Destiny part 16

سرنوشت
نویسنده:Ha_yun
پارت ۱۶

اتاق تمرین، با بوی تندِ عرق و صدای موسیقیِ کوبنده، فضایی سنگین داشت. جیمین، با جدیتِ سرد و بی‌روحش، روی صندلی چرمی گوشه‌ی اتاق نشسته بود و دست‌به‌سینه، هر حرکتِ آن‌ها را زیر نظر داشت.

جونگکوک، در حالی که سعی می‌کرد ریتم نفس‌هایش را با حرکاتِ دستِ من هماهنگ کند، زیر لب گفت: «نزدیک‌تر، اما نه اونقدر که بشه ازش مدرک گرفت. حواست باشه، جیمین هنوز داره نگامون می‌کنه.»

من، با وجود خستگی مفرط، لبخندِ تصنعی‌ام را حفظ کردم و در حرکتِ چرخشیِ رقص، برای لحظه‌ای بازوی جونگکوک را گرفتم. گرمای دستِ او از زیر پارچه‌ی لباس، لرزه به اندامم انداخت، اما مجبور بودم این حس را پشتِ نقابِ یک اجرای حرفه‌ای دفن کنم.

جیمین ناگهان بلند شد و موسیقی را قطع کرد. صدای سکوت در اتاق مثل یک ضربه بود. او به وسطِ سالن آمد، دقیقاً میان آن دو ایستاد و با صدایی که هیچ هیجانی در آن نبود، گفت:
«جونگکوک، دستات. بیش از حد لرزش دارن. ات، نگاهت... توی چشمای اون نباید دنبالِ امنیت بگردی، باید فقط رقص رو ببینی. شما دارید طوری رفتار می‌کنید که انگار دارید یه راز رو پنهان می‌کنید، نه یه رقص رو اجرا می‌کنید.»

جونگکوک که کلافه بود، سعی کرد خشمش را کنترل کند: «جیمین، ما سه ساعتِ مداوم داریم تمرین می‌کنیم. فشارِ این تمرینات برای هر کسی زیاده.»

جیمین یک قدم به جونگکوک نزدیک‌تر شد، طوری که فضای شخصیِ آن‌ها کاملاً شکسته شد. جیمین با لحنی که فقط برای خودشان قابل شنیدن بود، زمزمه کرد:
«فشارِ واقعی وقتی شروع می‌شه که اون در باز بشه و مدیر برنامه با چند تا عکسِ اشتباه وارد بشه. شما فکر کردید دارید منو بازی می‌دید؟ من دارم ازتون محافظت می‌کنم چون اگه شما بیفتید، کلِ گروه پایین کشیده می‌شه. پس یا همین الان یاد می‌گیرید که چطور بینِ هم، یه دیوارِ بتنی بکشید، یا من شخصاً اون دیوار رو می‌سازم... حتی اگه مجبور بشم شما رو از هم جدا کنم.»

تمام این مدت ساکت بودم و حس می‌کردم نفس کشیدن سخت شده. جیمین راست می‌گفت؛ او محافظ آن‌ها بود، اما همین محافظت، تبدیل به قفسی شده بود که هر روز تنگ‌تر می‌شد.

جیمین دوباره به سمت ضبط برگشت: «دوباره. از اول. و این بار... طوری برقصید که انگار هیچ احساسی بینتون نیست. انگار شما دو تا غریبه‌اید.»

جونگکوک به من نگاه کرد. چشمانم پر از دردی بود که نمی‌توانستم به زبان بیاورم. آن‌ها در موقعیتِ غیرممکنی گیر کرده بودند: مجبور بودند برای بقای عشقشان، آن را در مقابلِ همه پنهان کنند... حتی در حرکاتِ بدنشان.
دیدگاه ها (۰)

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

ادامه پارت ۷۴

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p76شب، قلعه رو توی سکوت فرو برده بود.باد...

مافیای من

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ویو میکا_____نگاهم افت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط