اینو خیلی دوس دارم
اینو خیلی دوس دارم
دیگر گذشت زمانِ زنده به گور کردنِ دخترانی که جرمشان تنها جنسیتشان بود...و این دروغِ زیباییست...! تقویم ها گذشته اند وُ تنها واژه هاست که جایشان عوض شده...زنده ها به گور نمیروند,اما...تمامِ این سرزمین گورستانیست مملوء از جنازه هایِ زنده ای که از شدت زیستن پوسیده اند...!جنازه هایی که گاه وُ بی گاه دلشان مردن میخواهد...!و این ها را فقط و فقط دخترانِ این سرزمین میفهمند...آنقدر میفهمند که جنسیتِ شان را بجوند وُ تُف کنند رویِ عدالتی که از یاد برده اند...! سال هاست که گوش هایِ مان از شدتِ شنیده هایِ این وُ آن آنقدر کر شده که صدایِ خودمان را هم نشنویم...! تکرار...تکرار...و تکـــــــرار...! _ هِــی ضعیفه موهایت را بپوشان...!
و چشم هایِ مسمومی که پشتِ همین صدایِ همیشگی آنقدر زنِ همسایه را نشانه رفته بود که دهانش بویِ شهوت میداد...!و هر شب بی هیچ طعمی از عشق سرِ اصلِ مطلب رفته بود...! و مرد هرگز نفهمید چقدر تفاوت از مرد بودن تا مردانگی ست..! آنقدر نمیفهمید که برایِ اثباتِ مردانگی اش به این وُ آن به بکارت هایی که دیگر بکر نبود پناه می آورد...!چقدر مرد میشد با هر هرزگی,با هر گناه,با هر...بگذار مثلِ همیشه بُگذریم...! آه من وُ ما مجرمانِ بی گناهِ این سرزمینیم...!جرمِ بزرگیست دختر زاده شدن در سرزمینی که حرف حرفِ مرد است را مادرانِمان برایمان ارث گذاشته اند...!و از همان روزِ نخست زندگی را آنگونه که دوست داشتند تحمیلِ مان کردند...!و ما خوب یاد گرفتیم صدایمان که بالا برود بی آبروییست...!اشک بریزیم بی آبروییست...!از خودمان دفاع کنیم بی آبروییست...!آنگونه که میخواهیم لباس بپوشیم بی آبروییست...!بخندیم بی آبروییست...!بیرون برویم بی آبروییست...!عاشق شویم بی آبروییست...!و....
راستی که بی آبروییست مونث زاده شدن در سرزمینی که مردهایش همه شان مَرد هستند نه " مــــــَرد ".....
دیگر گذشت زمانِ زنده به گور کردنِ دخترانی که جرمشان تنها جنسیتشان بود...و این دروغِ زیباییست...! تقویم ها گذشته اند وُ تنها واژه هاست که جایشان عوض شده...زنده ها به گور نمیروند,اما...تمامِ این سرزمین گورستانیست مملوء از جنازه هایِ زنده ای که از شدت زیستن پوسیده اند...!جنازه هایی که گاه وُ بی گاه دلشان مردن میخواهد...!و این ها را فقط و فقط دخترانِ این سرزمین میفهمند...آنقدر میفهمند که جنسیتِ شان را بجوند وُ تُف کنند رویِ عدالتی که از یاد برده اند...! سال هاست که گوش هایِ مان از شدتِ شنیده هایِ این وُ آن آنقدر کر شده که صدایِ خودمان را هم نشنویم...! تکرار...تکرار...و تکـــــــرار...! _ هِــی ضعیفه موهایت را بپوشان...!
و چشم هایِ مسمومی که پشتِ همین صدایِ همیشگی آنقدر زنِ همسایه را نشانه رفته بود که دهانش بویِ شهوت میداد...!و هر شب بی هیچ طعمی از عشق سرِ اصلِ مطلب رفته بود...! و مرد هرگز نفهمید چقدر تفاوت از مرد بودن تا مردانگی ست..! آنقدر نمیفهمید که برایِ اثباتِ مردانگی اش به این وُ آن به بکارت هایی که دیگر بکر نبود پناه می آورد...!چقدر مرد میشد با هر هرزگی,با هر گناه,با هر...بگذار مثلِ همیشه بُگذریم...! آه من وُ ما مجرمانِ بی گناهِ این سرزمینیم...!جرمِ بزرگیست دختر زاده شدن در سرزمینی که حرف حرفِ مرد است را مادرانِمان برایمان ارث گذاشته اند...!و از همان روزِ نخست زندگی را آنگونه که دوست داشتند تحمیلِ مان کردند...!و ما خوب یاد گرفتیم صدایمان که بالا برود بی آبروییست...!اشک بریزیم بی آبروییست...!از خودمان دفاع کنیم بی آبروییست...!آنگونه که میخواهیم لباس بپوشیم بی آبروییست...!بخندیم بی آبروییست...!بیرون برویم بی آبروییست...!عاشق شویم بی آبروییست...!و....
راستی که بی آبروییست مونث زاده شدن در سرزمینی که مردهایش همه شان مَرد هستند نه " مــــــَرد ".....
- ۴۰۴
- ۲۳ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط