نگاه کافی نبود..

#سونگمین
#استری_کیدز

او فقط می‌دانست که صدای قدم‌هایش روی سنگفرش‌های خیس خیابان برایش آشناست. نه نامی به خاطر داشت، نه چهره‌ای مشخص، اما دلش دنبال چیزی می‌گشت که نمی‌دانست چیست. در نگاه هر رهگذر، سایه‌ای گم‌شده را می‌جُست، حسی که از ذهنش می‌گریخت اما در دلش می‌ماند. انگار جایی، زمانی، چیزی جا مانده بود... که هنوز تمام نشده بود.

باران، بی‌وقفه می‌بارید؛ مثل اندوهی که قرار نبود تمام شود. قطراتش که بر شیشه‌های مه‌گرفته کوبیده می‌شد، خیابان را در سکوتی خاکستری و مبهم فرو برده بود.
در کافه ناگهان گشوده شد و نسیم سردی با بوی باران و اضطراب، به درون خزید.
دختری با موهای خیس و تنفسی شتاب‌زده وارد شد. رد باران بر پالتوی خاکستری‌اش همچون خط‌هایی از واژه‌های بی‌پاسخ بود. نگاهش با شتاب، از لابه‌لای صندلی‌ها می‌گذشت،انگار واهمه داشت لحظه‌ای دیگر دیر شود، گویی فرصتی کوتاه به او داده بودند و نمی‌خواست از دستش دهد.
در آن سوی کافه، مردی در انتظار بود. اما پیش از آن‌که دختر به میز برسد، بی‌اختیار با کنج صندلی کنار راهرو برخورد کرد. صدایی آرام از لبانش لغزید،آن‌قدر کوتاه که شبیه زمزمه‌ای گمشده در هیاهو بود:
«ببخشید…»
پایه‌ی صندلی اندکی تکان خورد و مردی که پشت آن نشسته بود، به یک‌باره در خودش فرو رفت، انگار چیزی درونش مکث کرد. فنجان در دستانش اندکی چرخید، اما نه از سر بی‌قراری انگشتان، که از تزلزل دل.
قلبش میان دو خواسته گرفتار بود: سر بلند کند و چشم در چشمش شود، یا پشت پالتوی خاک‌گرفته‌اش پنهان بماند و بگذارد این لحظه هم، مثل باقی لحظه‌ها، بی‌صدا بگذرد.
او آمده بود فقط برای دیدن. نه گفتن، نه بازگشتن. گفته بود با خودش: «اگر قرار نیست سهمم باشد، حداقل بگذار تماشایش کنم که می‌خندد.» اما او گذشت، بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای مکث کند، بی‌آن‌که انتظار پاسخی داشته باشد. انگار تمام دنیا از نگاهش افتاده بود جز میز مقصدش، و چیزی در دل مرد شکست،نه از خشم، نه از حسرت. از آن درد آرامی که فقط عاشق‌های بی‌حق تجربه‌اش می‌کنند.
و با این‌حال، شکر کرد.
که آمد. که رد شد. که نفهمید.
در آن سوی سالن، دختر آرام مقابل میزی نشست؛ همان‌که مردی با نگاهی پرمهر در انتظارش بود. لبخند نرم و بی‌تکلفی روی لبان مرد نشسته بود،آن‌گونه که همیشه، پیش از گفتن شوخی‌هایی که خودش بیش از همه بهشان می‌خندید، ظاهر می‌شد...
کنار او نشستن مثل نشستن کنار شومینه‌ای بی‌صدا بود. گرما داشت، آرامش داشت، اما گاهی دلش برای صدای شراره‌ای که نمی‌دانست چیست، تنگ می‌شد.
صدایش، نرم و خنثی، همیشه مثل زمزمه‌ای شبانه در گوشش می‌نشست؛ بی‌دغدغه، بی‌موج. و محبتش، نه در واژه‌ها، که در کارهای کوچکش بود، مثل جابه‌جا کردن فنجانش بی‌آنکه بپرسد، یا پرهیز از پرسیدن وقتی می‌دید حال گفتن ندارد.
اما با همه‌ی این‌ها، همیشه احساسی در دلش می‌لرزید. احساسی که نه شبیه نبودن بود، نه شبیه نخواستن، بیشتر مثل یک پنجره‌ی نیمه‌باز، که نسیمی آشنا در آن می‌وزید، اما سایه‌ی چه کسی را با خود داشت؟ نمی‌دانست...
و خودش هم نفهمیده بود کی دلش به او نزدیک شد. شاید از همان لحظه‌ای که حس کرد با او، تکه‌ای از سکوتی فراموش‌شده زنده می‌شود. با این‌حال، هر بار که لبخند می‌زد، دلش آهسته می‌پرسید: «چرا کامل نیست؟»
دختر، مثل همیشه، آن حس مبهم را در دل فرو برد، حسی شبیه صدای دور یک ساز شکسته که گاهی از پشت دیواری نامرئی می‌گذشت و در گوش دل زنگ می‌زد. مرد رو‌به‌رویش چیزی گفت؛ نه خنده‌دار، نه تازه، اما از آن جنس جمله‌هایی که بلد بودند تاریکی‌هایش را پس بزنند.
لبخند زد. آرام، نرم، مثل نوری ساکت در دل غروب.
و همان لحظه، آن‌سوتر در کافه، همان مرد مردد که تماشایش می‌کرد، در سکوت شکسته شد، نه با صدایی بلند، که مثل افتادن تکه‌ای از آینه درون آب، ترک برداشت.
او آمده بود که فقط ببیند، بی‌هیچ ادعایی، اما خنده‌ی دختر مانند تیری بود پوشیده در عسل؛ شیرین به‌ظاهر، اما گزنده در عمق.
دلش لرزید، نه از حسادت، از دلتنگی برای نگاهی که دیگر سهمش نبود.
برخاست، بی‌صدا.
نه برای رفتن، که برای محو شدن در جمعیت.
و زیر لب، آرام گفت:
«کاش فقط دیدن کافی بود…»
دیدگاه ها (۱۵)

پاییز که می‌آید، انگار همه‌چیز دوباره از نو معنا می‌گیرد.برگ...

آتش باشى ،براى تو هيزم مى‌شوم ...دريا بروى ،، پارو ...تو همي...

پارت 2

آدم یک وقت هایی خودش را برای همیشه جا می گذارد!نیمکت های چوب...

پارت ۳

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 37جشن قصر از چیزی که ویولت تصور می‌ک...

دو پارتی عشق مافیا¹جونکوک، ۲۹ ساله؛ مردی که برای بیشتر آد...

کودکی را چشم برهم زدیم و دنیا گذشت؛یک روز دست‌هایمان کوچک بو...

لبخندی که بوی آرامش می‌داد...تصویری از لبخند شهید مرتضی لاری...

فیلیکس و می سان 💋

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط