legacy of ashes
P²⁷
جونگکوک از در پشتی عمارت به بیرون رفت، هوای سرد شب مثل سطلی اب یخ به صورتش میخورد، و باران لباس هایش را خیس و سنگین کرده بود، و به سمت انبار متروکه اسکله میدوید، جایی که چراع های زرد خیابان در مه شب و باران شدید گم میشدن
وقتی به حیاط پشتی انبار رسید، ایستاد، و پشت یک ماشین خراب شده رفت و خودش را قایم کرد، و با چشمان تیزبینش وضعیت را برسی کرد، سوهو درست وسط حیاط انبار متروکه روی زمین افتاده بود، دست ها و پاهایش به بسته بود، و صورتش بخاطر ضربه های وارده شده بهش خون الود بود، و در محاصره تمام سه نفر از "سایه ها"ی کوچیک تهیونگ بود، اما سوهو، چشمانش هنوز کمی برق سرکشی را داشت، یکی از آن سه نفر، سلاحش را روی شقیقه سوهو گذاشته بود
جونگکوک آرام با دندان هایش لب پایینی اش را گزید و بعد چشم هایش را بست، و زیر لب با خودش زمزمه کرد:
« تهیونگ اینجاست.....همین دور و بر ها... میتونم احساسش کنم »
و بعد پوزخند کوچکی زد، میدونست که تهیونگ از ان دور ها یا شایدم از پشت دوربین های مداربسته ان اطراف یا حتی همین نزدیکی ها، داره تک تک حرکات و کارهای جونگکوک رو نگاه میکنه
جونگکوک اسلحه ی توی دستش را بالا اورد و نگاه کوچکی بهش انداخت، و بعد نشانه گرفت، اما نه به سمت ان سه نفر از اعضای "باند سایه" ، او به سمت تابلوی برق کنار دیوار انبار نشانه گرفت،و چند ثانیه بعد تند و سریع ماشه ی اسلحه را کشید، صدای شلیک در باران شب مثل رعد و برق، کوتاه و ترسناک بود
تق!
برق انبار و اطراف آن با جرقه ای ابی رنگ و شلیکی کوچک قطع شد، تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفت، ناگهان فریاد خشم الود یکی از سایه ها در تاریکی پیچید ؛
« لعنتی.. کجاست، پیداش کنید »
این همون فرصتی بود که جونگکوک و سوهو منتظرش بودن، سوهو که فهمیده بود ان سه نفر نمیتوانن او را در تاریکی ببین با همان دست و پاهای بسته اش کمی از جایش دور شد، و اما جونگکوک، در تاریکی مثل گربه ای سیاه و سفید سریع حرکت میکرد، بدون هیچ ترسی، بدونی تردید، اولین سایه ای که بهش نزدیک شد و سمتش چرخید، جونگکوک با یک حرکت سریع و بیصدا از پشت بهش نزدیک شد، و با ارنجش ضربه ای به گردنش زد و ان سایه را بیهوش کرد، ولی قبل از انکه مرد روی زمین بیوفتد، اسلحه ی دستش را ازش گرفت
صدای فریاد دومین نفر هم بلند شد که داشت مرد اولی را صدا میزد، اما جونگکوک خودش را به پشت سرش رساند و کمی از دور، با خونسردی کامل مثل یک جلاد مثل یک فرشته ی مرگ، شلیک کرد، اما نه به قصد کشتن، بلکه به بازوی او، صدای افتادن اسلحه روی زمین توی تاریکی شنیده شد
سوهو باز هم فرصت را مناسب دید، خودش را کشان کشان به پشت ماشین خراب شده که جونگکوک تا چند دقیقه قبل انجا وایساده بود رساند، جونگکوک هم که توانسته بود سوهو را پیدا کند به سرعت سمتش رفت، و دست و پاهایش را باز، و به دیوار پشت شان سوهو را تکیه داد، سوهو نفس نفس میزد و با صدایی که از شدت ضربه هایی که خورده بود و خسته و کوفته شده بود روبه جونگکوک گفت:
« تهیونگ...اون... »
جونگکوک همان لحظه دستش را روی دهان سوهو گذاشت، و با صدایی که مثل یخ سرد بود، ارام گفت:
« ساکت شو.. الان وقت حرف زدن نیست »
در همان لحظه....
شرط نمیزارم چون میدونم کسی بهش اهمیت نمیده واسه همین هر وقت تونستم مینویسم میزارمش تا زودتر تموم بشه نمیدونم بعد اون دیگه مینویسم یا نه یادتون نره از فیک پنج سال سکوت حمایت کنید
جونگکوک از در پشتی عمارت به بیرون رفت، هوای سرد شب مثل سطلی اب یخ به صورتش میخورد، و باران لباس هایش را خیس و سنگین کرده بود، و به سمت انبار متروکه اسکله میدوید، جایی که چراع های زرد خیابان در مه شب و باران شدید گم میشدن
وقتی به حیاط پشتی انبار رسید، ایستاد، و پشت یک ماشین خراب شده رفت و خودش را قایم کرد، و با چشمان تیزبینش وضعیت را برسی کرد، سوهو درست وسط حیاط انبار متروکه روی زمین افتاده بود، دست ها و پاهایش به بسته بود، و صورتش بخاطر ضربه های وارده شده بهش خون الود بود، و در محاصره تمام سه نفر از "سایه ها"ی کوچیک تهیونگ بود، اما سوهو، چشمانش هنوز کمی برق سرکشی را داشت، یکی از آن سه نفر، سلاحش را روی شقیقه سوهو گذاشته بود
جونگکوک آرام با دندان هایش لب پایینی اش را گزید و بعد چشم هایش را بست، و زیر لب با خودش زمزمه کرد:
« تهیونگ اینجاست.....همین دور و بر ها... میتونم احساسش کنم »
و بعد پوزخند کوچکی زد، میدونست که تهیونگ از ان دور ها یا شایدم از پشت دوربین های مداربسته ان اطراف یا حتی همین نزدیکی ها، داره تک تک حرکات و کارهای جونگکوک رو نگاه میکنه
جونگکوک اسلحه ی توی دستش را بالا اورد و نگاه کوچکی بهش انداخت، و بعد نشانه گرفت، اما نه به سمت ان سه نفر از اعضای "باند سایه" ، او به سمت تابلوی برق کنار دیوار انبار نشانه گرفت،و چند ثانیه بعد تند و سریع ماشه ی اسلحه را کشید، صدای شلیک در باران شب مثل رعد و برق، کوتاه و ترسناک بود
تق!
برق انبار و اطراف آن با جرقه ای ابی رنگ و شلیکی کوچک قطع شد، تاریکی مطلق همهجا را فرا گرفت، ناگهان فریاد خشم الود یکی از سایه ها در تاریکی پیچید ؛
« لعنتی.. کجاست، پیداش کنید »
این همون فرصتی بود که جونگکوک و سوهو منتظرش بودن، سوهو که فهمیده بود ان سه نفر نمیتوانن او را در تاریکی ببین با همان دست و پاهای بسته اش کمی از جایش دور شد، و اما جونگکوک، در تاریکی مثل گربه ای سیاه و سفید سریع حرکت میکرد، بدون هیچ ترسی، بدونی تردید، اولین سایه ای که بهش نزدیک شد و سمتش چرخید، جونگکوک با یک حرکت سریع و بیصدا از پشت بهش نزدیک شد، و با ارنجش ضربه ای به گردنش زد و ان سایه را بیهوش کرد، ولی قبل از انکه مرد روی زمین بیوفتد، اسلحه ی دستش را ازش گرفت
صدای فریاد دومین نفر هم بلند شد که داشت مرد اولی را صدا میزد، اما جونگکوک خودش را به پشت سرش رساند و کمی از دور، با خونسردی کامل مثل یک جلاد مثل یک فرشته ی مرگ، شلیک کرد، اما نه به قصد کشتن، بلکه به بازوی او، صدای افتادن اسلحه روی زمین توی تاریکی شنیده شد
سوهو باز هم فرصت را مناسب دید، خودش را کشان کشان به پشت ماشین خراب شده که جونگکوک تا چند دقیقه قبل انجا وایساده بود رساند، جونگکوک هم که توانسته بود سوهو را پیدا کند به سرعت سمتش رفت، و دست و پاهایش را باز، و به دیوار پشت شان سوهو را تکیه داد، سوهو نفس نفس میزد و با صدایی که از شدت ضربه هایی که خورده بود و خسته و کوفته شده بود روبه جونگکوک گفت:
« تهیونگ...اون... »
جونگکوک همان لحظه دستش را روی دهان سوهو گذاشت، و با صدایی که مثل یخ سرد بود، ارام گفت:
« ساکت شو.. الان وقت حرف زدن نیست »
در همان لحظه....
شرط نمیزارم چون میدونم کسی بهش اهمیت نمیده واسه همین هر وقت تونستم مینویسم میزارمش تا زودتر تموم بشه نمیدونم بعد اون دیگه مینویسم یا نه یادتون نره از فیک پنج سال سکوت حمایت کنید
- ۷.۲k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط