Cold melody

Cold melody
part3


سکوتِ استودیو دیگه از سکوتِ عادی نبود؛ از سکوتِ قبل از طوفان بود. من با تمامِ وجودم روی کارم تمرکز کرده بودم، اما سنگینیِ نگاهِ یونگی مثلِ یه فشارِ فیزیکی روی شونه‌هام بود. اون داشت من رو زیرِ نگاهِ خودش کالبدشکافی می‌کرد، انگار که یه موجودِ مزاحم و بی‌مقدار باشم که به قلمرویِ مقدسِ اون نفوذ کرده.

بدون اینکه سرم رو از مانیتور برگردونم، با لحنی که از شدتِ عصبانیت کمی می‌لرزید، گفتم:
— «اگه فکر کردی با اون نگاه‌هایِ سنگین می‌تونی من رو بترسونی، سخت در اشتباهی. من اینجا هستم تا کارم رو انجام بدم، نه اینکه برای تو نمایش اجرا کنم.»

شنیدم که با صدایِ خش‌داری خندید. یه خنده‌یِ تحقیرآمیز که لرزه به تن آدم می‌انداخت. صدایِ صندلی‌اش که جابه‌جا شد، می‌داد که از جاش بلند شده.

— «تو واقعاً فکر می‌کنی چیزی هستی که بخوام بترسم؟» صدای یونگی حالا دقیقاً پشتِ سرم بود. اونقدر نزدیک که می‌تونستم گرمای نفس‌هاش رو حس کنم. «تو فقط یه ابزارِ اضافه هستی که کمپانی فرستاده تا کارهایِ من رو تمیزکاری کنه. پس بهتره یاد بگیری کجا ساکت باشی و کجا حرف بزنی.»

بدون اینکه واهمه رو نشون بدم، صندلی رو چرخوندم. صورتش خیلی نزدیک بود. اون چشم‌های سرد و بی‌روحش، هیچ اثری از انسانیت نداشت، فقط یه غرورِ کورکورانه بود.

— «ابزارِ اضافه؟» با صدایی که سعی می‌کردم از شدتِ خشم، کنترلش رو از دست ندم، گفتم. «اگه من ابزارم، پس تو هم یه رهبرِ شکست‌خورده‌ای که حتی نمی‌تونه بدونِ کمکِ یه مهندسِ خارجی، یه لاینِ بیس رو درست کنه. اگه فکر می‌کنی با این رفتارِ بچگانه‌ت می‌تونی من رو از اینجا بیرون کنی، سخت در اشتباهی. من تا وقتی که این پروژه تموم نشه، از این صندلی تکون نمی‌خورم، حتی اگه مجبور بشم شب رو اینجا با همون تنهاییِ لعنتیت بگذرونم.»

یونگی یه لحظه خشک شد. چشماش از عصبانیت تاریک‌تر شد، مثلِ آسمونی که قراره طوفان بشه. دستش رو محکم روی میزِ چوبی کوبید، طوری که صدایِ برخوردش توی کلِ استودیو پیچید.

— «یک کلمه‌ی دیگه بگو، ببینم...» لحنش به یه زمزمه‌یِ تهدیدآمیز تبدیل شد که از شدتِ خشم، لرز داشت.

🖤🖤🖤
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشه‌ایسکوتِ عمارت، شب‌ها سنگین‌تر م...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند روز دیگه هم گذشت صندلی آ...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

# 🥀 ادامه: «سکوتِ دوباره، اما این‌بار امن»یک ماه از اون روز ...

BTS Reaction | وقتی شب دیر میای خونهنامجون:همین که وارد می‌ش...

#عشق_ممنوعه_شبپارت نهم | رازی که مخفی بودزن مرموز کنار در ای...

پیمان نقره ای

پارت۸(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط