Part: 11
Part: 11
ادامه پارت قبل=
موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز آینده حتماً باید اون ببر رو مافیا بیاری.
آکوتاگاوا: بله رئیس
(در همین حین یکی یکی از مأموران مافیا در میزنه و وارد جلسه میشه)
همون مأمور: رئیس یک تماس از سمت سازمان امنیت کشور داریم.(اوه داستان داره جالب میشه😎)
(همه تعجب می کنند)
موری: انتظار همچین تماسی رو داشتم.
چویا: موضوع چیه رئیس؟!
موری: فکر کنم باید یک جلسه دیگه بزاریم و در مورد این موضوع صحبت کنیم؛ فعلا همگی مرخصید.
(موری از اتاق جلسه خارج میشه و بقیه هم در حال ترک جلسه هستند، آئوشی هم همینطور که یک دفعه چویا میگه)
چویا: آئوشی وایسا.
آئوشی: مشکلی پیش اومده چویا سان؟
چویا: برای من که نه، ولی برای تو آره.
آئوشی: از چی دارید حرف میزنید... متوجه نمیشم.(کمی هل شدن و تعجب کردن)
چویا: خودت رو به اون راه نزن خیلی ضایع رفتار میکنی، هیچ وقت اینجوری نبودی. اگه اشتباه نکنم قضیه برمیگرده به اتفاق دیشب تو چیزی میدونی که بقیه ازش بی خبرن.
آئوشی: چویا سان من فقط خسته ام همین
چویا: آئوشی اگه موضوعی رو پنهان کنی و به مافیا نگی یه جور خیانت محسوب میشه.
آئوشی: میدونم....(نفس عمیقی میکشه) باشه باشه. فقط بریم دفترت ممکنه کسی حرفامون رو بشنوه.
(و هردوشون به سمت دفتر حرکت میکنن)
آئوشی: چویا سان من مطمئن نیستم ولی تا قضیه روشن بشه باید قول بدی که به کسی چیزی نگی
چویا: باشه قبوله
(آئوشی تمام قضیه رو برای چویا تعریف میکنه)
چویا: وای وای واهایییی آئوشی آخه چطور ممکنه؟! تو موهبت جانور زیر نور ماه داری و مافیا از این موضوع بی خبره و اون یارو هم ممکنه برادرت باشه(با تعجب و عصبانیت)
آئوشی: درسته...(آئوشی یکی از دستاش رو بالا میگیره و موهبتش رو فعال میکنه و دستش به شکل دست ببر در میاد و میگه)
الان باورت شد چویا سان؟
چویا: دقیقا الات میخوای چیکار کنی؟ میدونی که باید به رئیس بگی
آئوشی: نه تا وقتی مطمئن نشدم که برادرم هست یا نه.الان باید به یتیم خونه برم و قضیه رو متوجه بشم
چویا: آه باشه...
آئوشی:چویا سان میشه موتورت رو قرض بگیرم؟ راه یتیم خونه دوره
چویا: نه(با قاطعیت)
آئوشی:به گمونم سه ساعت برا دیوار زر میزدم.... باشه خودت خواستی.
(آئوشی یواشکی کلید موتور چویا رو از روی میزش بر میداره و از دفتر چویا خارج میشه)
چویا: با خودش چی فکر کرده واقعا؟ یه ذره ادب هم نداره انگار نه انگار بزرگترشم(چویا به میز نگاه میکنه و متوجه میشه که آئوشی کلید موتورش رو برداشته و با داد عصبانیت میگه)
تف تو روحت آئوشییییی....
(چویا برای اینکه آئوشی یه وقت موتورش رو داغون نکنه همراهش به یتیم خونه میره)
ادامه پارت بعد✨
ادامه پارت قبل=
موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز آینده حتماً باید اون ببر رو مافیا بیاری.
آکوتاگاوا: بله رئیس
(در همین حین یکی یکی از مأموران مافیا در میزنه و وارد جلسه میشه)
همون مأمور: رئیس یک تماس از سمت سازمان امنیت کشور داریم.(اوه داستان داره جالب میشه😎)
(همه تعجب می کنند)
موری: انتظار همچین تماسی رو داشتم.
چویا: موضوع چیه رئیس؟!
موری: فکر کنم باید یک جلسه دیگه بزاریم و در مورد این موضوع صحبت کنیم؛ فعلا همگی مرخصید.
(موری از اتاق جلسه خارج میشه و بقیه هم در حال ترک جلسه هستند، آئوشی هم همینطور که یک دفعه چویا میگه)
چویا: آئوشی وایسا.
آئوشی: مشکلی پیش اومده چویا سان؟
چویا: برای من که نه، ولی برای تو آره.
آئوشی: از چی دارید حرف میزنید... متوجه نمیشم.(کمی هل شدن و تعجب کردن)
چویا: خودت رو به اون راه نزن خیلی ضایع رفتار میکنی، هیچ وقت اینجوری نبودی. اگه اشتباه نکنم قضیه برمیگرده به اتفاق دیشب تو چیزی میدونی که بقیه ازش بی خبرن.
آئوشی: چویا سان من فقط خسته ام همین
چویا: آئوشی اگه موضوعی رو پنهان کنی و به مافیا نگی یه جور خیانت محسوب میشه.
آئوشی: میدونم....(نفس عمیقی میکشه) باشه باشه. فقط بریم دفترت ممکنه کسی حرفامون رو بشنوه.
(و هردوشون به سمت دفتر حرکت میکنن)
آئوشی: چویا سان من مطمئن نیستم ولی تا قضیه روشن بشه باید قول بدی که به کسی چیزی نگی
چویا: باشه قبوله
(آئوشی تمام قضیه رو برای چویا تعریف میکنه)
چویا: وای وای واهایییی آئوشی آخه چطور ممکنه؟! تو موهبت جانور زیر نور ماه داری و مافیا از این موضوع بی خبره و اون یارو هم ممکنه برادرت باشه(با تعجب و عصبانیت)
آئوشی: درسته...(آئوشی یکی از دستاش رو بالا میگیره و موهبتش رو فعال میکنه و دستش به شکل دست ببر در میاد و میگه)
الان باورت شد چویا سان؟
چویا: دقیقا الات میخوای چیکار کنی؟ میدونی که باید به رئیس بگی
آئوشی: نه تا وقتی مطمئن نشدم که برادرم هست یا نه.الان باید به یتیم خونه برم و قضیه رو متوجه بشم
چویا: آه باشه...
آئوشی:چویا سان میشه موتورت رو قرض بگیرم؟ راه یتیم خونه دوره
چویا: نه(با قاطعیت)
آئوشی:به گمونم سه ساعت برا دیوار زر میزدم.... باشه خودت خواستی.
(آئوشی یواشکی کلید موتور چویا رو از روی میزش بر میداره و از دفتر چویا خارج میشه)
چویا: با خودش چی فکر کرده واقعا؟ یه ذره ادب هم نداره انگار نه انگار بزرگترشم(چویا به میز نگاه میکنه و متوجه میشه که آئوشی کلید موتورش رو برداشته و با داد عصبانیت میگه)
تف تو روحت آئوشییییی....
(چویا برای اینکه آئوشی یه وقت موتورش رو داغون نکنه همراهش به یتیم خونه میره)
ادامه پارت بعد✨
- ۶۰
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط