تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی


_ یونا میدونم ، میدونم که چقدر بهت آسیب زدم ،تو خودت از اولشم میدونستی رفتار من چطوریه ، من نمیتونم رفتار خودمو تغییر بدم ، درسته قلبم از سنگه چون از بچگی یاد گرفتم بی حس باشم ، محبت و عشق ورزیدن رو یاد نگرفتم ، به رفتارم عادت کن یونا ، درکم کن ، بهش عادت کن تا زندگی بهتری داشته باشیم...


+زندگی بهتر ؟تو میگی با وجود اون دختر و دخترایی که از این به بعد قراره تو زندگیت باشن میشه یه زندگی عالی ساخت؟‌

_یونا من یه مافیام ، من وارث خانواده ی هوانگم ، میدونی که من میتونم به جز تو چند تا زن و صیغه ی دیگه ام داشته باشم ، این رسم خانواده ی ماست...


+ بخاطر همین از تو و کل اعضای هوانگ متنفرم ، همتون بخاطر حرص و طمع زندگیتون رو خراب میکنین ، این وراثت کل زندگیمو به گند کشید، از بچگی زندگیم بخاطر این حرص و طمع ها بهم ریخت ، میخوام مثل یه آدم عادی زندگی کنم ، دیگه نمیتونم تحمل کنم ، دیگه طاقتم تمومه...


رومو ازش گرفتم و پتورو روی خودم کشیدم و تو خودم جمع شدم و اونم چند دقیقه بعد دستشو دور کمرم حلقه کرد و به خودش نزدیکم کرد میخواستم پسش بزنم که محکم تر گرفتم

_ پسم نزن، نمیتونم بدون تو بخوابم


چشمامو بستم و بعد از چند دقیقه به خواب فرو رفتم.....



ویو هیونجین:

صبح بلند شدمو رفتم یه دوش گرفتم و بعد که اومدم بیرون یونا بیدار شده بود

_صبح بخیر...

بهم نگاه نکرد و از تخت بلند شد

+هوم

_هوم یعنی چی ؟ نمیخوای جوابمو بدی ؟ گفتم صبح بخیر


+ صبح بخیر

_ بلند شو دست و صورتتو بشور بریم خونه


+ نمیام ، به اندازه کافی معشوقه داری و یه زن جدیدم که داری میتونی چند روز بدون من سر کنی ، خودت برو ، من باید چند روز بمونم ،وقتی‌‌ اروم شدم برمیگردم پیشت

_ من بدون تو نمیتونم یه ثانیه هم نفس بکشم بعد میگی برم ؟‌ اونم بدون تو ؟ نمیتونم ، یا میای یا منم نمیرم و پیشت میمونم، سریع انتخابتو بگو...


+ باشه میام ،‌ اما اگه دوباره اذیتم کردی خودت میدونی چیکار میکنم

_ خیلی خوب اذیتت نمیکنم ، توام باید به سرو پای سه نا نپیچی‌‌ فهمیدی ؟

+ خیلی بدی ، من به سرو پاش میپیچم ؟ من اصلا باهاش حرف زدم ؟ تو‌ خودت دیدی که من چیزی بهش بگم ؟ وقتی چیزیو ندیدی الکی به من نپر

_ باشه حالا تو بیا ناز نکن...

باهم رفتیم پایین و فلیکس و آقا بزرگ ردمون کردن ، تو مسیر رفتن باهام حرف نزد هرچی ازش سوال میکردمم جوابمو نمیداد

_ یونا ، باهام حرف بزن...

+ چی بگم ؟ باهات چه حرفی دارم ؟

_ دلت دعوا میخواد ؟

+برای چی؟

_ آخه همش دنبال یه بهونه برای دعوایی

+ منکه اصلا باتو حرف نزدم که بخوام دنبال بهونه باشم ، خودت بامن حرف میزنی و منم مجبورم جوابتو بدم.....
دیدگاه ها (۱۲)

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

وقتی تو مدرسه تنهایی ، کلی حرف داری اما نمیدونی پیش کی بزنی ...

Iove and the moonPart33ویو فردا صبح کوک: یونا عشقم  بیدارشو ...

(ادامه پارت قبل)چان: برای چی برگشتی؟ا.ت: چان من.. من نمیتونم...

همین که | ت | هر صبح درخیال منی حال هر روز من خوب

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

رمان عشق ممنوع

Love&HateP.5-چرا انقدر دیر اومدین_به تو چه(ببخشید دیگه)&هانا...

وقتی بعد از یه دعوای شدید با دوست پسرت پسرت بودید شب پیش همد...

The unwanted Roommate _________________________ویو پارک یوری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط