𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریهی ما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 29
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عمارت جونگکوک | ساعت ۱۱صبح
جونگکوک از پلهها پایین اومد و به محض ورود به سالن، چشمش به اِوِلین افتاد.
دختر روی مبل ولو شده بود، پاهاش رو جمع کرده بود و درحالیکه چیپس میخورد، با اخم به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
ـ موریس.
اِوِلین حتی سرش رو هم برنگردوند.
ـ هوم؟
ـ قراره با همین قیافه تا شب به دیوار زل بزنی؟
اِوِلین با اخم بیشتری نگاهش کرد.
ـ به شما ربطی نداره، پروفسور.
جونگکوک گوشهی لبش رو خیلی محو بالا برد. به سمت آشپزخونه رفت، یک لیوان آب برداشت و بعد از نوشیدنش، کنار اِوِلین نشست.
دختر کمی جابهجا شد و بهش نگاه کرد.
ـ چیزی شده؟
جونگکوک دستهاش رو به هم قفل کرد و با لحنی عادی گفت:
ـ امشب پدر و مادرت میان کره.
اِوِلین خشکش زد.
بستهی چیپس از دستش روی مبل افتاد.
ـ ...چی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ شنیدی چی گفتم.
اِوِلین صاف نشست و با چشمهایی گرد شده بهش خیره شد.
ـ بابام؟ مامانم؟ یعنی... واقعاً دارن میان؟
ـ بله.
ـ ولی چرا؟ کی؟ چطوری؟ از کجا فهمیدی؟!
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
ـ یک سؤال در هر بار، موریس.
اِوِلین انگار تازه متوجه حرفش شده بود. لبخند بزرگی روی صورتش نشست، اما چند ثانیه بعد چشمهاش پر از اشک شد.
ـ بعد از سه سال...
صدایش لرزید.
ـ واقعاً قراره ببینمشون؟
جونگکوک نگاهش رو از صورت دختر نگرفت.
ـ آره.
اِوِلین دستهاش رو جلوی دهانش گرفت. اشکهاش سرازیر شدن و این بار حتی تلاش نکرد جلوی لبخندش رو بگیره.
ـ وای خدا... من دلم براشون خیلی تنگ شده!
از جاش بلند شد و با هیجان چند قدم توی سالن راه رفت.
ـ باید اتاقم رو مرتب کنم! نه، اول باید بهشون زنگ بزنم! اصلاً چی بپوشم؟ به نظرت بابام تغییر کرده؟ مامانم چی؟!
جونگکوک با آرامش نگاهش میکرد.
ـ نفس بکش. هنوز نرسیدن.
اِوِلین برگشت و با چشمانی خیس بهش نگاه کرد.
ـ تو نمیفهمی! سه ساله ندیدمشون!
لحن جونگکوک کمی نرمتر شد.
ـ میفهمم که دلتنگشون بودی.
بعد از جاش بلند شد و بستهی چیپس افتاده روی مبل رو برداشت و روی میز گذاشت.
ـ ولی تا شب وقت داری. نمیخوام از شدت هیجان خودت رو خسته کنی.
اِوِلین لبخند زد.
ـ چرا انقدر آرومی؟!
ـ چون یکی از ما باید عاقل باشه.
ـ خیلی خودشیفتهای!
جونگکوک نگاهی بهش انداخت.
ـ و تو خیلی پرحرفی .بدو بشین صبحونه بخور.
اِوِلین خندید و دوباره روی مبل نشست؛ این بار نه با اخم، بلکه با لبخندی که بهسختی میتونست پنهونش کنه.
جونگکوک به سمت آشپزخونه رفت، اما پیش از خروج از سالن مکث کرد.
ـ اِوِلین؟
ـ جانم؟
ـ امشب هر ساعتی که برسن، خودم میبرمت فرودگاه.
لبخند دختر عمیقتر شد.
ـ واقعاً؟
ـ حرفم رو دوبار تکرار نمیکنم.
اِوِلین بلند شد و با ذوق خودش رو بهش رسوند و محکم بغلش کرد.
جونگکوک برای لحظهای غافلگیر شد، اما بعد دستش رو با احتیاط روی سرش گذاشت.
ـ آرومتر، موریس.
ـ ممنونم، جونگکوک!
ـ برو آماده شو.
اِوِلین ازش فاصله گرفت و با لبخند به سمت پلهها دوید.
جونگکوک رفتنش رو تماشا کرد. لبخند محوی روی لبش نشسته بود؛ اما وقتی گوشیاش لرزید و پیام تأیید بلیتهای پرواز آدرین و همسرش رو دید، چهرهاش دوباره جدی شد.
امشب، گذشته بالاخره به عمارت جئون برمیگشت.
و جونگکوک قصد داشت این بار، هیچ سؤالی رو بیجواب نذاره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۷۰لایک ۴۰کامنت ۱۰ بازنشر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 29
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عمارت جونگکوک | ساعت ۱۱صبح
جونگکوک از پلهها پایین اومد و به محض ورود به سالن، چشمش به اِوِلین افتاد.
دختر روی مبل ولو شده بود، پاهاش رو جمع کرده بود و درحالیکه چیپس میخورد، با اخم به نقطهای نامعلوم خیره شده بود.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
ـ موریس.
اِوِلین حتی سرش رو هم برنگردوند.
ـ هوم؟
ـ قراره با همین قیافه تا شب به دیوار زل بزنی؟
اِوِلین با اخم بیشتری نگاهش کرد.
ـ به شما ربطی نداره، پروفسور.
جونگکوک گوشهی لبش رو خیلی محو بالا برد. به سمت آشپزخونه رفت، یک لیوان آب برداشت و بعد از نوشیدنش، کنار اِوِلین نشست.
دختر کمی جابهجا شد و بهش نگاه کرد.
ـ چیزی شده؟
جونگکوک دستهاش رو به هم قفل کرد و با لحنی عادی گفت:
ـ امشب پدر و مادرت میان کره.
اِوِلین خشکش زد.
بستهی چیپس از دستش روی مبل افتاد.
ـ ...چی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ شنیدی چی گفتم.
اِوِلین صاف نشست و با چشمهایی گرد شده بهش خیره شد.
ـ بابام؟ مامانم؟ یعنی... واقعاً دارن میان؟
ـ بله.
ـ ولی چرا؟ کی؟ چطوری؟ از کجا فهمیدی؟!
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
ـ یک سؤال در هر بار، موریس.
اِوِلین انگار تازه متوجه حرفش شده بود. لبخند بزرگی روی صورتش نشست، اما چند ثانیه بعد چشمهاش پر از اشک شد.
ـ بعد از سه سال...
صدایش لرزید.
ـ واقعاً قراره ببینمشون؟
جونگکوک نگاهش رو از صورت دختر نگرفت.
ـ آره.
اِوِلین دستهاش رو جلوی دهانش گرفت. اشکهاش سرازیر شدن و این بار حتی تلاش نکرد جلوی لبخندش رو بگیره.
ـ وای خدا... من دلم براشون خیلی تنگ شده!
از جاش بلند شد و با هیجان چند قدم توی سالن راه رفت.
ـ باید اتاقم رو مرتب کنم! نه، اول باید بهشون زنگ بزنم! اصلاً چی بپوشم؟ به نظرت بابام تغییر کرده؟ مامانم چی؟!
جونگکوک با آرامش نگاهش میکرد.
ـ نفس بکش. هنوز نرسیدن.
اِوِلین برگشت و با چشمانی خیس بهش نگاه کرد.
ـ تو نمیفهمی! سه ساله ندیدمشون!
لحن جونگکوک کمی نرمتر شد.
ـ میفهمم که دلتنگشون بودی.
بعد از جاش بلند شد و بستهی چیپس افتاده روی مبل رو برداشت و روی میز گذاشت.
ـ ولی تا شب وقت داری. نمیخوام از شدت هیجان خودت رو خسته کنی.
اِوِلین لبخند زد.
ـ چرا انقدر آرومی؟!
ـ چون یکی از ما باید عاقل باشه.
ـ خیلی خودشیفتهای!
جونگکوک نگاهی بهش انداخت.
ـ و تو خیلی پرحرفی .بدو بشین صبحونه بخور.
اِوِلین خندید و دوباره روی مبل نشست؛ این بار نه با اخم، بلکه با لبخندی که بهسختی میتونست پنهونش کنه.
جونگکوک به سمت آشپزخونه رفت، اما پیش از خروج از سالن مکث کرد.
ـ اِوِلین؟
ـ جانم؟
ـ امشب هر ساعتی که برسن، خودم میبرمت فرودگاه.
لبخند دختر عمیقتر شد.
ـ واقعاً؟
ـ حرفم رو دوبار تکرار نمیکنم.
اِوِلین بلند شد و با ذوق خودش رو بهش رسوند و محکم بغلش کرد.
جونگکوک برای لحظهای غافلگیر شد، اما بعد دستش رو با احتیاط روی سرش گذاشت.
ـ آرومتر، موریس.
ـ ممنونم، جونگکوک!
ـ برو آماده شو.
اِوِلین ازش فاصله گرفت و با لبخند به سمت پلهها دوید.
جونگکوک رفتنش رو تماشا کرد. لبخند محوی روی لبش نشسته بود؛ اما وقتی گوشیاش لرزید و پیام تأیید بلیتهای پرواز آدرین و همسرش رو دید، چهرهاش دوباره جدی شد.
امشب، گذشته بالاخره به عمارت جئون برمیگشت.
و جونگکوک قصد داشت این بار، هیچ سؤالی رو بیجواب نذاره.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۷۰لایک ۴۰کامنت ۱۰ بازنشر
- ۲.۳k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط