{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عابد و عارفی بود

عابد و عارفی بود
که شاگردان زیادی داشت،
و حتی مردم عامه هم مرید او بودند،
و آوازه اش همه جا پیچیده بود،
روزی به آبادی دیگری رفت
عابد رفت دم در نانوایی،
و چون لباس درستی نپوشیده بود
نانوا بهش نان نداد،
عابد رفت
مردی که آنجا بود،
عابد را شناخت
به نانوا گفت این مرد را میشناسی،
گفت نه،گفت فلان عابدبود،
نانوا گفت من از مریدان اویم،
دوید دنبالش،که آقا
من میخوام شاگرد شما باشم،
عابد قبول نکرد،
نانوا گفت اگر قبول کنی
من امشب تمام آبادی را
شام میدهم، قبول کرد،
وقتی همه شام خوردند،
نانوا گفت ،
سرورم سوالی دارم،
گفت بپرس،
گفت دوزخ یعنی چه،
جواب داد
دوزخ یعنی اینکه
تو برای رضای خدا،
یک نان به بنده خدا ندادی،
ولی برای رضایت دل بنده خدا
یک آبادی را شام دادی،
دیدگاه ها (۲)

💕عارف_و_نانواعارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه...

🌸🍃🌸🍃#داستانک_آموزنده💠 #عارف_و_نانوا 💠عارفی بود که شاگردان زی...

"متنی از جنس طلا" عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم...

عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نانو...

.عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نان...

🍂 عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشیده بود نا...

عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او ب...

🔆 #پندانه عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپوشید...

📜آورده اند که، عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی ن...

آورده اند که عارفی معروف به نانوایی رفت و چون لباس درستی نپو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط