تک‌پارتی تو خواهرمی پس چرا

🖤 تک‌پارتی: «تو خواهرمی... پس چرا؟»

🖤 تک‌پارتی: «تو خواهرمی... پس چرا؟»

ژانر: عاشقانه، درام، حسادت | جونگ‌کوک × ا/ت

از وقتی پدرت با مادر جونگ‌کوک ازدواج کرده بود، زندگی‌ات زیرورو شده بود.

حالا باید با پسری توی یک خونه زندگی می‌کردی که همه بهش می‌گفتن جونگ‌کوک.

سرد، مغرور و به‌شدت کم‌حرف.

البته فقط با تو این‌طوری بود... یا حداقل تو این‌طور فکر می‌کردی.

ساعت ۱۰ شب ـ آشپزخونه

داشتی دنبال چیزی برای خوردن می‌گشتی که صدای جونگ‌کوک از پشت سرت بلند شد.

ـ نصفه‌شب شده. چرا هنوز بیداری؟

برگشتی و شونه بالا انداختی.

ـ گرسنمه. اجازه می‌خوای از یخچال غذا بردارم، آقای رئیس؟

اخماش رو درهم کشید.

ـ باز شروع کردی؟

ـ من اصلاً شروع نکردم. تو خودت باهام حرف زدی!

بی‌توجه بهت، لیوان آبی برداشت؛ اما وقتی دید دستت به ظرف بالای کابینت نمی‌رسه، جلو اومد و ظرف رو برات برداشت.

ـ اینو می‌خواستی؟

لبخند زدی.

ـ مرسی، برادر عزیزم!

همون لحظه دستش متوقف شد.

برادر...

چیزی که همیشه بهش می‌گفتی، اما هر بار شنیدنش بیشتر آزارش می‌داد.

ظرف رو روی میز گذاشت و با صدای سردی گفت:

ـ دیگه این‌طوری صدام نکن.

متعجب نگاهش کردی.

ـ چی؟ مگه برادرم نیستی؟

چند ثانیه توی چشم‌هات خیره موند.

ـ از نظر قانونی، آره.

ـ پس مشکل چیه؟

نگاهش رو دزدید.

ـ هیچی. غذاتو بخور.

نیم ساعت بعد...

روی مبل نشسته بودی و فیلم می‌دیدی که جونگ‌کوک از پله‌ها پایین اومد.

وقتی دید خوابت برده و سرت به دسته‌ی مبل تکیه داده، ایستاد.

چند لحظه نگاهت کرد.

بعد پتو رو برداشت و آروم روی شونه‌هات انداخت.

زیر لب گفت:

ـ چرا انقدر بی‌خبری، ا/ت؟

گوشی‌اش لرزید.

پیام دوستش بود:

«بالاخره بهش گفتی دوستش داری؟»

جونگ‌کوک به صفحه خیره شد و جواب داد:

«اون منو برادرش می‌دونه.»

چند ثانیه بعد، پیام دیگه‌ای رسید:

«پس بهش بگو!»

جونگ‌کوک گوشی رو خاموش کرد.

نگاهش دوباره روی صورت آرومت افتاد.

ـ اگه بگم... ممکنه ازم متنفر بشی.

صبح روز بعد...

وقتی وارد آشپزخونه شدی، جونگ‌کوک پشت میز نشسته بود.

کنارش رفتی و یه تیکه نون از بشقابش برداشتی.

ـ صبح بخیر، برادر بداخلاقم!

این بار دستش رو روی میز گذاشت و مستقیم نگاهت کرد.

ـ ا/ت، باید یه چیزی بهت بگم.

لبخندت محو شد.

ـ چی شده؟

مکث کرد.

ـ اگه یه روز بفهمی من اون برادری نیستم که فکر می‌کنی... چی‌کار می‌کنی؟

چند لحظه بهش خیره شدی.

ـ منظورت چیه؟

جونگ‌کوک از جاش بلند شد.

ـ فراموشش کن.

از کنارش رد شدی و گفتی:

ـ جونگ‌کوک، تو واقعاً عجیبی!

اما نمی‌دونستی وقتی از آشپزخونه بیرون رفتی، اون زیر لب گفت:

ـ کاش فقط عجیب بودم... کاش می‌تونستم مثل یه برادر دوستت داشته باشم.

پایان... یا شاید شروع یه راز بزرگ؟🖤
دیدگاه ها (۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

پارت ۱۹۶

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط