𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪
𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪
پارت سوم | «نشانی که نباید دیده میشد»
زنگ آخر که خورد، ا/ت سریع وسایلش رو جمع کرد.
امروز فقط یه هدف داشت:
هرچه زودتر برگرده خوابگاه.
از وقتی معلم دربارهی پریها حرف زده بود، حس عجیبی داشت.
نه به خاطر حرفهای معلم.
به خاطر چیزی که زیر لباسش پنهان کرده بود.
ا/ت وارد اتاق شد و در رو قفل کرد.
چند لحظه همونجا کنار در ایستاد.
بعد نفس عمیقی کشید.
آستین لباسش رو بالا زد.
روی قسمت داخلی مچ دستش، یک نشونهی خیلی ظریف وجود داشت.
شبیه یک هلال ماه نقرهای که دورش چند خط باریک مثل بالهای یک پروانه کشیده شده بود.
این نشونه از وقتی به دنیا اومده بود روی بدنش وجود داشت.
و ا/ت خوب میدونست یعنی چی.
نشان پریهای خالص.
هیچ انسانی چنین نشونهای نداشت.
حتی بیشتر موجودات جادویی هم نمیتونستن همچین چیزی داشته باشن.
مشکل فقط این بود که...
اگر کسی این نشان رو میدید، دیگه لازم نبود ا/ت چیزی توضیح بده.
همه میفهمیدن.
ا/ت دوباره آستینش رو پایین کشید.
ـ فقط نباید دیده بشه...
همون لحظه صدای در اومد.
تق!
ا/ت از جا پرید.
ـ کیه؟
ـ منم.
صدای لیا بود.
ا/ت سریع آستینش رو مرتب کرد.
ـ بیا.
لیا وارد شد و دو تا نوشیدنی دستش بود.
ـ یکی برای تو.
ـ مرسی.
لیا روی تخت نشست و به ا/ت نگاه کرد.
ـ امروز خیلی عجیب بودی.
ا/ت خندید.
ـ من همیشه عجیبم.
ـ نه، امروز فرق داشت.
ا/ت چیزی نگفت.
لیا ادامه داد:
ـ از وقتی معلم دربارهی پریها حرف زد.
ا/ت برای لحظهای خشکش زد.
اما خودش رو نباخت.
ـ خب؟ پریها جالبن.
لیا لبخند زد.
ـ خیلی هم جالبن.
بعد چشمش افتاد به دست ا/ت.
ـ راستی...
ا/ت ناخودآگاه دستش رو پشتش برد.
ـ چی؟
ـ هیچی.
لیا خندید.
ـ چرا اینقدر ترسیدی؟
ـ نترسیدم.
ـ معلومه که ترسیدی.
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ لیا...
ـ هوم؟
ـ اگه یه راز خیلی بزرگ داشتم...
لیا منتظر نگاهش کرد.
ـ چی میشد؟
ا/ت نگاهش رو پایین انداخت.
ـ هیچی. ولش کن.
لیا لبخند کوچیکی زد.
ـ هر وقت خواستی بگی، میشنوم.
بعد بلند شد و سمت در رفت.
قبل از اینکه بیرون بره، برگشت و گفت:
ـ و خیالت راحت. من از اون آدمایی نیستم که راز بقیه رو برای خودشون تبدیل به فرصت میکنن.
در بسته شد.
ا/ت چند ثانیه به در خیره موند.
بعد آروم به مچ دستش نگاه کرد.
شاید...
فقط شاید...
لیا میتونست اولین کسی باشه که ا/ت واقعاً بهش اعتماد میکنه.
اما هنوز زود بود.
خیلی زود.
چون ا/ت نمیدونست در همین مدرسه، کسی هست که سالهاست دنبال نشانی شبیه همین میگرده...
و اگر آن نشان را ببیند، دیگر پنهان ماندن ا/ت غیرممکن خواهد بود. 🖤🦋
پارت سوم | «نشانی که نباید دیده میشد»
زنگ آخر که خورد، ا/ت سریع وسایلش رو جمع کرد.
امروز فقط یه هدف داشت:
هرچه زودتر برگرده خوابگاه.
از وقتی معلم دربارهی پریها حرف زده بود، حس عجیبی داشت.
نه به خاطر حرفهای معلم.
به خاطر چیزی که زیر لباسش پنهان کرده بود.
ا/ت وارد اتاق شد و در رو قفل کرد.
چند لحظه همونجا کنار در ایستاد.
بعد نفس عمیقی کشید.
آستین لباسش رو بالا زد.
روی قسمت داخلی مچ دستش، یک نشونهی خیلی ظریف وجود داشت.
شبیه یک هلال ماه نقرهای که دورش چند خط باریک مثل بالهای یک پروانه کشیده شده بود.
این نشونه از وقتی به دنیا اومده بود روی بدنش وجود داشت.
و ا/ت خوب میدونست یعنی چی.
نشان پریهای خالص.
هیچ انسانی چنین نشونهای نداشت.
حتی بیشتر موجودات جادویی هم نمیتونستن همچین چیزی داشته باشن.
مشکل فقط این بود که...
اگر کسی این نشان رو میدید، دیگه لازم نبود ا/ت چیزی توضیح بده.
همه میفهمیدن.
ا/ت دوباره آستینش رو پایین کشید.
ـ فقط نباید دیده بشه...
همون لحظه صدای در اومد.
تق!
ا/ت از جا پرید.
ـ کیه؟
ـ منم.
صدای لیا بود.
ا/ت سریع آستینش رو مرتب کرد.
ـ بیا.
لیا وارد شد و دو تا نوشیدنی دستش بود.
ـ یکی برای تو.
ـ مرسی.
لیا روی تخت نشست و به ا/ت نگاه کرد.
ـ امروز خیلی عجیب بودی.
ا/ت خندید.
ـ من همیشه عجیبم.
ـ نه، امروز فرق داشت.
ا/ت چیزی نگفت.
لیا ادامه داد:
ـ از وقتی معلم دربارهی پریها حرف زد.
ا/ت برای لحظهای خشکش زد.
اما خودش رو نباخت.
ـ خب؟ پریها جالبن.
لیا لبخند زد.
ـ خیلی هم جالبن.
بعد چشمش افتاد به دست ا/ت.
ـ راستی...
ا/ت ناخودآگاه دستش رو پشتش برد.
ـ چی؟
ـ هیچی.
لیا خندید.
ـ چرا اینقدر ترسیدی؟
ـ نترسیدم.
ـ معلومه که ترسیدی.
ا/ت چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
ـ لیا...
ـ هوم؟
ـ اگه یه راز خیلی بزرگ داشتم...
لیا منتظر نگاهش کرد.
ـ چی میشد؟
ا/ت نگاهش رو پایین انداخت.
ـ هیچی. ولش کن.
لیا لبخند کوچیکی زد.
ـ هر وقت خواستی بگی، میشنوم.
بعد بلند شد و سمت در رفت.
قبل از اینکه بیرون بره، برگشت و گفت:
ـ و خیالت راحت. من از اون آدمایی نیستم که راز بقیه رو برای خودشون تبدیل به فرصت میکنن.
در بسته شد.
ا/ت چند ثانیه به در خیره موند.
بعد آروم به مچ دستش نگاه کرد.
شاید...
فقط شاید...
لیا میتونست اولین کسی باشه که ا/ت واقعاً بهش اعتماد میکنه.
اما هنوز زود بود.
خیلی زود.
چون ا/ت نمیدونست در همین مدرسه، کسی هست که سالهاست دنبال نشانی شبیه همین میگرده...
و اگر آن نشان را ببیند، دیگر پنهان ماندن ا/ت غیرممکن خواهد بود. 🖤🦋
- ۱۲۹
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط