{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

KIM V

part 67

کیم‌وی

داشتم رژ لبم رو تمدید میکردم که تهیونگ از اتاق لباس بیرون اومد
کت و شلوار مشکی همراه با ساعت و کمربند سفید که استایلش رو خیلی جذاب تر میکرد
برگشتم تو چشماش نگاه کردم
ا.ت: خیلی خوشگلی تهیونگ از خدا ممنونم که منو با همچین مردی اشنا کرد
تهیونگ: توله شماهم زیادی برای ادم بودن، فرشته اید
من باید از خدا ممنون باشم
و اومد و سرم رو بوسید
تهیونگ: اماده ای؟
ا.ت: اره عشقم بریم
بعد از عروسی، احساس سبکی میکردم چون بلاخره لازم نبود اون کفش های پاشنه بلند یا اون حجم ارایش رو تحمل کنم با تهیونگ سمت اسانسور رفتیم
وارد اسانسور که شدم کفش هامو در اوردم و دستم گرفتم
تهیونگ: بیبی پاهات درد میگیره
ا.ت: خب تو کولم کن
تهیونگ یه پوزخندی زد و تو یک چشم بهم زدن منو روی شونش گذاشت
تهیونگ: میدونی امشب به اندازه عروس خوشگل شده بودی؟
نباید اینقدر زیبا میبودی،اینجوری عروس خیلی به چشم نمیاد ا.ت: دیگه من که نمیتونم جلوی خوشگلیم رو بگیرم تهیونگ
تهیونگ: پس میزاریما از این خوشگلیت بهره ببریم لیدی؟
وارد خونه شدیم و تهیونگ منو روی زمین گذاشت
دستاشو روی پهلو هام گذاشت و لباسو روی لبام گذاشت و حس گرماش رو باهام به اشتراک گذاشت

بعدش هم که خودتون میدونید
............
سه ماه گذشته بود.
زندگی، بعد از تمام اتفاق‌هایی که پشت سر گذاشته بودن، بالاخره آروم‌تر شده بود.
سارا بیشتر وقتش رو با بچه می‌گذروند و شین‌هه هم حالا شکمش کمی مشخص شده بود.
یونا و جیهوپ هم بعد از اون عروسی مفصلی که گرفته بودن، به یه زوج خیلی عاشق تبدیل شده بودن که همه ی ما عاشقشون بودیم
هر بار که دور هم جمع می‌شدن، حرف‌ها بیشتر درباره‌ی بچه‌ها و آینده بود.
اون روز همه برای ناهار خونه‌ی سارا جمع شده بودن.
شین‌هه روی مبل نشسته بود و سارا کنارش بود.
ا.ت از آشپزخونه بیرون اومد و بشقاب‌ها رو روی میز گذاشت.
ـ شین‌هه، تو چرا چیزی نمی‌خوری؟
شین‌هه خندید.
ـ می‌خورم، فقط این کوچولو تصمیم گرفته امروز با من همکاری نکنه.
سارا دستش رو روی شکم شین‌هه گذاشت.
ـ هنوز باورم نمیشه.
شین‌هه لبخند زد.
ـ منم.
شب شده بود.
بارون آروم به شیشه‌های پنجره می‌خورد و چراغ‌های شهر از پشت قطره‌های بارون تار دیده می‌شدن.
ا.ت روی مبل نشسته بود و به بیرون نگاه می‌کرد.
تهیونگ از آشپزخونه برگشت و دو لیوان نوشیدنی روی میز گذاشت.
کنارش نشست.
تهیونگ آروم دستش رو دورش حلقه کرد.
دوتایی به منظره ی بیرون خیره شدن و از بودن در کنار هم لذت میبرن
.........
پایان داستان همینقدر رندوم و بی مقدمه🤣🫪
بگید پایان رو دوست داستید یانه
دیدگاه ها (۴۶)

چند پارتیــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهــ...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت سوم | «نشانی که نباید دیده می‌شد»زن...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ـــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ب...

Afterglow

ادامه سناریو

پارت ۲۱مهمونی هنوز ادامه داشت.من کنار یکی از دوست‌های تهیونگ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶²جین هم جلو اومد و با نگرانی پرسید:جین:م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط