{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖜𝖆𝖘𝖓'𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝖆𝖌𝖗𝖊𝖊𝖒𝖊𝖓𝖙./قرارمون این نبودـــــ

𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖜𝖆𝖘𝖓'𝖙 𝖙𝖍𝖊 𝖆𝖌𝖗𝖊𝖊𝖒𝖊𝖓𝖙./قرارمون این نبودـــــ

𝕻𝖆𝖗𝖙 :: 1

(ویو بورا)
+ اَح شتـ...
چشمامو به زور باز کردم و چند ثانیه فقط به سقف خیره شدم
+باز یه روز خیلی تخمی دیگهـــ...
بالشم رو کشیدم روی سرم و دوباره چشمامو بستم

صدای آلارم گوشیم دوباره بلند شد...
+ آههههه بسه دیگههه
دستم رو از زیر پتو بردم بیرون و با یه ضربه محکم گوشی رو ساکت کردم

چند ثانیه سکوت شد
بعد دوباره چشمام باز شد
به ساعت نگاه کردم::
۷:۱۵
+ وای نههه!
یهویی از تخت پریدم پایین
+هفت و ربع؟مگه ساعت شیش نبود؟

با موهای شلخته و قیافه خواب‌آلود دویدم سمت حموم

پنج دقیقه بعد، در حالی که داشتم مسواک می‌زدم به خودم توی آینه نگاه کردم
موهام یه طرف بودن
چشمام پف کرده بود

قیافه‌م هم دقیقاً شبیه آدمایی بود که از زندگی‌شون استعفا دادن

با مسواک توی دهنم گفتم:
+عالیه بورا...روز اول مدرسته و تو شبیه جنازه‌ایــ

صدای عموم از پایین اومد:
#بوراااا! دیرت نشههه
با صدای بلند جواب دادم:
+می‌دونمممم
# صبحونه بخوریااا
+ اشتها ندارممم
#حداقل یه چیزی بخورررر
+عموووو(با لحن عصبی)
#باشه بابا ، دعوا نکنننن

تنها آدمی که بعد از رفتن پدر و مادرم کنارم مونده بود، عموم بود...

البته هیچ‌وقت مثل بقیه عموها نبود
من از بچگی پیش اون بزرگ شده بودم
اون منو بزرگ کرده بود
یاد داده بود چطوری از خودم مراقبت کنم...
ولی هیچ‌وقت درباره گذشته زیاد حرف نمی‌زد
مخصوصاً وقتی بحث پدر و مادرم می‌شد...

لباسم رو پوشیدم موهام کوتاه بود پس نیازی به کش نداشتم
کیفم رو برداشتم

قبل از اینکه از اتاق بیرون برم
چشمم افتاد به یه قاب عکس روی میز

عکس مامان و بابام
چند لحظه خیره شدم
+دلم براتون تنگ شده...(زیر لب)

سریع نگاهمو گرفتم و از اتاق زدم بیرون
نمی‌خواستم صبحم خراب بشه
امروز قرار بود روز اول مدرسه جدیدم باشه
...
پایین که رسیدم
عموم کنار میز نشسته بود
به محض اینکه منو دید، یه نگاه بهم انداخت
# بالاخره خانوم تشریف آوردن
+خدمتکارا؟
#رفتن مرخصی
کیفمو انداختم روی صندلی
#صبحونه بخور(جدی)
+نمی‌خوام
#بورا(جدی،کمی عصبی)
+ باشه باشه حالا چرا عصبی میشه(با یه ابرو بالا)
یه تیکه نون برداشتم.
#امروز روز اوله
یکم سعی کن با بقیه دوست بشی
+ من؟(تعجب)
# آره تو
+ عمو من اومدم درس بخونم نه دوست پیدا کنم
# آدم بدون دوست که نمی‌شه
+می‌شه
#نه ، نمی‌شه
+می‌شه
# بورا
+ عمو
چند ثانیه به هم نگاه کردیم...
آخرش هر دومون زدیم زیر خنده
+خب حالا اگه یکی خودش اومد باهام دوست شد چی؟
# اون موقع ردش نکن
+(شونه بالا انداختم)
+ببینیم چی میشه
+عهه دیرم شدد کهه
عموو خدافظظ
#عه داد نزن کر شدم دختر
+عموو
#برو برو خدافظ

ویو بورا
سریع سوار موتور مشکیم شدم و
تا جایی که میتونستم تا سرحد مرگ گاز دادمـ

---

حدود نیم ساعت بعد
جلوی مدرسه ایستاده بودم

یه مدرسه بزرگ و شیک
خیلی بزرگ‌تر از چیزی
که فکر می‌کردم بود...

دانش‌آموزها گروه‌ به گروه وارد می‌شدن
یکی می‌خندید
یکی با دوستاش حرف می‌زد

یکی هم مثل من قیافه‌ش می‌گفت «کاش الان خونه بودم».
نفس عمیقی کشیدم
+خب بورا...
بریم ببینیم چه خبره

وارد شدم
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که یه نفر محکم به شونه‌م خورد

+آخ!
برگشتم سمت کسی که بهم خورده بود
یه دختر با موهای بلند و قیافه خندون جلوم ایستاده بود
—وای,ببخشید! خوبی؟
+آره(سرد)
کیفم رو مرتب کردم
دختره با دقت نگام کرد
—تو جدیدی؟
+آره
—منم لیسام
دستش رو جلو آورد
+(چند لحظه به دستش نگاه کردم)
+(بعد دست دادم)
+بورام
—(لبخندش بزرگ‌تر شد)
— بورا؟
اسم قشنگیه
+مرسی
—کلاس چندمی؟
+یازدهم
—(چشماش گرد شد)
—جدی؟منم!
+خب پس هم‌کلاسیم؟
—احتمالاً
+(یهو دیدم دستم رو گرفت)
—بیا بریم ببینیم کلاس‌مون کجاست
+صبر کن
—چی؟
+تو همین‌جوری با همه دوست می‌شی
—(خندید)
—نه
+پس
— نمی‌دونم...
تو برام خیلی جالبی..
و همچنین خوشگلــ
+(لبخند خیلی کوچیکی زدم)
— عجیبی
+خودت هنوز منو نمی‌شناسی
_از همین الان مشخصه
+هی
خندیدم
برای اولین بار بعد از مدت‌ها...
یه نفر تونسته بود توی چند دقیقه لبخند رو روی صورتم بیاره

لیسا دستم رو کشید
— بیا، دیرمون شداااا
---
وقتی تا دم کلاس رفتیم تقریباً بیشتر بچه‌ها سر جاشون بودن

لیسا یه دفعه آروم زد به بازوم
— بورا...
+هوم؟
— اون پسره رو می‌بینی؟
نگاهش رو دنبال کردم.
چند نفر ته کلاس نشسته بودن.
بینشون یه پسر با موهای مشکی نشسته بود که با یکی از دوستاش حرف می‌زد
+کدوم
— همونی که کنار پنجرست
+خب
— جونگکوکه
+که چی
—یعنی نمی‌شناسیش؟(تعجب)
+نه
+خیلیا می‌شناسنش
+من خیلیا نیستم
— این جوابو دوست داشتم

استاد داشت میومد بخاطر همین بیرون وایسادم تا وقتی استاد میاد بیام داخلو خودمو معرفی کنمــ...

ادامه دارد...

چطور شد ؟
از نظر خودم که ریدمـــ
شرطا نرسید ولی بازم گزاشتم عشق کنید
دیدگاه ها (۵)

شرطا: 100 لایک 30 کامنت 20 بازنشز

پشت نگاه سردت ...🎀🦋 پارت 21 — ویو آت 🦋🎀تمام کلاس، ذهنم درگیر...

پارت ۳ ویو ات ...خب، رسیدیم به اتاق‌ها. من و سولا رفتیم تو ا...

پسرا چند بار ببینن ...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

پارت ۱۷∆ اینکه توئم دوسم داری × آره ولی نمیشه .. داداشم ∆ خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط