نمیبخشمت p.3
پارت سوم
مار.
گوسفند.
میمون.
گراز.
اسب.
ببر.
ایتاچی احساس سرگیجه میکرد. بارها و بارها وقایع ملاقاتشان را در ذهنش مرور کرد، مثل کسی که زخمی را لمس میکند تا باور کند واقعی است. وقتی به آن لحظه رسید که شیسویی تار موهایش را میان انگشتانش گرفته بود و با آن بازی میکرد، مجبور شد علائم دستی تکنیکهای مختلف را مرور کند، وگرنه از چیزی که هنوز نامش را نمیدانست دیوانه میشد. احساسی که هرگز تجربه نکرده بود، مثل ضربانی در جایی عمیقتر از قلب. وقتی ذهنش را آرام کرد، دوباره روند فکر کردن را از سر گرفت.
احساس بدن گرم شیسویی در برابر بدنش... چقدر به طرز شگفتآوری سخت و بزرگ زیر آن پیراهن گشاد حس شده بود. انگار چیزی فراتر از گوشت و استخوان را در آغوش کشیده بود.
«شیسویی سوسوی بدن...» [اگر سرچ کنید لقب شیسویی میاره شونشین که به معنای سوسو زدن بدن هم میشه برداشت کرد چون مربوط به تکنیک فلیکر بدن هست]
ایتاچی لرزید و لبخندی کمرنگ بر لبانش نشست. اما سپس، مثل شبنمی که روی برگ خشک میلغزد، ناپدید شد.
خطری را به یاد آورد که شیسویی با این تلاش بیپروا خودش را در آن انداخته بود. ذهنش تاریک شد. در سکوتِ اتاق، دعا کرد: خواهش میکنم... خواهش میکنم بگذار موفق شود.
بیخیالِ شام
و رویش را از عمارت و خانوادهاش برگرداند و به سمت صورت های سنگی رفت. میخواست شب را تنها بگذراند. به کمی زمان نیاز داشت تا چیزهایی را بفهمد. چه اتفاقی برای آنها افتاده بود؟ این احساسِ تازه، این تلاطم خاموش، چه بود؟ آیا شیسویی هم همین را حس میکرد؟ و آنها با این حقیقتِ ناگفته چه باید میکردند؟ افکار گیجکننده مثل خوره دوباره به جانش افتادند.
از پنجره به بیرون نگاه کرد، به ماه که در راه کامل شدن بود ــ احتمالاً تا چند روز دیگر از خود می پرسید شیسویی چه میکند؟ به چه فکر میکند؟
برایش ناممکن بود تصور کند که شیسویی همان کاری را بکند که خودش میکرد: فقط بیحرکت ماندن، و فکر کردن به دیگری.
: باید دوباره ببینمش. باید کاری را که امروز کردیم، بارها و بارها تکرار کنیم.
و بعد از چند ساعت، در دل آن سکوتِ بیخواب، ایتاچی فهمید احساسی که تجربه کرده و قادر به درکش نبوده، چه بوده است.
آن احساس، هوس بود.
---
به ماه نگاه کردم. داشت کامل میشد، احتمالاً دو یا سه روز دیگر. از بعد از جداییمان، از صخره بیرون نیامده بودم. حالا روی چمنها دراز کشیده بودم، دستهایم زیر سرم، و نسیم گرمی موهایم را به هم میریخت. چشمانم را بستم و از آن لذت بردم. از زندگی لذت بردم.
ایتاچی نمیدانست که من در تمام مدت آن آغوش، شارینگانم را روشن نگه داشته بودم. میخواستم آن لحظه را، تا آنجا که چشمِ فانی ام اجازه میداد، با دقتِ مطلق به خاطر بسپارم. حالا تکتک جزئیات را دوباره به یاد میآوردم: حس انگشتان باریک ایتاچی روی کمرم و حس موهایش در میان انگشتانم ،نرم بود، اما اصلاً صاف نبود؛ آنقدر لیز و ظریف بود، که مجبور شده بودم محکم بگیرمش تا از روی انگشتانم سر نخورد.
با دقت، مراحلی را که فردا باید برای دستگیری فوگاکو در کوتوآماتسوکامی طی میکردم، در ذهنم مرور کردم. البته این کار باید پیش از جلسه انجام میشد؛ آن جلسهٔ خاص، حیاتی بود. اگر شکست میخوردم، قبیله بهزودی علیه کونوها اقدام میکرد. مطمئن بودم که موفق خواهم شد. مجبور بودم.
قبل از اینکه به خانه برگردم و بخوابم، برای آخرین بار به ایتاچی فکر کردم. از خودم پرسیدم: آیا او هم مثل من به من نیاز دارد؟ آیا او هم تمام این احساسات را در خودش دارد، یا هنوز همانقدر خونسرد و آرام و متین است که وقتی کنار هم بودیم؟ به نظرم رسید که ایتاچی از یک دوست، به چیزی تبدیل شده که باید لیاقتش را داشته باشم. به نظرم رسید که او نمایندهٔ تمام خوبیهاست، و من در کنارش، در برابر تاریکیِ قبیله، به طرز غریبی خوششانس بودم.
او باعث شد در فضای ذهنیِ خودم احساس امنیت کنم.
به خانه رفتم و روی رختخواب دراز کشیدم .
مار.
گوسفند.
میمون.
گراز.
اسب.
ببر.
ایتاچی احساس سرگیجه میکرد. بارها و بارها وقایع ملاقاتشان را در ذهنش مرور کرد، مثل کسی که زخمی را لمس میکند تا باور کند واقعی است. وقتی به آن لحظه رسید که شیسویی تار موهایش را میان انگشتانش گرفته بود و با آن بازی میکرد، مجبور شد علائم دستی تکنیکهای مختلف را مرور کند، وگرنه از چیزی که هنوز نامش را نمیدانست دیوانه میشد. احساسی که هرگز تجربه نکرده بود، مثل ضربانی در جایی عمیقتر از قلب. وقتی ذهنش را آرام کرد، دوباره روند فکر کردن را از سر گرفت.
احساس بدن گرم شیسویی در برابر بدنش... چقدر به طرز شگفتآوری سخت و بزرگ زیر آن پیراهن گشاد حس شده بود. انگار چیزی فراتر از گوشت و استخوان را در آغوش کشیده بود.
«شیسویی سوسوی بدن...» [اگر سرچ کنید لقب شیسویی میاره شونشین که به معنای سوسو زدن بدن هم میشه برداشت کرد چون مربوط به تکنیک فلیکر بدن هست]
ایتاچی لرزید و لبخندی کمرنگ بر لبانش نشست. اما سپس، مثل شبنمی که روی برگ خشک میلغزد، ناپدید شد.
خطری را به یاد آورد که شیسویی با این تلاش بیپروا خودش را در آن انداخته بود. ذهنش تاریک شد. در سکوتِ اتاق، دعا کرد: خواهش میکنم... خواهش میکنم بگذار موفق شود.
بیخیالِ شام
و رویش را از عمارت و خانوادهاش برگرداند و به سمت صورت های سنگی رفت. میخواست شب را تنها بگذراند. به کمی زمان نیاز داشت تا چیزهایی را بفهمد. چه اتفاقی برای آنها افتاده بود؟ این احساسِ تازه، این تلاطم خاموش، چه بود؟ آیا شیسویی هم همین را حس میکرد؟ و آنها با این حقیقتِ ناگفته چه باید میکردند؟ افکار گیجکننده مثل خوره دوباره به جانش افتادند.
از پنجره به بیرون نگاه کرد، به ماه که در راه کامل شدن بود ــ احتمالاً تا چند روز دیگر از خود می پرسید شیسویی چه میکند؟ به چه فکر میکند؟
برایش ناممکن بود تصور کند که شیسویی همان کاری را بکند که خودش میکرد: فقط بیحرکت ماندن، و فکر کردن به دیگری.
: باید دوباره ببینمش. باید کاری را که امروز کردیم، بارها و بارها تکرار کنیم.
و بعد از چند ساعت، در دل آن سکوتِ بیخواب، ایتاچی فهمید احساسی که تجربه کرده و قادر به درکش نبوده، چه بوده است.
آن احساس، هوس بود.
---
به ماه نگاه کردم. داشت کامل میشد، احتمالاً دو یا سه روز دیگر. از بعد از جداییمان، از صخره بیرون نیامده بودم. حالا روی چمنها دراز کشیده بودم، دستهایم زیر سرم، و نسیم گرمی موهایم را به هم میریخت. چشمانم را بستم و از آن لذت بردم. از زندگی لذت بردم.
ایتاچی نمیدانست که من در تمام مدت آن آغوش، شارینگانم را روشن نگه داشته بودم. میخواستم آن لحظه را، تا آنجا که چشمِ فانی ام اجازه میداد، با دقتِ مطلق به خاطر بسپارم. حالا تکتک جزئیات را دوباره به یاد میآوردم: حس انگشتان باریک ایتاچی روی کمرم و حس موهایش در میان انگشتانم ،نرم بود، اما اصلاً صاف نبود؛ آنقدر لیز و ظریف بود، که مجبور شده بودم محکم بگیرمش تا از روی انگشتانم سر نخورد.
با دقت، مراحلی را که فردا باید برای دستگیری فوگاکو در کوتوآماتسوکامی طی میکردم، در ذهنم مرور کردم. البته این کار باید پیش از جلسه انجام میشد؛ آن جلسهٔ خاص، حیاتی بود. اگر شکست میخوردم، قبیله بهزودی علیه کونوها اقدام میکرد. مطمئن بودم که موفق خواهم شد. مجبور بودم.
قبل از اینکه به خانه برگردم و بخوابم، برای آخرین بار به ایتاچی فکر کردم. از خودم پرسیدم: آیا او هم مثل من به من نیاز دارد؟ آیا او هم تمام این احساسات را در خودش دارد، یا هنوز همانقدر خونسرد و آرام و متین است که وقتی کنار هم بودیم؟ به نظرم رسید که ایتاچی از یک دوست، به چیزی تبدیل شده که باید لیاقتش را داشته باشم. به نظرم رسید که او نمایندهٔ تمام خوبیهاست، و من در کنارش، در برابر تاریکیِ قبیله، به طرز غریبی خوششانس بودم.
او باعث شد در فضای ذهنیِ خودم احساس امنیت کنم.
به خانه رفتم و روی رختخواب دراز کشیدم .
- ۵.۲k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط