### پارت اول: «سایه‌های بیدار در مه»

### پارت اول: «سایه‌های بیدار در مه»

مهِ سنگین و غلیظی کوچه‌های باریک و تاریک منطقه صنعتی شهر را پوشانده بود؛ جایی که قانون هیچ‌وقت پا نمی‌گذاشت و تاریکی، حکمران مطلق بود. ساعت از سه بامداد گذشته بود. در بالاترین طبقه‌ی یک انبار متروکه، سه نفر دور یک میز آهنیِ پر از نقشه‌ها و مانیتورهای روشن جمع شده بودند.

جایدا روی صندلی چرخدار نشسته بود، پاهایش را جمع کرده و هدفون دور گردنش آویزان بود. موهای تیره‌اش با آن رگه‌های آبی خیره‌کننده‌ای که در نور کم‌فروغ مانیتور می‌درخشید، روی شانه‌هایش ریخته بود. چشم‌های آبی درشتش به سرعت روی خطوط کدها می‌چرخید.

+ «سیستم امنیتی انبار مرکزی پلیس دور زده شد. جیمین... به جیهون بگو موقعیتش رو چک کنه، دارن به محموله نزدیک میشن.»

جیمین با کت چرمی تیره و لبخندی محو و روانی روی لبش، تکیه‌اش را به دیوار داده بود. چشم‌های کشیده‌ی رنگی‌اش در تاریکی برق خاص و ترسناکی داشت. او با انگشتان کشیده‌اش لبه‌ی اسلحه روی میز را لمس کرد و صدای بَم و خش‌دارش در فضا پیچید:
- «عجله نکن، جوجۀ من. بگذار لذت ببرن از این که فکر می‌کنن دارن ما رو غافلگیر می‌کنن... مگه نه، جیهون؟»

در گوشه‌ی تاریک‌تر سالن، جیهون روی زانو نشسته بود و داشت با خونسردی قطعات تفنگ تک‌تیراندازش را چک می‌کرد. موهای مشکی‌اش روی پیشانی‌اش افتاده بود و چشم‌های کشیده‌اش سرد و بی‌روح به نظر می‌رسیدند. او در ظاهر یک پلیس نمونه و پرتلاش بود که داشت باندها را ردیابی می‌کرد، اما در این عمقِ تباهی، خودش مهره‌ی اصلیِ این بازی مرگبار بود. عرق سردی از روی شقیقه‌اش چکید؛ نه از ترسِ مأموریت، بلکه از این فکرِ هولناک که اگر یک روز خانواده‌اش، اگر پدر و مادرش بفهمند این پسرِ مؤدب و قانون‌مدار، چه هیولای آدم‌کشی در سایه‌هاست، چه اتفاقی می‌افتد؟

جیهون نفس عمیقی کشید و نگاه سردش را به جیمین دوخت:
- «بازی بسه، جیمین. تیم واکنش سریع پلیس داره به ضلع شمالی نزدیک میشه. اگه بجنبین، قبل از اینکه کسی بفهمه محموله‌ی ماورایی جابه‌جا شده، کار تمومه.»

جیمین خنده‌ی کوتاهی کرد؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه به خش‌خشِ مرگ بود. از جایش بلند شد، دستش را روی سر جایدا کشید و به سمت پنجره رفت:
- «بسیار خب... پس بیایید نشون بدیم وقتی تعصباتِ من روی این قلمرو گل کنه، دنیا چطور به آتیش کشیده میشه. جیهون، تک‌تیراندازِ خوب من... چشم‌هات رو باز کن.»

---
**پایان پارت اول**
دیدگاه ها (۰)

در پسِ این کوچه‌های مه‌گرفته، دور و تارمی‌درخشد خنده‌ای، مان...

### پارت ۱: سایه‌ای که بویِ باروت می‌دهدبارون، سقفِ فلزیِ ان...

پارت سوم: «شلیک در تاریکی»سکوت سنگین پنت‌هاوس تنها با صدای آ...

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

### 🖤 پارت اول: سایه‌ای در مهبارون مثل شلاق به شیشه‌های ماشی...

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزنداتفاقی که در سا...

#عشق_یا_گلوله ؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³ویو میکا_____داخل کا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p72باغ زیر نور ماه، حال و هوای عجیبی داش...

چند پارتی بازی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط