{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

When bitterness became sweet

#وقتی_تلخی_شیرین_شد

Part ⁵

هفته ای از اون روز گذشت و هر روز جیمین و یونگی یکم باهم راحت تر و اشنا تر و صمیمی تر میشدن
امروز حال و هوای کافه و اسمون فرق کرده بود،باران کمی و ارامی که بیرو پشت شیشه های کافه میبارید و به شیشه برخورد میکرد، فضا و هوای دنج کافه و رد وانیل در تلخی رو بیشتر از همیشه صمیمی تر میکرد
یونگی پشت همان میز مورد علاقش نشسته بود، اما امروز چیزی مثل قبل نبود،لپ تاپ، یونگی امروز لپ تاپی همراهش نبود،به جای ان یک دفترچه چرمی که باز بود و یونگی با تمرکزی عجیب در حال نوشتن چیزی داخل دفترچه بود
جیمین پشت پیشخوان ایستاده بود و یونگی رو زیر نظر گرفته بود،کمی بعد سینی کوچیکی برداشت و به سمت میز یونگی رفت،اینبار دیگر نیازی نبود ازش بپرسد که چه میخواهد حتی صبر نکرد که یونگی سفارش بدهد، به میز نزدیک شد و فنجان قهوه را روی میز نزدیک به یونگی گذاشت،یونگی آنقدر غرق در کلمات و نوشتن بود که حتی حضور جیمین رو حس نکرد
جیمین همان جا ایستاد و به دست های یونگی که چگونه تند و سریع روی کاغذ حرکت میکرد نگاه کرد،که ناگهان یونگی سرش را بلند کرد و نگاه شان در هم گره خورد(بچم عاشق شد و رفت،منحرفا دستا بالا )
یونگی خودکارش را بین انگشت هایش چرخاند(اصن این حرکت،گادد) و با صدایی که بخاطر سکوت کافه کمی بم بنظر میرسید از جیمین پرسید:

« تا حالا شده بخوایی چیزی بنویسی،ولی بدونی که کلمات کافی و مناسبی براش وجود نداره؟ »

جیمین از حرف یونگی تعجب کرد انتظار چنین سوالی را از مردی که کم حرف میزد و همیشه با تمرکز در حال نوشتن بود نداشت، به خود امد و صندلی روبه روی یونگی رو عقب کشید و نشست و گفت

« امم،،خب.. فکر کنم..اره..وقتی نمی تونی احساست رو بیان کنی،دقیقا همین حس رو دارم،انگار که وزنه ای سنگین روی سینه ته ،انگار تمام دنیا برایش کافی نیست، انگار زیبایش انقدر زیادست که نمیتوان انرا توصیف کرد »

یونگی یا حرف جیمین به دفترچه اش نگاه کرد و گفت

« من یه شخصیت دارم توی داستان،کسی که میخوام توصیفش کنم...ولی هر چی مینویسم و هر کاری میکنم از نظر خودم اونقدرها زیبا نیست اونقدر گرم درخشان نیست.... اونقدر که باید باشه....کافی و مناسب نیست »

جیمین که به تک تک حرف های یونگی گوش داده بود ارام به فنجان قهوه ی یونگی نگاهی انداخت، بوی وانیل در قهوه ی تلخ و سیاه حالا در اطراف میز پیچیده بود، جیمین لبخندی که کمی شیطنت در ان بود روی لب هایش امد و گفت

«شاید داری از زاویه اشتباهی بهش نگاه میکنی»

یونگی از حرف جیمین متعجب شد و ابرو بالا انداخت و گفت

«مثلا از چه زاویه ای؟ »

جیمین همان لحظه دستش را به سوی دفترچه ی یونگی دراز کرد اما قبل از انکه دفترچه را بردارد مکث کوتاهی کرد و اجازه گرفت، یونگی دفترچه را سمت جیمین گرفت، جیمین که دفترچه را گرفت به خط مرتب و نوشته ها و خط خوردگی ها نگاه کرد و گفت....

دخترا میدونم شرطا رسیده بود و من دیر گذاشتم ولی واقعا مغزم کار نمیکرد و اینکه بگید سناریو چی بنویسم واستون زودتر بگید چون دارم میرم خونه ی مادربزرگم اونجا بیکارم و نت هم ندارم میشینم مینویسم شب هم اگه اومدم واستون یه پارت دیگه اپ میکنم مرسیی از همتون 💋💜
دیدگاه ها (۲۲)

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

پارت ۶: شکستنِ دیوارهای شیشه‌ایسکوتِ عمارت، شب‌ها سنگین‌تر م...

پارت نهم | امروز تو نیستیلیانا درِ کافه را باز کرد.همان بوی ...

فیک

Part38+سلام _سلام خوش اومدی بیا بشین نیلا رو صندلی نشستو علا...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

نام : « کافه‌ی سکوت » به انگلیسی : 𝓴𝓪𝓯𝓮𝓱 𝓪𝓻𝓪𝓷 𝓮𝓼𝓵𝓸شخصیت های ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۹چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.اتاق ک...

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط