پارت سوم: «شلیک در تاریکی»
پارت سوم: «شلیک در تاریکی»
سکوت سنگین پنتهاوس تنها با صدای آرام سیستمهای سرور و تنفس منظم آندیا شکسته میشد. دختر پشت سیستم مانیتورها نشسته بود و انگشتانش با سرعتی گیجکننده روی کیبورد میرقصیدند. خطوط کدنویسی سبز رنگ روی صفحهها بالا و پایین میرفتند.
«پروتکل امنیتی لایهی سه رو دور زدم. تونستم به دوربینهای مداربستهی انبار بندگاهی رقیب وصل بشم، شوگا. گروه “کلاغ سیاه” دارن محمولهی اسلحه رو جابهجا میکنن. زمان حرکتشون… تا بیست دقیقهی دیگهست.»
شوگا روی مبل چرمی تیره نشسته بود، فنجان قهوهاش را با آرامش سر کشید و از بالا به مانیتورها نگاه کرد. چهرهاش مثل همیشه سرد و محاسبهگر بود؛ مثل فیزیکدانی که دارد نتیجهی یک آزمایش حیاتی را تماشا میکند.
«کلاغها خیلی وقت بود سکوت کرده بودن. معلومه رییسشون هنوز درس عبرت نگرفته.»
شوگا از جا بلند شد، کتش را مرتب کرد و اسلحه کمریاش را برداشت:
«آماده شو. امشب قراره بازی رو ما تموم کنیم. تو از فاصلهی دور پوشش هوایی و اسنایپری رو بر عهده داری، منم از نزدیک وارد عمارتشون میشم.»
بیست دقیقه بعد، در دل تاریکی و مه غلیظ اسکله، سکوت مرگباری برقرار بود. کانتینرهای بزرگ فلزی سایههای بلندی روی زمین ایجاد کرده بودند.
آندیا روی سقف یک جرثقیل بلند، در ارتفاع پنجاه متری زمین، دراز کشیده بود. تفنگ تکتیرانداز مجهز به دوربین دید در شب را تنظیم کرد و نفسش را در سینه حبس کرد. از ارتفاع و تاریکی نمیترسید؛ این دقیقاً همان جایی بود که احساس زنده بودن میکرد. چشم راستش را به لنز دوخت و میدان دید را اسکن کرد.
چهار نفر از افراد دشمن با اسلحههای اتوماتیک دور محموله چرخیده بودند. شوگا اما بیصدا، مثل یک سایه از پشت کانتینرها نزدیک میشد.
(از طریق بیسیم داخلی): «دو نفر سمت راستت دارن دورت میزنن، شوگا. هفت متر فاصله دارن. من روی نفر اول قفلام…»
صدای بم و آرام شوگا از بیسیم پخش شد:
«بهشون شلیک نکن. بذار نزدیکتر بشن، میخوام ببینم پشت این ادعاهاشون چقدر شهامت داره.»
آندیا دندانهایش را روی هم فشرد:
«حماقت نکن، اینجا میدان جنگه نه کلاس فیزیک! اگر غافلگیرت کنن…»
«من هیچوقت غافلگیر نمیشم.»
در یک صدم ثانیه، یکی از نگهبانان دشمن چرخید و اسلحه را به سمت نقطهای که شوگا ایستاده بود نشانه رفت. آندیا حتی یک ثانیه هم درنگ نکرد. انگشتش روی ماشه چکید. صدای خفهکنندهی شلیک مثل یک نفس کوتاه در باد گم شد. نگهبان اول قبل از این که حتی متوجه شود، بدون صدا روی زمین افتاد.
نگهبان دوم با دیدن این صحنه خواست هشدار دهد، اما گلولهی دوم آندیا دقیقاً کلاهخودش را پرتاب کرد و او را به عقب پرت کرد.
«اینم از فیزیک گلوله و باد مخالف، آقای مافیا! حالا بریم سراغ بقیه.»
شوگا از پشت پناهگاه بیرون آمد. در یک حرکت برقآسا، با مهارت و خونسردی تمام، دو نفر باقیمانده را خلع سلاح کرد و کار را یکسره ساخت. سکوت دوباره به اسکله برگشت.
شوگا بیسیم را نزدیک دهان برد، در حالی که نگاهش به نقطهی دوردستی در مه دوخته شده بود:
«تکتیرانداز من… خطا نمیکنه.»
آندیا روی سقف جرثقیل لبخند محوی زد، اما بلافاصله ضربان قلبش بالا رفت. احساسی عجیب و پیچیده مثل راه رفتن روی تیغهی شیشه تمام وجودش را فرا گرفت؛ این که کسی مثل مین شوگا قدرت او را باور کرده بود، خطرناکتر از هر صاعقه و طوفانی بود.
سکوت سنگین پنتهاوس تنها با صدای آرام سیستمهای سرور و تنفس منظم آندیا شکسته میشد. دختر پشت سیستم مانیتورها نشسته بود و انگشتانش با سرعتی گیجکننده روی کیبورد میرقصیدند. خطوط کدنویسی سبز رنگ روی صفحهها بالا و پایین میرفتند.
«پروتکل امنیتی لایهی سه رو دور زدم. تونستم به دوربینهای مداربستهی انبار بندگاهی رقیب وصل بشم، شوگا. گروه “کلاغ سیاه” دارن محمولهی اسلحه رو جابهجا میکنن. زمان حرکتشون… تا بیست دقیقهی دیگهست.»
شوگا روی مبل چرمی تیره نشسته بود، فنجان قهوهاش را با آرامش سر کشید و از بالا به مانیتورها نگاه کرد. چهرهاش مثل همیشه سرد و محاسبهگر بود؛ مثل فیزیکدانی که دارد نتیجهی یک آزمایش حیاتی را تماشا میکند.
«کلاغها خیلی وقت بود سکوت کرده بودن. معلومه رییسشون هنوز درس عبرت نگرفته.»
شوگا از جا بلند شد، کتش را مرتب کرد و اسلحه کمریاش را برداشت:
«آماده شو. امشب قراره بازی رو ما تموم کنیم. تو از فاصلهی دور پوشش هوایی و اسنایپری رو بر عهده داری، منم از نزدیک وارد عمارتشون میشم.»
بیست دقیقه بعد، در دل تاریکی و مه غلیظ اسکله، سکوت مرگباری برقرار بود. کانتینرهای بزرگ فلزی سایههای بلندی روی زمین ایجاد کرده بودند.
آندیا روی سقف یک جرثقیل بلند، در ارتفاع پنجاه متری زمین، دراز کشیده بود. تفنگ تکتیرانداز مجهز به دوربین دید در شب را تنظیم کرد و نفسش را در سینه حبس کرد. از ارتفاع و تاریکی نمیترسید؛ این دقیقاً همان جایی بود که احساس زنده بودن میکرد. چشم راستش را به لنز دوخت و میدان دید را اسکن کرد.
چهار نفر از افراد دشمن با اسلحههای اتوماتیک دور محموله چرخیده بودند. شوگا اما بیصدا، مثل یک سایه از پشت کانتینرها نزدیک میشد.
(از طریق بیسیم داخلی): «دو نفر سمت راستت دارن دورت میزنن، شوگا. هفت متر فاصله دارن. من روی نفر اول قفلام…»
صدای بم و آرام شوگا از بیسیم پخش شد:
«بهشون شلیک نکن. بذار نزدیکتر بشن، میخوام ببینم پشت این ادعاهاشون چقدر شهامت داره.»
آندیا دندانهایش را روی هم فشرد:
«حماقت نکن، اینجا میدان جنگه نه کلاس فیزیک! اگر غافلگیرت کنن…»
«من هیچوقت غافلگیر نمیشم.»
در یک صدم ثانیه، یکی از نگهبانان دشمن چرخید و اسلحه را به سمت نقطهای که شوگا ایستاده بود نشانه رفت. آندیا حتی یک ثانیه هم درنگ نکرد. انگشتش روی ماشه چکید. صدای خفهکنندهی شلیک مثل یک نفس کوتاه در باد گم شد. نگهبان اول قبل از این که حتی متوجه شود، بدون صدا روی زمین افتاد.
نگهبان دوم با دیدن این صحنه خواست هشدار دهد، اما گلولهی دوم آندیا دقیقاً کلاهخودش را پرتاب کرد و او را به عقب پرت کرد.
«اینم از فیزیک گلوله و باد مخالف، آقای مافیا! حالا بریم سراغ بقیه.»
شوگا از پشت پناهگاه بیرون آمد. در یک حرکت برقآسا، با مهارت و خونسردی تمام، دو نفر باقیمانده را خلع سلاح کرد و کار را یکسره ساخت. سکوت دوباره به اسکله برگشت.
شوگا بیسیم را نزدیک دهان برد، در حالی که نگاهش به نقطهی دوردستی در مه دوخته شده بود:
«تکتیرانداز من… خطا نمیکنه.»
آندیا روی سقف جرثقیل لبخند محوی زد، اما بلافاصله ضربان قلبش بالا رفت. احساسی عجیب و پیچیده مثل راه رفتن روی تیغهی شیشه تمام وجودش را فرا گرفت؛ این که کسی مثل مین شوگا قدرت او را باور کرده بود، خطرناکتر از هر صاعقه و طوفانی بود.
- ۶۴
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط