بچه ها میخوام سوکوکو بنویسم
شروعش رو مثل همون شین سوکوکو میکنیم
.
یک روز اکوتاگاوا و اتسوشی چویا و دازای واسه مهاجرت سوار اتوبوس شدن و چویا و دازای کنار هم اتسوشی و اکوتاگاوا کنار هم بعد تولاش چویا و دازای یکم دعوا میکنن و اینا بعد همه خوابشون میبره و چویا و دازای بیدارن و یهو چویا یکم سرفه میکنه بعد عطسه بعد دوباره سرفه ولی اون عطسش اینقدر کیوت و ناناص بود که دازای نتونست جلو خودشو بگیره و چویا رو بغل کرد و لپش رو بوسید و چویا با صدا گرفته گفت(دازای ای این چه کاری ولم کن) دازای انگار نگرانی واقعی تو چهرش دیده شد و بدون اینکه چویا رو از تو بغلش در بیاره دستش رو گذاشت رو پیشونی چویا و چویا خیلی داغ بود دازای گفت(چویا.. چرا چرا مریض شدی نکنه اون روز که بهت گفتم نرو بیرون رفتی؟) چویا(مگه تو رئیس منی؟) دازای گفت (خب حالا عیبی نداره مینونی بری تو کیفم قرص هامو بیاری؟) چویا(اوهوم) و وقتی چویا رفت قرص هارو پیدا کنه دید یک تیغ تو کیف دازای هستش و بعد چویا با عصبانیت و شوک تیغ رو برداشت و گرفتش جلو دازای و با صدای گرفته گفت(دازای میخوای با این خودتو بکشی؟ نمیگی اگه مردی من باید چیکار کنم؟ اصلا من برات مهمم؟ دازای با ناراحتی و استرس (چویا منو ببخش تو قرص هاتو بخور من دیگه قول میدم کاری نکنم) چویا گفت (اصلا من قهرم قرص هام رو هم نمیخورم) دازای گفت (چویا لطفا) چویا (نوچ) دازای(چویا اگه نخوری با همون تیغ خودم رو مـــ) چویا پرید وسط حرفش (لعنتی باشه بهم بده) دازای یک قرص با یک لیوان اب میده دست چویا و چویا میخورشون و بعد دازای دوباره بغلش میکنه و لبش رو میبوسه و چویا میگه (اگه یک بار دیگه ببینم کاری کردی) دازای(باشه باشه چوچو کوچولو) با لبخند و دازای چویا روبلند میکنه و مینشونه رو پاش و بغلش میکنه و با هم میخوابن و بعد چویا میگه ـــــــــ
.
.
.
.
خاب بسه دیگه دست های خوشگلم به چوخ الاهی رفتن و خواستم بگم واسه پارت بعد باید 10 تا لایک بخوره خب دیگه خدافظظظظظظظ
.
یک روز اکوتاگاوا و اتسوشی چویا و دازای واسه مهاجرت سوار اتوبوس شدن و چویا و دازای کنار هم اتسوشی و اکوتاگاوا کنار هم بعد تولاش چویا و دازای یکم دعوا میکنن و اینا بعد همه خوابشون میبره و چویا و دازای بیدارن و یهو چویا یکم سرفه میکنه بعد عطسه بعد دوباره سرفه ولی اون عطسش اینقدر کیوت و ناناص بود که دازای نتونست جلو خودشو بگیره و چویا رو بغل کرد و لپش رو بوسید و چویا با صدا گرفته گفت(دازای ای این چه کاری ولم کن) دازای انگار نگرانی واقعی تو چهرش دیده شد و بدون اینکه چویا رو از تو بغلش در بیاره دستش رو گذاشت رو پیشونی چویا و چویا خیلی داغ بود دازای گفت(چویا.. چرا چرا مریض شدی نکنه اون روز که بهت گفتم نرو بیرون رفتی؟) چویا(مگه تو رئیس منی؟) دازای گفت (خب حالا عیبی نداره مینونی بری تو کیفم قرص هامو بیاری؟) چویا(اوهوم) و وقتی چویا رفت قرص هارو پیدا کنه دید یک تیغ تو کیف دازای هستش و بعد چویا با عصبانیت و شوک تیغ رو برداشت و گرفتش جلو دازای و با صدای گرفته گفت(دازای میخوای با این خودتو بکشی؟ نمیگی اگه مردی من باید چیکار کنم؟ اصلا من برات مهمم؟ دازای با ناراحتی و استرس (چویا منو ببخش تو قرص هاتو بخور من دیگه قول میدم کاری نکنم) چویا گفت (اصلا من قهرم قرص هام رو هم نمیخورم) دازای گفت (چویا لطفا) چویا (نوچ) دازای(چویا اگه نخوری با همون تیغ خودم رو مـــ) چویا پرید وسط حرفش (لعنتی باشه بهم بده) دازای یک قرص با یک لیوان اب میده دست چویا و چویا میخورشون و بعد دازای دوباره بغلش میکنه و لبش رو میبوسه و چویا میگه (اگه یک بار دیگه ببینم کاری کردی) دازای(باشه باشه چوچو کوچولو) با لبخند و دازای چویا روبلند میکنه و مینشونه رو پاش و بغلش میکنه و با هم میخوابن و بعد چویا میگه ـــــــــ
.
.
.
.
خاب بسه دیگه دست های خوشگلم به چوخ الاهی رفتن و خواستم بگم واسه پارت بعد باید 10 تا لایک بخوره خب دیگه خدافظظظظظظظ
- ۵۵.۷k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط