{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

LESSON

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

فصل دوم | پارت ۷ | شک
جونگ‌کوک گوشی را خاموش کرد.
سوا آرام پرسید:
ـ «چی نوشته بود؟»
ـ «هیچی.»
سوا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «جونگ‌کوک...»
ـ «گفتم هیچی.»
برای چند ثانیه سکوت کردند.
سوا بالاخره گفت:
ـ «تو داری ازم چیزی پنهان می‌کنی.»
جونگ‌کوک جواب نداد.
همان لحظه لنا وارد کافه شد.
ـ «اینجایین؟»
سوا با دیدنش کمی آرام شد.
اما جونگ‌کوک فقط به او نگاه کرد.
لنا متوجه نگاهش شد.
ـ «چیه؟ چرا این‌طوری نگام می‌کنی؟»
جونگ‌کوک گفت:
ـ «تو از این قرار خبر داشتی؟»
لنا مکث کرد.
ـ «نه.»
ـ «مطمئنی؟»
لنا اخم کرد.
ـ «جونگ‌کوک، داری به من شک می‌کنی؟»
سوا بین آن دو ایستاد.
ـ «بس کنید...»
اما ناگهان صدای اعلان گوشی لنا بلند شد.
لنا گوشی‌اش را بیرون آورد.
یک پیام ناشناس.
فقط یک جمله:
«هنوز چیزی بهش نگفتی؟»
لنا رنگش پرید.
سوا و جونگ‌کوک هر دو پیام را دیدند.
جونگ‌کوک آرام پرسید:
ـ «این پیام برای کیه؟»
لنا گوشی را پایین آورد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «برای من.»
جونگ‌کوک جلو رفت.
ـ «پس وقتشه همه‌چیز رو بگی.»
لنا نگاهش را پایین انداخت.
ـ «باشه...»
نفس عمیقی کشید.
ـ «ولی چیزی که می‌خوام بگم، ممکنه همه‌چیز رو عوض کنه.»
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

LESSON

LESSON

LESSON

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط