𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 37
جشن قصر از چیزی که ویولت تصور میکرد شلوغتر بود. سالن پر از مهمانهای سلطنتی و خانوادههای مهم شده بود.
ویولت کنار هوسوک ایستاده بود و سعی میکرد آرام به نظر برسد.
کایان که کمی آنطرفتر ایستاده بود، با لبخند گفت:
— فکر کنم امشب هوسوک حتی بیشتر از همیشه اخمو شده.
ویولت آرام خندید:
— فکر کنم این حالت طبیعیشه.
هوسوک بدون اینکه به آنها نگاه کند گفت:
— صداتون رو میشنوم.
کایان خندید:
— میدونستم.
همان لحظه، خانوادهای وارد سالن شدند. مردی میانسال که همراهشان بود، به محض دیدن ویولت چند ثانیه مکث کرد.
نگاهش روی او ماند.
بعد آرام به مرد کنارش گفت:
— این دختر... دختر ناتان نیست؟
ویولت متوجه حرفش شد.
قبل از اینکه چیزی بپرسد، مرد جلو آمد و گفت:
— ویولت؟
ویولت کمی متعجب شد:
— بله؟
مرد لبخند کوتاهی زد.
— خیلی شبیه مادرت شدی.
ویولت جا خورد.
— شما مادرم رو میشناختید؟
مرد هنوز جواب نداده بود که هوسوک وارد صحبت شد:
— فکر میکنم بهتره این صحبت رو به زمان دیگهای موکول کنیم.
مرد به هوسوک نگاه کرد و سری تکان داد:
— البته، اعلیحضرت.
او همراه خانوادهاش دور شد.
ویولت فوراً به هوسوک نگاه کرد.
— چرا اجازه ندادی جوابم رو بده؟
هوسوک چند لحظه سکوت کرد.
— چون الان زمان مناسبی برای این صحبت نبود.
— ولی درباره مادرم بود.
— میدونم.
ویولت با تعجب گفت:
— پس تو هم چیزی میدونی؟
هوسوک نگاهش کرد، اما این بار جوابش کوتاه بود:
— چیزهایی هست که باید از پدرت بشنوی، نه از من.
ویولت ناراحت شد:
— همیشه همینو میگی.
هوسوک کمی مکث کرد.
— چون هنوز درستترین راه همینه.
قبل از اینکه ویولت جواب بدهد، یکی از خدمتکارها سریع به سمت هوسوک آمد.
— اعلیحضرت، یک پیام فوری از خانه ویولت رسیده.
هوسوک نامه را گرفت و باز کرد.
چهرهاش جدیتر شد.
ویولت پرسید:
— چی شده؟
هوسوک نامه را بست.
— باید امشب باهات صحبت کنم.
— درباره چی؟
هوسوک برای اولین بار در آن شب مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
— درباره پدرت.
ویولت احساس کرد چیزی در دلش فرو ریخت.
جشن هنوز ادامه داشت، اما برای او دیگر هیچ چیز مثل چند دقیقه قبل نبود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 37
جشن قصر از چیزی که ویولت تصور میکرد شلوغتر بود. سالن پر از مهمانهای سلطنتی و خانوادههای مهم شده بود.
ویولت کنار هوسوک ایستاده بود و سعی میکرد آرام به نظر برسد.
کایان که کمی آنطرفتر ایستاده بود، با لبخند گفت:
— فکر کنم امشب هوسوک حتی بیشتر از همیشه اخمو شده.
ویولت آرام خندید:
— فکر کنم این حالت طبیعیشه.
هوسوک بدون اینکه به آنها نگاه کند گفت:
— صداتون رو میشنوم.
کایان خندید:
— میدونستم.
همان لحظه، خانوادهای وارد سالن شدند. مردی میانسال که همراهشان بود، به محض دیدن ویولت چند ثانیه مکث کرد.
نگاهش روی او ماند.
بعد آرام به مرد کنارش گفت:
— این دختر... دختر ناتان نیست؟
ویولت متوجه حرفش شد.
قبل از اینکه چیزی بپرسد، مرد جلو آمد و گفت:
— ویولت؟
ویولت کمی متعجب شد:
— بله؟
مرد لبخند کوتاهی زد.
— خیلی شبیه مادرت شدی.
ویولت جا خورد.
— شما مادرم رو میشناختید؟
مرد هنوز جواب نداده بود که هوسوک وارد صحبت شد:
— فکر میکنم بهتره این صحبت رو به زمان دیگهای موکول کنیم.
مرد به هوسوک نگاه کرد و سری تکان داد:
— البته، اعلیحضرت.
او همراه خانوادهاش دور شد.
ویولت فوراً به هوسوک نگاه کرد.
— چرا اجازه ندادی جوابم رو بده؟
هوسوک چند لحظه سکوت کرد.
— چون الان زمان مناسبی برای این صحبت نبود.
— ولی درباره مادرم بود.
— میدونم.
ویولت با تعجب گفت:
— پس تو هم چیزی میدونی؟
هوسوک نگاهش کرد، اما این بار جوابش کوتاه بود:
— چیزهایی هست که باید از پدرت بشنوی، نه از من.
ویولت ناراحت شد:
— همیشه همینو میگی.
هوسوک کمی مکث کرد.
— چون هنوز درستترین راه همینه.
قبل از اینکه ویولت جواب بدهد، یکی از خدمتکارها سریع به سمت هوسوک آمد.
— اعلیحضرت، یک پیام فوری از خانه ویولت رسیده.
هوسوک نامه را گرفت و باز کرد.
چهرهاش جدیتر شد.
ویولت پرسید:
— چی شده؟
هوسوک نامه را بست.
— باید امشب باهات صحبت کنم.
— درباره چی؟
هوسوک برای اولین بار در آن شب مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
— درباره پدرت.
ویولت احساس کرد چیزی در دلش فرو ریخت.
جشن هنوز ادامه داشت، اما برای او دیگر هیچ چیز مثل چند دقیقه قبل نبود.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۶.۱k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط