گذشته ی من در آینده ی او...

«قسمت دوم»


«کارِ...اشتباهی کردم؟»
«کار اشتباهی نکردی،دخترهٔ خیره سر...مکه بهت تذکر ندادم دردسر درست نکن،بعد تو جولیا رو فرستادی بره دوستاتو آوردی خونه برای من پارتی گرفتی؟فک کردی ما ابرومونو از تو جوب پیدا کردیم...مثل اینکه بازم دلت کتک میخواد»
«هی...آروم باش»
«گفتم تو دخالت نکن»
«اون دخترِ منم هست..یادت باشه
اِماا...برو بالا»
«باشه من حرفی ندارم...فقط قبلش..مامان جون بجای اینکه اعصابتو خراب کنی فکر کن و بگرد ببین به کی رفتم؛شاید به خودت رفته باشم»
«عمرا تو شبیه من باشی،تو شبیه اون..»
«اِما گفتم برو بالا انقد بحث نکن زود باش»
داشتم از پله ها بالا میرفتم که«تو میفهمی داری چیکار می‌کنی؟!داشتی همه چیو بخاطر یه اتفاق کوچیک لو می‌دادی..»
وقتی این حرف پدرمو شنیدم،سلول های کنجکاو خاکستریم بیدار شدن،رفتم بالا ولی...درِ اتاقو نیستم؛ترجیحا من گوشام تیزن بخاطر همین راحت حرفاشونو می‌شنیدم.
«من؟!من همچین کاری نمیکنم،هیچ وقت اون گذشته ی لعنتی رو لو نمی‌دم،خودتم می‌دونی چرا.»
«چون میخوای انتقام بگیری»
«هه،گل بود به سبزه نیز آراسته شد،اون دختره بس نبود باید سر توهم داد بکشم؟!»
«هرچقدر میخوای داد بزن؛ولی به نفع خودت نیست چون اگه اِماا بفهمه دنیارو رو‌سرتو و من خراب می‌کنه...ما هنوز به قابلیت‌هایی که داره برای شهرت خودمون نیاز داریم،دیروز استادش بهم زنگ زد...تبریک گفت،اولش نفهمیدم برای چی ولی گفت همین دختری که الان داری دستی دستی به باد میسپریش سفینه ی{JX6}رو طراحی کرده،قراره ماه بعد آزمایشش کنن و اِما خودش قراره این کارو انجام بده،استادش در عجب بود که به دختر ۱۶ساله چطور میتونه این کارو بکنم،منم مثل اون در عجبم»
«چی فکر کردی،همش بخاطر مادرمه که تو اون سال اونجا بدبختش کردی،مادر‌من‌‌...همون زن که ازش متنفر بودی،توی بدن اِما سلول های بنیادی اون پنج تا پست فدرت رو جای گذاری کرده،که بااین کار اِما میتونه تمام اخلاق ها و خصوصیات،حتی علایق و توانایی هاشون رو شبیه سازی کنه،پس فکر نکن من انقدر احمق باشم که همین چیزِ در ظاهر باارزش ولی بی ارزش رو از دست بدم»
«خوبه پس عقل شماها هم کار می‌کنه،فقط ای کاش اون موقع از نابود شدن همشون مطمئن می‌شدین بعد....»
«دیگه بسه،نمی‌خوام چیزی درموردش بشنوم،میرم بالا لباسمو عوض کنم»
دیدگاه ها (۱)

این خبر هارو می شنوم خوشحال می شم !می دونین چرا ؟!چون به طرف...

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

✲ من از اون چیزی که فکر می‌کنی سالم‌ترم...متن آهنگ یه اعتراض...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

🟡 #آیه_تراپی | وقتی یه کار مهم دست آدماییه که بهشون اعتماد ن...

داستان دختر گل فروش قسمت یک برای دیدن کلیپ ها فالو کن

تولدت مبارک

Cold melodypart3سکوتِ استودیو دیگه از سکوتِ عادی نبود؛ از سک...

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط