيرد، و اين كه خداوند متعال بندهاش را ميبيند و اين يكي از دو خصلت احسان است همان گونه كه پيامبر اكرم( صلي الله عليه و آله و سلم )فرمايند:
« فان لم تكن تراهُ، فانّه يراك ».
ترجمه: اگر تو نميتواني او را ببيني پس او ترا ميبيند. و بدين سبب شيخ ; فرموده:
خواجه عبدالله: 1ـ الْحَياءُ من اوائل مدارج اهل الخصوص، يتولّد من تعظيم.
ترجمه: حياء از اوائل مدارج اهل خصوص است كه از بزرگداشتي همراه به محبّت ايجاد شود.
کاشاني: پس آن كه ايمانش ترقي ننموده به حد احسان هنوز محبت را به دست نياورده، آنکه از اوائل محبّت است و نه تعظيمي كه آن از راه اصل خصوص است، و همانا ايجاد ميشود از بزرگداشتي كه به محبّت پيوستگي دارد، چون ملاحظه تعظيم و محقّق حضور زيباست و اين كه باشد رقيبي براي بنده كه اقتضاء دو امر را بنمايد.
چه اين كه تعظيم و محبّت كه از هر كدام حياء پديد آيد، اگر چه هر دو عنايت ندارد به آن چه بنده انجام دهد نزد آن چه او را خيلي بزرگ ندارد و يا دوست نداشته باشد، پس مانند اين كه فرموده: آيا نفهميد كه خداوند او را ميبيند؟ پس حيا نمود از آن.
2ـ وَهُوَ علي ثلاثِ درجاتٍ:
الدّرجة الأولي: حياء يتولّدُ من عِلم العبد به نظر الحقّ اليه، فيجذبُهُ الي تحمّل المُجاهدة، وَ يَحْمِلُهُ عَلي استقباح الجناية، ويَسْتكفُّهُ عن الشّكوي.
ترجمه: حيا را سه درجه باشد:
درجه اول حيائي كه نشأت گرفته از علم بنده باشد به اين كه حقتعالي او را ميبيند، پس جذب حقتعالي شده و مجاهدت در رضاي او را متحمل ميشود، و متحمل ميشود درشت شمردن گناهان را، و باز ميدارد او را از شكايت و گله كردن.
کاشاني: يعني اين كه بنده هنگامي كه دانست هميشه در منظر حقتعالي است حياء ميكند از اين كه خلاف دستورات او عمل نمايد، پس جذب او شده به قبول مجاهده كه در نظرش نشاط آور است ( احساس رضايت ميكند ) همان گونه كه بنده حضور مولاي خود را درك كرده در مقابلش عمل خود را به نحو احسن انجام ميدهد، پس او كوچك ميشمارد خوشحال است در عمل خود با اين كه در ظاهر مولا نمايان نيست، و همچنين « يحمله اليه استقباح الجناية ويستكفُّه » يعني و ميطلبد از او اين كه او را كفايت كند از شكايت و گله كردن به مردم، و در بعضي نسخهها « وتسكتّه » آمده كه يعني او را ساکت و آرام مي سازد از شکايت به مردم.
3ـ والدّرجة الثانية: حياءٌ يتولّد من النّظر في علم القُّرب، فيدعوُه اِلي ركوب المحبّة، ويربطُهُ بروح الأنس، و يكرهُ اليه ملابسة الخَلق.
ترجمه: درجه دوم حياء، حيائي است كه از نظر در علم قرب ايجاد شود ( بنده احساس تقرب نمايد ) پس اين حياء سالك را به محبت ميكشاند و او را به روح انس با محبوب مربوط ميسازد و از معاشرت با خلق بازش ميدارد.
کاشاني: يعني هنگامي كه بر قلب سالك محقق شد كه خداوند متعال نزديك ترين چيز به اوست، در تحققّ صاف و خارج از شك، حياء ميكند از نزديكي او، بالاتر از اين كه حياء كند از اين كه خداوند او را ميبيند، پس اين حياء او را به محبّت حق فرا ميخواند، و اين بالاتر از دوستي حاصل از علم ديدن است، كه آن گاهي يك مرتبه زايل ميشود به خلاف محبّت خداوند متعال فرموده:
« ...مودّةَ بينكم في الحيوة الدّنيا ثمّ يوم القيمة يَكفُرُ بَعْضُكمْ بِبَعْضٍ وَيَلْعَنُ بَعْضُكمْ بَعْضاً... »(2).
ترجمه: ... براي حفظ دوستي دنياي خود اتخاذ كردهايد، و چون روز قيامت شود در آن روز شما هر يك ديگري را كافر دانسته و به يك ديگر لعن و نفرين كنيد...
در محبت « كسي كه لقاء حقتعالي را دوست دارد » خداوند هم لقاء او را دوست دارد، و گفت: شخص با آن چه دوست دارد محشور ميگردد.
« ويربطه بروح الأنس » يا او را در راحتي انس خشنود دارند، كه ملازم او باشد، و از او جدا نشود، و دوست ندارد با ديگران باشد و از همنشيني با خلق گريزان است، پس لذت انس با حقتعالي مستلزم گريزان بودن از غير حق است و دوست دارد كه همواره با حقتعالي خلوت نمايد.
4ـ والدّرجة الثالثة: حياءٌ يتولّد من شهود الحضرة، وهي التّي تشوبُها هيبةٌ، ولا تُقاويها تفرقةٌ ولا يوقف لها علي غاية:
ترجمه: درجه سوم حياء: حيائي است كه از شهود حضرت حق ايجاد ميگردد، و آن حيائي است آميخته با هيبت و جلال و او را باز نميدارد تفرقه و بر آن نهايتي متصور نيست.
کاشاني: « الحضرة » اينجا دفعهي حضور است و مراد اولين تجلّي ذات اقدس الهي است، هنگامي كه شاهد است هيبت او را فرا ميگيرد، اول هر چيز و كم ميشود حياء و خود را از مردم مخفي ميدارد و
قال الله تعالي: « اَلَمْ يَعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ يَري »(1).
ترجمه: آيا نفهميد كه خدا او را ميبيند؟
شرمم از خرقهي آلوده خود ميآيد
كه بر او وصله به صد شعبده پيراستهام
حافظ
کاشاني: آن چه از آيه برميآيد اين است كه حياء از ايمان نشأت ميگيرد، و اين كه خداوند متعال بندهاش را ميبيند و اين يكي از دو خصلت احسان است همان گونه كه پيامبر اكرم( صلي الله عليه و آله و سلم )فرمايند:
« فان لم تكن تراهُ، فانّه يراك ».
ترجمه: اگر تو نميتواني او را ببيني پس او ترا ميبيند. و بدين سبب شيخ ; فرموده:
خواجه عبدالله: 1ـ الْحَياءُ من اوائل مدارج اهل الخصوص، يتولّد من تعظيم.
ترجمه: حياء از اوائل مدارج اهل خصوص است كه از بزرگداشتي همراه به محبّت ايجاد شود.
کاشاني: پس آن كه ايمانش ترقي ننموده به حد احسان هنوز محبت را به دست نياورده، آنکه از اوائل محبّت است و نه تعظيمي كه آن از راه اصل خصوص است، و همانا ايجاد ميشود از بزرگداشتي كه به محبّت پيوستگي دارد، چون ملاحظه تعظيم و محقّق حضور زيباست و اين كه باشد رقيبي براي بنده كه اقتضاء دو امر را بنمايد.
چه اين كه تعظيم و محبّت كه از هر كدام حياء پديد آيد، اگر چه هر دو عنايت ندارد به آن چه بنده انجام دهد نزد آن چه او را خيلي بزرگ ندارد و يا دوست نداشته باشد، پس مانند اين كه فرموده: آيا نفهميد كه خداوند او را ميبيند؟ پس حيا نمود از آن.
2ـ وَهُوَ علي ثلاثِ درجاتٍ:
الدّرجة الأولي: حياء يتولّدُ من عِلم العبد به نظر الحقّ اليه، فيجذبُهُ الي تحمّل المُجاهدة، وَ يَحْمِلُهُ عَلي استقباح الجناية، ويَسْتكفُّهُ عن الشّكوي.
ترجمه: حيا را سه درجه باشد:
درجه اول حيائي كه نشأت گرفته از علم بنده باشد به اين كه حقتعالي او را ميبيند، پس جذب حقتعالي شده و مجاهدت در رضاي او را متحمل ميشود، و متحمل ميشود درشت شمردن گناهان را، و باز ميدارد او را از شكايت و گله كردن.
کاشاني: يعني اين كه بنده هنگامي كه دانست هميشه در منظر حقتعالي است حياء ميكند از اين كه خلاف دستورات او عمل نمايد، پس جذب او شده به قبول مجاهده كه در نظرش نشاط آور است ( احساس رضايت ميكند ) همان گونه كه بنده حضور مولاي خود را درك كرده در مقابلش عمل خود را به نحو احسن انجام ميدهد، پس او كوچك ميشمارد خوشحال است در عمل خود با اين كه در ظاهر مولا نمايان نيست، و همچنين « يحمله اليه استقباح الجناية ويستكفُّه » يعني و ميطلبد از او اين كه او را كفايت كند از شكايت و گله كردن به مردم، و در بعضي نسخهها « وتسكتّه » آمده كه يعني او را ساکت و آرام مي سازد از شکايت به مردم.
3ـ والدّرجة الثانية: حياءٌ يتولّد من النّظر في علم القُّرب، فيدعوُه اِلي ركوب المحبّة، ويربطُهُ بروح الأنس، و يكرهُ اليه ملابسة الخَلق.
ترجمه: درجه دوم حياء، حيائي است كه از نظر در علم قرب ايجاد شود ( بنده احساس تقرب نمايد ) پس اين حياء سالك را به محبت ميكشاند و او را به روح انس با محبوب مربوط ميسازد و از معاشرت با خلق بازش ميدارد.
کاشاني: يعني هنگامي كه بر قلب سالك محقق شد كه خداوند متعال نزديك ترين چيز به اوست، در تحققّ صاف و خارج از شك، حياء ميكند از نزديكي او، بالاتر از اين كه حياء كند از اين كه خداوند او را ميبيند، پس اين حياء او را به محبّت حق فرا ميخواند، و اين بالاتر از دوستي حاصل از علم ديدن است، كه آن گاهي يك مرتبه زايل ميشود به خلاف محبّت خداوند متعال فرموده:
« ...مودّةَ بينكم في الحيوة الدّنيا ثمّ يوم القيمة يَكفُرُ بَعْضُكمْ بِبَعْضٍ وَيَلْعَنُ بَعْضُكمْ بَعْضاً... »(2).
ترجمه: ... براي حفظ دوستي دنياي خود اتخاذ كردهايد، و چون روز قيامت شود در آن روز شما هر يك ديگري را كافر دانسته و به يك ديگر لعن و نفرين كنيد...
در محبت « كسي كه لقاء حقتعالي را دوست دارد » خداوند هم لقاء او را دوست دارد، و گفت: شخص با آن چه دوست دارد محشور ميگردد.
« ويربطه بروح الأنس » يا او را در راحتي انس خشنود دارند، كه ملازم او باشد، و از او جدا نشود، و دوست ندارد با ديگران باشد و از همنشيني با خلق گريزان است، پس لذت انس با حقتعالي مستلزم گريزان بودن از غير حق است و دوست دارد كه همواره با حقتعالي خلوت نمايد.
4ـ والدّرجة الثالثة: حياءٌ يتولّد من شهود الحضرة، وهي التّي تشوبُها هيبةٌ، ولا تُقاويها تفرقةٌ ولا يوقف لها علي غاية:
ترجمه: درجه سوم حياء: حيائي است كه از شهود حضرت حق ايجاد ميگردد، و آن حيائي است آميخته با هيبت و جلال و او را باز نميدارد تفرقه و بر آن نهايتي متصور نيست.
کاشاني: « الحضرة » اينجا دفعهي حضور است و مراد اولين تجلّي ذات اقدس الهي است، هنگامي كه شاهد است هيبت او را فرا ميگيرد، اول هر چيز و كم ميشود حياء و خود را از مردم مخفي ميدارد و
- ۷۰۱
- ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط