𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❾
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❾
زندگی برای اینکه یکبار
دوستت داشته باشم خیلی کوتاهه..
قول میدم تو زندگیِ بعدی هم دنبالت بگردم ...
شکسپیر
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
مرا به کافه ای میبرد که تا به حال این اطراف ندیده ام.من چندسال است اینجا زندگی میکنم و این کافه را نمیشناسم اما این جانور نرسیده تمام سوراخسنبه ها را یاد گرفت!کافه بانمک و دنج است و یک خانم و آقای پیر آن را اداره میکنند.از سلیقهت خوشم اومد سوروس اسنیپ.سی امتیاز.وقتی میخواهیم بنشینیم او اول صندلی مرا عقب میکشد و من فکر میکنم همین امروز با او ازدواج کنم.درد و بلات بخوره تو سر بلک از خود راضی!البته این هارا به خودش نمیگویم.پررو میشود.من و او معمولاً عادت داشتیم چای بخوریم.توی کتابخانه توی سالن و توی برج نجوم.این بار هم هردو چای سفارش میدهیم.خوشحالم که او هم چای دوست دارد و برای ادا اطوار و ادعای باکلاسی از صبح تا شب قهوه نمیخورد.این هم یک پوئن مثبت دیگر.آدم موردعلاقه من!ریون را کنار خودش روی کاناپه چرمی نشانده.نمیدانم چطور قانعش کرده روی آن پنجه نکشد چون ریون مثل یک اشراف زاده ساکت و مودب روی کاناپه نشسته و چون تازه موش نگون بخت را خورده،کاملاً سیر است و اصلاً سر و صدا نمیکند.ناگهان با صدای سوروس به خودم میآیم."اگه قرار بود چای بخوری میگفتی نرم سرکار"
میخندم"حالا همین اول بذار غارتت نکنم."
لبخند میزند"این تابستون چطور بود؟یه چیزی بگو که بهم نگفته باشی."
چشمهایش برق شیطنت دارند."نه هیچی.فقط اینکه ریگولوس چندوقت پیش اومد در خونمون.من سعی کردم کاری کنم بره ولی یکی دو روز اونجا میچرخید بعداً یه روز دیدم که با سر و وضع داغون سوار اتوبوس شوالیه شد و ر_....سوروس کار تو بود؟!"
نگاهم میکند"چی؟!نه!معلومه که نه!اون اصلاً کی هست که من بخوام بزنمش یا اصلاً برام مهم باشه؟!"
سر تکان میدهم"پس کار تو نبود نه؟!"
سرش را پایین میاندازد"خب شاید یکم باهاش بحثم شده باشه..."
میگویم"ولی تو که...از کجا فهمیدی اون اینجاست؟اصلاً از کی تاحالا کتک کاری میکنی؟اونم انقدر زیاد!"
نگاهم میکند"جولیت بهم گفت.میگفت اون شبی که اومده خیلی گریه کردی.گویا سعی داشتی دوباره افسون های شکنجهت رو روش امتحان کنی که مادرخوندهت جلوتو گرفته.من توی عمرم خیلی فرار کردم.ولی حالا یه چیز باارزش دارم که براش بجنگم"
لبخند ناخواسته ای روی صورتم مینشیند"شکنجه کردن اون یکی از معدود کارهاییه که جلوی هیچکس ازش خجالت نمیکشم.اونم وقتی که گستاخانه میاد آشتی کنون!"
سرش را تکان میدهد"خب...منم به همین دلیل باهاش یکم...یه کوچولو درگیر شدم.تصادفی بود.من به هیچ وجه نمیخواستم دوست پسر سابقتو بکشم"
میگویم"باورم نمیشه بخاطر من همش داری قوانینت رو نقض میکنی!"
میگوید"تنها که نبودم.منو مکس توی شکنجه تیم خوبی میشیم"
میخندم"مرسی که بخاطر من دعوا کردین.این واقعا بهم احساس غرور میده.برادرم و...تو چیِ من میشی سوروس؟"
"نمیدونم ری.تو دوست داری چیت بشم؟"
"تو برام خونه درختی ساختی دو نفرو بخاطر من زدی چند بار منو بوسیدی و...یه بار بهم اعتراف کردی و حالا هم منو آوردی کافه.من دوست دارم تو کسی باشی که تا ابد تو زندگیم بمونه."
بازهم لبخندش لپش را چال میکند"باشه ری من دوست پسرتم.این یکی رو بیشتر دوست دارم.دوست معمولی لقبی نبود که دلم بخواد تا ابد بمونه"
میگویم"که دوست پسرمی هان؟"
سر تکان میدهد.دوباره میگویم"اینجوری نباشه تا دوباره چشمت به دوست دختر گریفیندوریت بیوفته فیلت یاد هندستون کنه!"
با چشمانی گرد میگوید"لیلی؟!منظورت لیلیه؟"
سر تکان میدهم.میخندد"لازم نیست نگران اون باشی."
گیج نگاهش میکنم"چرا اونوقت؟"
با همان لبخند میگوید"بهت اطمینان میدم؛خیالت از بابت لیلی راحت باشه"
نمیدانم باور میکنم یا نه.چای مینوشیم و هیچکس حرفی نمیزند.توی خیابان میگردیم تا اینکه ظهر میشود احتمالاً باید برگردد.دلم میگیرد.درحالی که دستش را گرفته ام و ریون با یک قاصدک درگیر است گوشه خلوتی میایستیم"نمیشه امروزو بمونی؟"
دستی به گونه ام میکشد"مادرم تنهاست.آیلین¹ عادت نداره خیلی کار کنه."
میخندم"آیلین؟"
بازهم چال گونه کوفتی اش!"مادرم."
میگویم"پس برگرد پیش آیلین.مراقب اوضاع باش امیدوارم پدرت زودتر خوب بشه"
سرفه میکند"وای نه توروخدا!"
لبخند میزنم"باشه سی.دیرت نشه.دلم برات تنگ میشه.میبینمت"
در آغوشش میکشم موهایم را نوازش میکند و میگوید"این بار زودتر برمیگردم.دلم برات تنگ میشه.خواهش میکنم تا این بار که میام موهاتو کوتاه نکن"
میخندم"باشه.مراقب خودت باش"
خیلی سریع میبوستم و بعد خودش را غیب و احتمالادر خانه ظاهر میکند.خداحافظ سوروس.ازت متنفرم که دلم برات تنگ میشه!
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Eileen
زندگی برای اینکه یکبار
دوستت داشته باشم خیلی کوتاهه..
قول میدم تو زندگیِ بعدی هم دنبالت بگردم ...
شکسپیر
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
مرا به کافه ای میبرد که تا به حال این اطراف ندیده ام.من چندسال است اینجا زندگی میکنم و این کافه را نمیشناسم اما این جانور نرسیده تمام سوراخسنبه ها را یاد گرفت!کافه بانمک و دنج است و یک خانم و آقای پیر آن را اداره میکنند.از سلیقهت خوشم اومد سوروس اسنیپ.سی امتیاز.وقتی میخواهیم بنشینیم او اول صندلی مرا عقب میکشد و من فکر میکنم همین امروز با او ازدواج کنم.درد و بلات بخوره تو سر بلک از خود راضی!البته این هارا به خودش نمیگویم.پررو میشود.من و او معمولاً عادت داشتیم چای بخوریم.توی کتابخانه توی سالن و توی برج نجوم.این بار هم هردو چای سفارش میدهیم.خوشحالم که او هم چای دوست دارد و برای ادا اطوار و ادعای باکلاسی از صبح تا شب قهوه نمیخورد.این هم یک پوئن مثبت دیگر.آدم موردعلاقه من!ریون را کنار خودش روی کاناپه چرمی نشانده.نمیدانم چطور قانعش کرده روی آن پنجه نکشد چون ریون مثل یک اشراف زاده ساکت و مودب روی کاناپه نشسته و چون تازه موش نگون بخت را خورده،کاملاً سیر است و اصلاً سر و صدا نمیکند.ناگهان با صدای سوروس به خودم میآیم."اگه قرار بود چای بخوری میگفتی نرم سرکار"
میخندم"حالا همین اول بذار غارتت نکنم."
لبخند میزند"این تابستون چطور بود؟یه چیزی بگو که بهم نگفته باشی."
چشمهایش برق شیطنت دارند."نه هیچی.فقط اینکه ریگولوس چندوقت پیش اومد در خونمون.من سعی کردم کاری کنم بره ولی یکی دو روز اونجا میچرخید بعداً یه روز دیدم که با سر و وضع داغون سوار اتوبوس شوالیه شد و ر_....سوروس کار تو بود؟!"
نگاهم میکند"چی؟!نه!معلومه که نه!اون اصلاً کی هست که من بخوام بزنمش یا اصلاً برام مهم باشه؟!"
سر تکان میدهم"پس کار تو نبود نه؟!"
سرش را پایین میاندازد"خب شاید یکم باهاش بحثم شده باشه..."
میگویم"ولی تو که...از کجا فهمیدی اون اینجاست؟اصلاً از کی تاحالا کتک کاری میکنی؟اونم انقدر زیاد!"
نگاهم میکند"جولیت بهم گفت.میگفت اون شبی که اومده خیلی گریه کردی.گویا سعی داشتی دوباره افسون های شکنجهت رو روش امتحان کنی که مادرخوندهت جلوتو گرفته.من توی عمرم خیلی فرار کردم.ولی حالا یه چیز باارزش دارم که براش بجنگم"
لبخند ناخواسته ای روی صورتم مینشیند"شکنجه کردن اون یکی از معدود کارهاییه که جلوی هیچکس ازش خجالت نمیکشم.اونم وقتی که گستاخانه میاد آشتی کنون!"
سرش را تکان میدهد"خب...منم به همین دلیل باهاش یکم...یه کوچولو درگیر شدم.تصادفی بود.من به هیچ وجه نمیخواستم دوست پسر سابقتو بکشم"
میگویم"باورم نمیشه بخاطر من همش داری قوانینت رو نقض میکنی!"
میگوید"تنها که نبودم.منو مکس توی شکنجه تیم خوبی میشیم"
میخندم"مرسی که بخاطر من دعوا کردین.این واقعا بهم احساس غرور میده.برادرم و...تو چیِ من میشی سوروس؟"
"نمیدونم ری.تو دوست داری چیت بشم؟"
"تو برام خونه درختی ساختی دو نفرو بخاطر من زدی چند بار منو بوسیدی و...یه بار بهم اعتراف کردی و حالا هم منو آوردی کافه.من دوست دارم تو کسی باشی که تا ابد تو زندگیم بمونه."
بازهم لبخندش لپش را چال میکند"باشه ری من دوست پسرتم.این یکی رو بیشتر دوست دارم.دوست معمولی لقبی نبود که دلم بخواد تا ابد بمونه"
میگویم"که دوست پسرمی هان؟"
سر تکان میدهد.دوباره میگویم"اینجوری نباشه تا دوباره چشمت به دوست دختر گریفیندوریت بیوفته فیلت یاد هندستون کنه!"
با چشمانی گرد میگوید"لیلی؟!منظورت لیلیه؟"
سر تکان میدهم.میخندد"لازم نیست نگران اون باشی."
گیج نگاهش میکنم"چرا اونوقت؟"
با همان لبخند میگوید"بهت اطمینان میدم؛خیالت از بابت لیلی راحت باشه"
نمیدانم باور میکنم یا نه.چای مینوشیم و هیچکس حرفی نمیزند.توی خیابان میگردیم تا اینکه ظهر میشود احتمالاً باید برگردد.دلم میگیرد.درحالی که دستش را گرفته ام و ریون با یک قاصدک درگیر است گوشه خلوتی میایستیم"نمیشه امروزو بمونی؟"
دستی به گونه ام میکشد"مادرم تنهاست.آیلین¹ عادت نداره خیلی کار کنه."
میخندم"آیلین؟"
بازهم چال گونه کوفتی اش!"مادرم."
میگویم"پس برگرد پیش آیلین.مراقب اوضاع باش امیدوارم پدرت زودتر خوب بشه"
سرفه میکند"وای نه توروخدا!"
لبخند میزنم"باشه سی.دیرت نشه.دلم برات تنگ میشه.میبینمت"
در آغوشش میکشم موهایم را نوازش میکند و میگوید"این بار زودتر برمیگردم.دلم برات تنگ میشه.خواهش میکنم تا این بار که میام موهاتو کوتاه نکن"
میخندم"باشه.مراقب خودت باش"
خیلی سریع میبوستم و بعد خودش را غیب و احتمالادر خانه ظاهر میکند.خداحافظ سوروس.ازت متنفرم که دلم برات تنگ میشه!
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹Eileen
- ۶۵
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط