19 سالمه میخوام ماجرای خودمو تعریف کنم وازتون میخوام تو
19 سالمه میخوام ماجرای خودمو تعریف کنم وازتون میخوام تو وبلاگتون واردش کنین ...ممکنه بعد ازشنیدن ازم متنفر بشین وممکنه هم منو خیانتکارجلوه بدین و
شایدم بهم حق بدین.. بعضیا میگن ما با یه نگاه عاشق میشیم بعضی ها با یه لبخند..ولی مشکل من اینه اگه خودمو بکشم نمیتونم عاشق بشم ..شاید هم دلیلش نفرتی هست که از بچگی نسبت به مردا تو وجودمه... من از بچگی تموم داستانهای نامردی مردا رو خوندم وهمین باعث نفرت همیشگی من از مردا بود ..من باهیچ پسری رابطه نداشتم وحتی خیلی از پسرای فامیلو نمیشناسم همیشه ادعام این بود که هیچ مردی لیاقت منو نداره وهیچ وقت ازدواج نخواهم کرد...اما میگن از هرچی بدت بیاد سرت میاد...من همیشه فکرمیکردم اصلا مردخوب وجود نداره ومیگفتم همه شون هوسباز ونامردن ..واسه همین بهشون محل نمیدادم..تا اینکه یکی از همین مردا اومد به خواستگاریم همین 9ماه پیش بود 24سالش بود همه ازش تعریف میکردن .تحصیلاتش بالا بود مرد زندگی بود واهل دختر بازی نبود ...من جوابم منفی بود ولی خانواده ام منو مجبور کردن جواب مثبت بدم چون هیچ عیبی درش نمیدیدن ....ولی من اصلا راضی نبودم...4 سالی میشد ندیده بودمش البته قبل از اینکه دوباره ببینمش جواب مثبت داده بودم شاید تعجب کنین چطور قبل از اینکه ببینمش جواب دادم اره مجبورم کردن... ازهمون لحظه ای که دیدمش نفرت عجیبی در اون احساس کردم ازش بدم اومد نه اینکه بدقیافه باشه نه ! معمولی بود اما زیاد خوشگل نبود هردوتامون چشامون سبزه....ولی من به اون سرهستم
شاید همه بهترین روز زندگیشون روز عقدشون باشه اما من بدترین روز زندگیم بود البته هیچ کس از درون من خبر نداشت...از ا ون روز بدترین روزهای من شروع شد ...به دیدن کسیکه هیچ تمایلی بهش نداشتم ولی مجبور بودم ظاهرا خوش رفتاری کنم خیلی سخت بود...احساس میکردم باید یه موجود اضافی رو تحمل کنم ...اون روز به روز به من وابسته میشد اما من نفرت بیشتری پیدامیکردم...دیگه خسته شدم اخه جوونیم داشت تلف میشد....دوست داشتم زندگی عاشقانه ای داشته باشم ..اما نمیشد نمیدونم دلیلش چی بود؟؟؟ بالاخره سرناسازگاری باز کردم درسام داشت افت میکرد...اخلاقم رو عوض کردم بهش گفتم ازش متنفرم در خودش شکست اما اصلا به روی خودش نیاورد بلکه محبتشو به من بیشتر کرد ولی من خون جلو چشامو گرفته بود اینقدر بدرفتاری میکردم تا ازمن متنفر بشه وبره ولی نشد اینقدر به پام موند حتی گریه کرد التماسم کرد که ترکش نکنم ولی من نمیتونستم.....نه اینکه قصدازارشو داشته باشم نه!فقط میخواستم ازم خسته بشه وبره ولی فایده نداشت رفتم پیش خانوادده وپشت سرش بد گفتم نظر خانواده مو راجع بهش عوض کردم ولی اون خم به ابرو نیاورد....دیدم هیچ راهی نیست یکی از دوستامو سر راهش قرار دادم که باهاش دوست بشه اونوقت بهانه ای پیدا میکردم که ازش جداشم ولی بازم شکست خوردم دوست من اینقدر سراغش رفت اینقدر بهش زنگ زد والتماس کرد ولی همسرم پانداد خیلی بیشتر از اینامرد بود ولی من چشم دیدنشو نداشتم ...باز تیرم به سنگ خورد ..وتمام نیازهایی که او به من داشت وحتی تمام محبتم رو از او دریغ کردم....تا اون مجبور بشه بره ااین نیازهارو جای دیگه ای جست وجو کنه ...اولش خیلی مقاومت کرد ولی دوست من اینقدر مظلوم نمایی دراورد که اونو رام کرد...ولی همسر من فقط حاضر شد به مدت20دقیقه باهاش حرف بزنه و اونم به قصد کمک...ولی من بهانه پیدا کردم وتمام حرفاشو ضبط کردم...او نمیدونست پشت این نقشه ها منم....تا اینکه بهش گفتم وتهدیدش کردم که ابروشو میبرم البته اون کاری نکرده بود این من بودم که به دروغ صفحه سازی کردم...وبه خانوادم گفتمو.....وبهش انگ ناپاکی زدم وابروشو بردم.....خدا از سر تقصیراتم بگذره ولی بااین وجود او بازم کوتاه نیومد والتماسم کرد وخانواده شو فرستاد که منو راضی کنن و برگردم ....اون خیلی مرد بود ولی من قدرشو نمیدونستم ...تمام محرم امسال از خداخواستم راه درستو پیش روم بذاره .... ...دلم نیومد بیش از این خیانت کنم وبالاخره برگشتم....وباهاش اشتی کردم ...وازاون لحظه تاحالا خوشرفتار بودم ودلشو نشکستم ....اما تکلیف دل من چی میشه هنوز بهش علاقه ای ندارم ...نمیدونم بمونم ادامه بدم یه زندگی خالی از عشق وتحمیلی رو ظاهرسازی کنم که خوشبختم یا برم جداشم وزندگیمو در یه جهنم دیگه ادامه بدم...البته هنوز جشن عروسی نگرفتم...شمابگین من چیکار کنم؟ایا فقط باید به دل اون اهمیت بدم که نشکنه یا خواسته های دل خودمو که دوس داره یه زندگی عاشقانه داشته باشه؟؟؟من 19 سال بیشتر ندارم لطفا بگین چیکار کنم من نمیخوام خیانت کنم ولی دل من چی میشه؟؟؟؟؟؟
شایدم بهم حق بدین.. بعضیا میگن ما با یه نگاه عاشق میشیم بعضی ها با یه لبخند..ولی مشکل من اینه اگه خودمو بکشم نمیتونم عاشق بشم ..شاید هم دلیلش نفرتی هست که از بچگی نسبت به مردا تو وجودمه... من از بچگی تموم داستانهای نامردی مردا رو خوندم وهمین باعث نفرت همیشگی من از مردا بود ..من باهیچ پسری رابطه نداشتم وحتی خیلی از پسرای فامیلو نمیشناسم همیشه ادعام این بود که هیچ مردی لیاقت منو نداره وهیچ وقت ازدواج نخواهم کرد...اما میگن از هرچی بدت بیاد سرت میاد...من همیشه فکرمیکردم اصلا مردخوب وجود نداره ومیگفتم همه شون هوسباز ونامردن ..واسه همین بهشون محل نمیدادم..تا اینکه یکی از همین مردا اومد به خواستگاریم همین 9ماه پیش بود 24سالش بود همه ازش تعریف میکردن .تحصیلاتش بالا بود مرد زندگی بود واهل دختر بازی نبود ...من جوابم منفی بود ولی خانواده ام منو مجبور کردن جواب مثبت بدم چون هیچ عیبی درش نمیدیدن ....ولی من اصلا راضی نبودم...4 سالی میشد ندیده بودمش البته قبل از اینکه دوباره ببینمش جواب مثبت داده بودم شاید تعجب کنین چطور قبل از اینکه ببینمش جواب دادم اره مجبورم کردن... ازهمون لحظه ای که دیدمش نفرت عجیبی در اون احساس کردم ازش بدم اومد نه اینکه بدقیافه باشه نه ! معمولی بود اما زیاد خوشگل نبود هردوتامون چشامون سبزه....ولی من به اون سرهستم
شاید همه بهترین روز زندگیشون روز عقدشون باشه اما من بدترین روز زندگیم بود البته هیچ کس از درون من خبر نداشت...از ا ون روز بدترین روزهای من شروع شد ...به دیدن کسیکه هیچ تمایلی بهش نداشتم ولی مجبور بودم ظاهرا خوش رفتاری کنم خیلی سخت بود...احساس میکردم باید یه موجود اضافی رو تحمل کنم ...اون روز به روز به من وابسته میشد اما من نفرت بیشتری پیدامیکردم...دیگه خسته شدم اخه جوونیم داشت تلف میشد....دوست داشتم زندگی عاشقانه ای داشته باشم ..اما نمیشد نمیدونم دلیلش چی بود؟؟؟ بالاخره سرناسازگاری باز کردم درسام داشت افت میکرد...اخلاقم رو عوض کردم بهش گفتم ازش متنفرم در خودش شکست اما اصلا به روی خودش نیاورد بلکه محبتشو به من بیشتر کرد ولی من خون جلو چشامو گرفته بود اینقدر بدرفتاری میکردم تا ازمن متنفر بشه وبره ولی نشد اینقدر به پام موند حتی گریه کرد التماسم کرد که ترکش نکنم ولی من نمیتونستم.....نه اینکه قصدازارشو داشته باشم نه!فقط میخواستم ازم خسته بشه وبره ولی فایده نداشت رفتم پیش خانوادده وپشت سرش بد گفتم نظر خانواده مو راجع بهش عوض کردم ولی اون خم به ابرو نیاورد....دیدم هیچ راهی نیست یکی از دوستامو سر راهش قرار دادم که باهاش دوست بشه اونوقت بهانه ای پیدا میکردم که ازش جداشم ولی بازم شکست خوردم دوست من اینقدر سراغش رفت اینقدر بهش زنگ زد والتماس کرد ولی همسرم پانداد خیلی بیشتر از اینامرد بود ولی من چشم دیدنشو نداشتم ...باز تیرم به سنگ خورد ..وتمام نیازهایی که او به من داشت وحتی تمام محبتم رو از او دریغ کردم....تا اون مجبور بشه بره ااین نیازهارو جای دیگه ای جست وجو کنه ...اولش خیلی مقاومت کرد ولی دوست من اینقدر مظلوم نمایی دراورد که اونو رام کرد...ولی همسر من فقط حاضر شد به مدت20دقیقه باهاش حرف بزنه و اونم به قصد کمک...ولی من بهانه پیدا کردم وتمام حرفاشو ضبط کردم...او نمیدونست پشت این نقشه ها منم....تا اینکه بهش گفتم وتهدیدش کردم که ابروشو میبرم البته اون کاری نکرده بود این من بودم که به دروغ صفحه سازی کردم...وبه خانوادم گفتمو.....وبهش انگ ناپاکی زدم وابروشو بردم.....خدا از سر تقصیراتم بگذره ولی بااین وجود او بازم کوتاه نیومد والتماسم کرد وخانواده شو فرستاد که منو راضی کنن و برگردم ....اون خیلی مرد بود ولی من قدرشو نمیدونستم ...تمام محرم امسال از خداخواستم راه درستو پیش روم بذاره .... ...دلم نیومد بیش از این خیانت کنم وبالاخره برگشتم....وباهاش اشتی کردم ...وازاون لحظه تاحالا خوشرفتار بودم ودلشو نشکستم ....اما تکلیف دل من چی میشه هنوز بهش علاقه ای ندارم ...نمیدونم بمونم ادامه بدم یه زندگی خالی از عشق وتحمیلی رو ظاهرسازی کنم که خوشبختم یا برم جداشم وزندگیمو در یه جهنم دیگه ادامه بدم...البته هنوز جشن عروسی نگرفتم...شمابگین من چیکار کنم؟ایا فقط باید به دل اون اهمیت بدم که نشکنه یا خواسته های دل خودمو که دوس داره یه زندگی عاشقانه داشته باشه؟؟؟من 19 سال بیشتر ندارم لطفا بگین چیکار کنم من نمیخوام خیانت کنم ولی دل من چی میشه؟؟؟؟؟؟
- ۹.۱k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط