{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳

پارت ۳

ویو ات ...

خب، رسیدیم به اتاق‌ها. من و سولا رفتیم تو اتاق ۸۷. راستش اتاق خیلی قشنگی بود، دو تا تخت جدا با یه میز وسطش، یه پنجره‌ی بزرگ که ماه کامل ازش پیداست. سولا پرید رو تختش و گفت:

«وای خدا، بالاخره راحت شدم! ات، امروز واقعاً نجاتم دادی. من تا حالا همچین دردی رو تحمل نکرده بودم...»

خندیدم و گفتم: «خواهش می‌کنم سولا، تو خودت اون هیولا رو منجمد کردی، من فقط کمکت کردم.»

سولا با نگاه کنجکاوی بهم خیره شد: «نه بابا، منظورم اون لحظه‌ای بود که دردمو گرفتی... راستی چطور این کار رو کردی؟ یعنی درد رو کشیدی تو خودت؟»

آهی کشیدم. هنوز همون درد توی وجودم بود، یه کم lighter شده بود ولی بازم آزارم می‌داد. گفتم: «راستش... من دو تا قدرت دارم. یکی جادوی یخه که دیدی، یکی دیگه شفا دادنه. ولی هر بار که کسی رو شفا می‌دم، دردش به من منتقل می‌شه.»

چشم‌های سولا گرد شد: «چی؟! پس یعنی الان داری درد من رو می‌کشی؟ وای خدا، من نتونستم متوجه بشم! چرا بهم نگفتی؟!»

دستش رو تکون دادم: «مهم نیست، عادت کردم. تا سه ساعت دیگه خوب می‌شه.»
سولا با ناراحتی گفت: «نه، این کار رو نمی‌ذارم بکنی! من می‌رم از استاد یه دارو می‌گیرم برات...»

همون موقع بود که در زد. هر دو نگاه کردیم. سولا رفت در رو باز کرد. تهیونگ بود، با همون قیافه‌ی سرد و دست‌هاش تو جیبش. یه نگاه به من انداخت و گفت:
دیدگاه ها (۲)

پارت ۴«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»چ...

ادامه پارت ۴معجون رو باز کردم و سر کشیدم. طعمش تلخ بود، ولی ...

لینکاشون به ترتیب عکس هایی که تو اسلاید هسته https://wisgoon...

بانو ها فالو شن همه ی کسایی که معرفی میکنم فیکاشون عالین

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط