𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒
ویو اِریا
مرد اسلحه رو دوباره بالا آورد.
اِریا قبل از اینکه شلیک کنه، خودش رو کنار کشید و پشت دیوار پناه گرفت.
جونگکوک هم سریع پشت ستون رفت.
ـ «تهیونگ! سمت راست!»
تهیونگ از پشت میز کوچیکی که کنارش بود سرک کشید.
ـ «چرا من همیشه سمت راست میافتم؟!»
ـ «چون سمت چپ منم.»
ـ «این دلیل خوبی نیست!»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «پس بجنب.»
تهیونگ با عجله خودش رو به سمت دیگه رسوند.
مرد دوباره شلیک کرد، اما این بار بادیگاردهای اِریا از پشت سر بهش رسیدن و اسلحه رو از دستش گرفتن.
چند لحظه بعد، راهرو دوباره ساکت شد.
اِریا از پشت دیوار بیرون اومد.
نگاهش مستقیم روی مرد بود.
ـ «تو.»
مرد سرش رو پایین انداخت.
اِریا نزدیکش شد.
ـ «کِین کجاست؟»
مرد سکوت کرد.
ـ «گفتم کجاست؟»
مرد با صدای لرزونی گفت:
ـ «نمیدونم.»
جونگکوک جلو اومد.
ـ «دروغ میگه.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «از کجا فهمیدی؟»
جونگکوک به دست مرد اشاره کرد.
ـ «کف دستش.»
اِریا نگاه کرد.
رد باریکی از گرد و خاک روی دست مرد بود.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «همون خاکی که توی راهروی زیرزمینیه.»
تهیونگ با تعجب گفت:
ـ «تو حتی خاک رو هم بررسی میکنی؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «وقتی میخوای زنده بمونی، آره.»
اِریا به بادیگاردها اشاره کرد.
ـ «ببرینش پایین.»
مرد رو از اونجا بردن.
اِریا رو به جونگکوک کرد.
ـ «میای؟»
جونگکوک ابروش رو بالا انداخت.
ـ «کجا؟»
ـ «پایین.»
پوزخند نشست روی لب جونگکوک.
ـ «فکر کردم بدون اجازه کاری نکنم.»
اِریا بیحوصله گفت:
ـ «این بار اجازه داری.»
جونگکوک دنبالش راه افتاد.
تهیونگ هم پشت سرشون حرکت کرد.
ـ «منم میام.»
اِریا برگشت.
ـ «تو بمون.»
تهیونگ با تعجب گفت:
ـ «چی؟ چرا؟»
جونگکوک با خونسردی گفت:
ـ «چون یکی باید سالم بمونه و داستان ما رو تعریف کنه.»
تهیونگ چند ثانیه خیره موند.
ـ «این اصلاً خندهدار نبود.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «قرار نبود باشه.»
سه نفر وارد راهروی زیرزمینی شدن.
اما هیچکدوم نمیدونستن کِین دقیقاً منتظرشون بود.
ادامه دارد...
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟒
ویو اِریا
مرد اسلحه رو دوباره بالا آورد.
اِریا قبل از اینکه شلیک کنه، خودش رو کنار کشید و پشت دیوار پناه گرفت.
جونگکوک هم سریع پشت ستون رفت.
ـ «تهیونگ! سمت راست!»
تهیونگ از پشت میز کوچیکی که کنارش بود سرک کشید.
ـ «چرا من همیشه سمت راست میافتم؟!»
ـ «چون سمت چپ منم.»
ـ «این دلیل خوبی نیست!»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «پس بجنب.»
تهیونگ با عجله خودش رو به سمت دیگه رسوند.
مرد دوباره شلیک کرد، اما این بار بادیگاردهای اِریا از پشت سر بهش رسیدن و اسلحه رو از دستش گرفتن.
چند لحظه بعد، راهرو دوباره ساکت شد.
اِریا از پشت دیوار بیرون اومد.
نگاهش مستقیم روی مرد بود.
ـ «تو.»
مرد سرش رو پایین انداخت.
اِریا نزدیکش شد.
ـ «کِین کجاست؟»
مرد سکوت کرد.
ـ «گفتم کجاست؟»
مرد با صدای لرزونی گفت:
ـ «نمیدونم.»
جونگکوک جلو اومد.
ـ «دروغ میگه.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «از کجا فهمیدی؟»
جونگکوک به دست مرد اشاره کرد.
ـ «کف دستش.»
اِریا نگاه کرد.
رد باریکی از گرد و خاک روی دست مرد بود.
جونگکوک ادامه داد:
ـ «همون خاکی که توی راهروی زیرزمینیه.»
تهیونگ با تعجب گفت:
ـ «تو حتی خاک رو هم بررسی میکنی؟»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «وقتی میخوای زنده بمونی، آره.»
اِریا به بادیگاردها اشاره کرد.
ـ «ببرینش پایین.»
مرد رو از اونجا بردن.
اِریا رو به جونگکوک کرد.
ـ «میای؟»
جونگکوک ابروش رو بالا انداخت.
ـ «کجا؟»
ـ «پایین.»
پوزخند نشست روی لب جونگکوک.
ـ «فکر کردم بدون اجازه کاری نکنم.»
اِریا بیحوصله گفت:
ـ «این بار اجازه داری.»
جونگکوک دنبالش راه افتاد.
تهیونگ هم پشت سرشون حرکت کرد.
ـ «منم میام.»
اِریا برگشت.
ـ «تو بمون.»
تهیونگ با تعجب گفت:
ـ «چی؟ چرا؟»
جونگکوک با خونسردی گفت:
ـ «چون یکی باید سالم بمونه و داستان ما رو تعریف کنه.»
تهیونگ چند ثانیه خیره موند.
ـ «این اصلاً خندهدار نبود.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «قرار نبود باشه.»
سه نفر وارد راهروی زیرزمینی شدن.
اما هیچکدوم نمیدونستن کِین دقیقاً منتظرشون بود.
ادامه دارد...
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۷۶۵
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط