#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷
رینا با خودش: کجام...؟
آروم بلند شد. بدنش درد میکرد. دستش رو به پهلوش برد و نگاه کرد. کبود بود. لبش خون شده بود. پیشونیش یه بریدگی کوچیک داشت.
رینا: آخ...
با سختی بلند شد. دیوار رو گرفت و خودش رو بالا کشید.
دستش میلرزید. زانوهاش خالی میشد.
رینا با خودش: باید برم خونه... باید برسم خونه...
در رو هل داد. باز بود. دخترا در رو قفل نکرده بودن، فقط کوبیده بودنش.
رینا با هر قدمی که برمیداشت، درد توی پهلوش پیچ میخورد.
راهروی دانشگاه تاریک بود. ساعت ۱۰ شب، همه رفته بودن.
با سختی از ساختمون خارج شد. هوای سرد شب به صورتش خورد. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به راه افتادن سمت عمارت.
هر قدم مثه کشیدن یه کوه بود.
بدنش درد میکرد. سرش گیج میرفت. ولی رها نکرد.
بالاخره عمارت رو دید.
نورهای خونه روشن بود.
رینا با آخرین توانش خودش رو به در رسوند. در رو باز کرد و وارد شد.
همین که پاش رو گذاشت تو راهرو، صدای محافظها رو شنید که با هم حرف میزدن.
رینا با خودش: نه... لطفاً یونگی نبینتم...
با سختی از پلهها بالا رفت. دستش رو به نرده گرفته بود و نفسنفس میزد.
بدنش میلرزید. سرش گیج میرفت.
بالاخره رسید به اتاقش.
دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت و خواست بازش کنه که...
یونگی: رینا.
رینا یخ کرد.
آهسته برگشت.
یونگی ته راهرو ایستاده بود. کت مشکی پوشیده بود، دستهاش توی جیبش. صورتش توی نور کم راهرو، تاریک و غیرقابلخواندن بود.
یونگی: کجا بودی؟
رینا نگاهش رو دزدید.
رینا: هیچجا...
یونگی: هیچجا یعنی چی؟ ساعت ۱۰ شبه. زنگ زدم بهت، جواب ندادی.
رینا: گوشیم خاموش بود...
یونگی چند قدم بهش نزدیک شد. نزدیکتر که شد، چشماش روی صورتش دوخت.
یونگی: صورتت چی شده؟
رینا دستش رو پشت سرش قایم کرد.
رینا: هیچی... زمین خوردم.
یونگی دوباره نزدیکتر شد. اینقدر نزدیک که رینا بوی عطرش رو حس کرد.
دستش رو گرفت و به زور آورد جلو.
کبودی پهلوش، بریدگی لبش، خراش پیشونیش...
چشمای یونگی تیره شد.
یونگی: زمین خوردی؟ با این کبودی؟
رینا دستش رو کشید.
رینا: ول کن. مهم نیست.
یونگی: کی این کارو بهت کرده؟
صداش سرد بود. اونقدر سرد که رینا لرزید.
رینا: گفتم مهم نیست...
یونگی: رینا. آخرین باره میپرسم. کی؟
رینا به چشمانش نگاه کرد. چیزی توشون بود که تا حالا ندیده بود. خشمی که تهش یه چیز دیگه قایم بود... نگرانی.
رینا: چندتا دختر توی دانشگاه...
یونگی: اسمشون؟
رینا: یونگی، کاری نداشته باش. خودم درستش میکنم.
یونگی: تو نمیتونی درستش کنی. چون اگه میتونستی، الان این شکلی نبودی.
رینا چیزی نگفت.
یونگی دستش رو برداشت و آروم انگشتش رو زیر چونهاش گذاشت و صورتش رو بالا آورد.
یونگی: برو اتاقت. واست دکتر میفرستم.
رینا: نیازی نیست...
یونگی: حرفم رو گوش کن. همین الان.
صداش محکم بود. ولی تهش یه چیزی بود که رینا رو بیاختیار وادار به اطاعت کرد.
رینا رفت توی اتاق و در رو بست.
پشت در، نفس عمیقی کشید.
دستش رو روی قلبش گذاشت.
دلش تند میزد.
نه از ترس.
از اون نگاه یونگی. از اون انگشتی که زیر چونهاش گذاشت.
و توی راهرو، یونگی هنوز به دری که بسته شده بود خیره بود.
مشتش رو گره کرد.
یونگی با خودش: فردا... اون دخترا دیگه پاشون رو توی اون دانشگاه نمیذارن.
چشمانش تیره شد.
چون کسی که به رینا دست بزنه، حتی اگه یه دختر باشه، باید جواب بده.
به خودش.
به خانوادهی مین.
به همهچیزی که رینا براش معنی داشت.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننننننن🎀🔪
شرط :
لایک : ۲۸ تا
کامنت: ۱۳ تا
بازنشر : ۶ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷
رینا با خودش: کجام...؟
آروم بلند شد. بدنش درد میکرد. دستش رو به پهلوش برد و نگاه کرد. کبود بود. لبش خون شده بود. پیشونیش یه بریدگی کوچیک داشت.
رینا: آخ...
با سختی بلند شد. دیوار رو گرفت و خودش رو بالا کشید.
دستش میلرزید. زانوهاش خالی میشد.
رینا با خودش: باید برم خونه... باید برسم خونه...
در رو هل داد. باز بود. دخترا در رو قفل نکرده بودن، فقط کوبیده بودنش.
رینا با هر قدمی که برمیداشت، درد توی پهلوش پیچ میخورد.
راهروی دانشگاه تاریک بود. ساعت ۱۰ شب، همه رفته بودن.
با سختی از ساختمون خارج شد. هوای سرد شب به صورتش خورد. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به راه افتادن سمت عمارت.
هر قدم مثه کشیدن یه کوه بود.
بدنش درد میکرد. سرش گیج میرفت. ولی رها نکرد.
بالاخره عمارت رو دید.
نورهای خونه روشن بود.
رینا با آخرین توانش خودش رو به در رسوند. در رو باز کرد و وارد شد.
همین که پاش رو گذاشت تو راهرو، صدای محافظها رو شنید که با هم حرف میزدن.
رینا با خودش: نه... لطفاً یونگی نبینتم...
با سختی از پلهها بالا رفت. دستش رو به نرده گرفته بود و نفسنفس میزد.
بدنش میلرزید. سرش گیج میرفت.
بالاخره رسید به اتاقش.
دستش رو روی دستگیرهی در گذاشت و خواست بازش کنه که...
یونگی: رینا.
رینا یخ کرد.
آهسته برگشت.
یونگی ته راهرو ایستاده بود. کت مشکی پوشیده بود، دستهاش توی جیبش. صورتش توی نور کم راهرو، تاریک و غیرقابلخواندن بود.
یونگی: کجا بودی؟
رینا نگاهش رو دزدید.
رینا: هیچجا...
یونگی: هیچجا یعنی چی؟ ساعت ۱۰ شبه. زنگ زدم بهت، جواب ندادی.
رینا: گوشیم خاموش بود...
یونگی چند قدم بهش نزدیک شد. نزدیکتر که شد، چشماش روی صورتش دوخت.
یونگی: صورتت چی شده؟
رینا دستش رو پشت سرش قایم کرد.
رینا: هیچی... زمین خوردم.
یونگی دوباره نزدیکتر شد. اینقدر نزدیک که رینا بوی عطرش رو حس کرد.
دستش رو گرفت و به زور آورد جلو.
کبودی پهلوش، بریدگی لبش، خراش پیشونیش...
چشمای یونگی تیره شد.
یونگی: زمین خوردی؟ با این کبودی؟
رینا دستش رو کشید.
رینا: ول کن. مهم نیست.
یونگی: کی این کارو بهت کرده؟
صداش سرد بود. اونقدر سرد که رینا لرزید.
رینا: گفتم مهم نیست...
یونگی: رینا. آخرین باره میپرسم. کی؟
رینا به چشمانش نگاه کرد. چیزی توشون بود که تا حالا ندیده بود. خشمی که تهش یه چیز دیگه قایم بود... نگرانی.
رینا: چندتا دختر توی دانشگاه...
یونگی: اسمشون؟
رینا: یونگی، کاری نداشته باش. خودم درستش میکنم.
یونگی: تو نمیتونی درستش کنی. چون اگه میتونستی، الان این شکلی نبودی.
رینا چیزی نگفت.
یونگی دستش رو برداشت و آروم انگشتش رو زیر چونهاش گذاشت و صورتش رو بالا آورد.
یونگی: برو اتاقت. واست دکتر میفرستم.
رینا: نیازی نیست...
یونگی: حرفم رو گوش کن. همین الان.
صداش محکم بود. ولی تهش یه چیزی بود که رینا رو بیاختیار وادار به اطاعت کرد.
رینا رفت توی اتاق و در رو بست.
پشت در، نفس عمیقی کشید.
دستش رو روی قلبش گذاشت.
دلش تند میزد.
نه از ترس.
از اون نگاه یونگی. از اون انگشتی که زیر چونهاش گذاشت.
و توی راهرو، یونگی هنوز به دری که بسته شده بود خیره بود.
مشتش رو گره کرد.
یونگی با خودش: فردا... اون دخترا دیگه پاشون رو توی اون دانشگاه نمیذارن.
چشمانش تیره شد.
چون کسی که به رینا دست بزنه، حتی اگه یه دختر باشه، باید جواب بده.
به خودش.
به خانوادهی مین.
به همهچیزی که رینا براش معنی داشت.
ادامه دارد.....
لایک کنید و نظر بدینننننننن🎀🔪
شرط :
لایک : ۲۸ تا
کامنت: ۱۳ تا
بازنشر : ۶ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۱.۲k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط