{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_سمی #پارت_دوم

#عشق_سمی #پارت_دوم
(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای واقعی ندارد)

اخه چطور توی این سرمای سحر، با لباس نازک توی اون حوض با اب یخ میرفت؟ دهنش رو باز کرد و با صدای لرزان گفت:
_ ولی ارباب-
یونگی وسط حرفش پرید و با خونسردی گفت:
_ ازت جواب نخواستم...
جیمین میدونست. میدونست اگه انجام نده چیز بدتری در انتظارشه. پاهای کوچیکش رو بلند کرد و سمت حوض رفت. پای اول رو که گذاشت، سرما تا استخون پاش رفت. دومی و در نهایت کل بدنش. از شدت لرز و سرما دیگه خودش رو حس نمیکرد. یونگی نیشخندی زد و با بیخیال گفت:
_ خب تا نیومدم حق نداری از جات تکوت بخوری فهمیدی؟ اگه اومدم و نگهبان ها گفتن بیرون اومدی... شاید چیز بهتری در عوض اب یخ برات بیارم، سـ.گ های عمارت...
و بعد رفت و وارد خونه شد و در رو بست. جیمین موند و بدن لرزون از یخ بودن اب و ترس از تهـ/دید یونگی. اشکاش تبدیل به شبنم سرد شده بودن و لبـ.ش رنگ بنفش میگرفت.
۵ دقیقه.
۱۰ دقیقه.
۱۲ دقیقه بعد، جیمین دیگه خودش رو حس نمیکرد. تحمل نکرد و با ته نفسی که توی ریه هاش داشت داد زد:
_ ب... ببخشید... دیگه... ن...نمیتونم لطفا یونگی...
و بعد دستش رو روی لبه حوض گذاشت و خودش رو بیرون انداخت. حالا جدی شبیه یه جوجه خیس شده بود. موهاش خیس و از بدنش اب میچکید و برکه کوچیکی دورش درست شده بود. از شدت سرما و یخ چشم هاش کم کم به سمت سیاهی می رفت که یهو توی بغل گرم و اشنای کسی افتاد...
دیدگاه ها (۰)

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷رینا با خودش: کجام...؟آ...

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

تک پارتی تهکوک . ( هیچکدوم از اینها واقعی نیست )

🌹🍷...................پارت۶.................🍷🌹#معشوقه_آلفا………...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰یک ماه بعد...رینا گرد...

ادامه سناریو

★彡   Part 48 彡★ به سختی نگاهم رو از چشم هاش کندم."اینجا اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط