{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁸⁷
بعد از محافظ فاصله گرفت و به سمتم اومد.
روبه‌روم وایساد.
_فکر نمی‌کردم برای بدرقه‌م بیای
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:فقط صدای ماشین‌ها رو شنیدم
نگاهش برای لحظه‌ای روی صورتم موند.
_خوبه که شنیدی
ابروهامو بالا انداختم و سوالی نگاهش کردم.
نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:نمی‌خواستم بدون اینکه ببینمت برم
قبل از اینکه چیزی بگم،دستش رو بالا آورد.
برای یه لحظه مکث کرد و بعد چند تار مویی که کنار صورتم ریخته بود رو آروم کنار زد.
_مواظب خودت باش و..منتظر بمون برگردم
نگاهش جدی بود.
_این چند روز،هر اتفاقی افتاد،تنهایی تصمیم نگیر
دستم ناخودآگاه کنار بدنم مشت شد.
آروم لب زدم:باشه
جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد دستشو پایین آورد و گفت:خدانگهدار
و قبل از اینکه فرصت کنم ازش خداحافظی کنم،برگشت سمت ماشین.
من همون‌جا وایساده بودم و رفتنش رو تماشا می‌کردم.
یکی‌یکی ماشین‌ها از جلوی عمارت حرکت کردن.
و چند لحظه بعد،آخرین ماشین هم از دروازه بیرون رفت.
حیاط دوباره ساکت شد.
و من نمی‌دونستم که این سکوت قراره از قبل آزاردهنده تر بشه.

نمی‌دونم چرا اما بعد از رفتن جونگ‌کوک هر دقیقه مثل یه ساعت می‌گذشت.
سعی میکردم خودمو با دوهیون یا کتاب خوندن سرگرم کنم اما..اما گوشه‌ای از ذهنم یاد جونگ‌کوک رو رها نمی‌کرد.
بعد از اون روز توی اتاقم غذا می‌خوردم.
چون گرگ پیر و تهیونگ هم شب ها یه مأموریت مهم دیگه داشتن،توی سالن غذا نمی‌خوردیم..
نمی‌دونستم قضیه چیه..
اما مثل اینکه این مأموریت ها یه دلیل مهمی پشت خودشون داشتن..
و..من جرئت نمی‌کردم اون روحیه جاسوسیم رو زنده کنم تا بفهمم چه‌خبره.
توی این مدت خوب یاد گرفته بودم هرچی بیشتر خودمو درگیر این عمارت کنم بیشتر توی باتلاق فرو میرم.
بعد از گذشت دو روز کم‌کم به نبودنش عادت کرده بودم.
یا حداقل این چیزی بود که سعی می‌کردم به خودم بقبولونم.
اما صداهای توی ذهنم چیز دیگه ای میگفتن.
حرف‌هاش بی‌اختیار توی ذهنم میپیچید‌.
«مواظب خودت باش»
چرا باید انقدر جای خالیش حس بشه؟
اصلا چرا باید این آدم برام مهم باشه؟..
این دو روز همش دنبال یه موقعیت بودم تا تهیونگ رو ببینم.
باید ازش یه گوشی می‌گرفتم تا حداقل بتونم با کای در ارتباط باشم.
اما مثل اینکه تهیونگ‌هم کلا مأموریت بود.
به هر حال وقتی هم می‌دیدمش..دست و پام رو گم میکردم و نمی‌تونستم درست حرفمو بزنم.
اما یه روز عصر وقتی با دوهیون زیر یه درخت پاییزی نشسته بودیم،ماشینش توی حیاط پارک شد.
نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.
روبه دوهیون گفتم:الان میام
دوهیون لبخند زد و سرشو آروم تکون داد.
به سمت ماشین قدم برداشتم.
راننده پیاده شد و در عقب‌و برای تهیونگ باز کرد.
تهیونگ وقتی پیاده شد نگاهش برای لحظه‌ای روی دوهیون افتاد و بعد روی من ثابت موند.
چند قدم به سمتم اومد...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۳۳)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁶_شاید تا یه هفته برنگردمچند لحظه مکث ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁵یهو با گرمایی که روی زانوم احساس کردم...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³⁶تهیونگ جلو اومد،دستشو روی شونه‌ی پسرش...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.2(روایت از زبان ا.ت)چند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط