{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رومان روز برفی (پارت4)

رومان روز برفی (پارت4)
از زبان ات
داشتم با مایا حرف میزدم کہ چندتا مرد اومدن و دستہ ھمرو بستن و مارو بردن وسط کاخ و مارو مجبور بہ کار کردن کلی کار کردم تا اینکہ شب شد چندتا مرد اومدن و چندتا از دختر ھارو بردن و بعد صدایہ جیغ کلہ غصر رو گرفتہ بود من کلی خداروشکر کردم برایہ اینکہ منو نبوردن بعدش بعضی از دختر ھارو اوردن بعضی ھاشونم جونہ سالم بہ در نبوردن و بعد موردن
.
.
فردا شد وقتی داشتم کف زمینو میسابیدم در باز شد یہ مرد خوشگل و جذاب از در اومدم تو منم جلوش بودم دقیقا بالا سرہ من وایساد و بھم گفت:خانم کوچولو بورو اونور جلو راھو گرفتی
منم رفتم کنار بعدش شب شد یہ مرد اومد سمت من منم میرفتم عقب اول اون میخواست منو ببرہ بعد من جیغ کشیدم داد میزدم اونو کتک میزدم بعد یہ صدایہ نعرہ خیلی بلند اومد صدایہ جونگ کوک بود کہ میگفت ساکت باشید اون مرد رفتش اونور و یہ دخترہ دیگہ برد ھمہ ما دخترا نقشہ کشیدیم کہ با جیغ و داد نزاریم مارو ببرن و ھممون یہ جارو دستہ مون باشہ ھمینطوری گذشت با کار ما حتی بعضی از شبا ھم ھیچ دختری نمیبردن
ھمینجوری روزا میگذشت تا اینکہ خودہ جونگکوک اومدم بعضیا ترسیدہ بودن بعضی ھاھم مثل مایا داشتن ذوق مرگ میشدن اومد نزدیکہ من صورت خیلی ترسناک و در عین حال جذاب داشت بعد با یہ صدایہ بم رو برویہ من گفت:برایہ چی تو داری ھرجو مرج راہ میندازی
نگاھش کرمو گفتم:ما دارین از خودمون دفاع میکنیم در برابر نر ھایی مثلہ شما کہ دارن بلا سرمون میارن
حرفم تموم نشودہ بود کہ تفنگشو گرفت جلوم و گفت:دخترہ پو رو خیلی گستاخی کہ داری رو برویہ من حرف مفت میزنی
خیلی ترسیدہ بودم اما خودمو جمع کردم جوری نشون میدادم کہ انگار از ھیچی نمیترسیدم
از زبان جونگکوک
خیلی محکمہ تاحالا دختری مثل اون ندیدہ بودم کہ مثل این باشہ دختر ھایہ دیگہ ای کہ منو میبینن برام عشوہ میریزن ھرزہ بازی در میارن ولی این خیلی جدیہ حال عجیب دارم قلبم درد میکنہ چشمام تو چشماش قفل شد خودمو جمع کردم
از زبان ات:
دستشو گذاشت رو ماشہ کاملا مصلح بود بھش گفت:بزن
چون ھیچی برایہ از دست دادن نداشتم
سکوت کرد ھیچی نگفت اینبار بلند تر داد زدم گفت :بزن بزن بزننن چرا نمیزنی ترسیدی بزن دیگہ
تفنگشو از رویہ سرم برداشت یہ نگاہ ریزی بھم کرد و با یہ حرکت منو بلند کرد و با خودش برد داد و ھوار را انداختم جیغ میکشید با دست و پاھام میزدمش اما اون بہ راھش ادامہ داد مایا منو خیلی بد نگاہ میکرد جوری نگاھم میکرد کہ حس میکردم قاتل خوانوادشم
منو برد داخل یہ اوتاق و۔۔۔۔

کامنتارو بخونید لطفا
دیدگاه ها (۲)

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

رومان روز برفی (پارت 2 )از زبان اتامروزم مثل روزایہ دیگہ رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط