#admin_yoki
#admin_yoki
#My_deity
#part2
☆فلش بک به روزی که دازای بهوش اومد☆
☆ویو نویسنده☆
(نویسنده:آهان راستی این علامت ^ یعنی این که داره با خودش حرف میزنه)
دازای و مردی با موهای سیاه در کنار هم داشتند شام میخوردند.
سکوت بود و انگار کسی نمیخواست این سکوت حوصله سر را بشکند که مرد مو سیاه گفت:وقتی پیدات کردم قبلش کسی بهت کمک کرده بود.طبیب گفت شانس آوردی انگار تیر سمی بوده و اگه اون فرد بهت کمک نمیکرد الان به این راحتی ها نمیتونستی شام بخوری.ببینم فهمیدی اون فرد کی بوده؟خودم میدونم بیهوش بودی اما واقعا هیچی یادت نمیاد؟
دازای دست از خوردن برداشت و چابستیک رو روی میز گذاشت و گفت:آکوتاگاوا ببین دقیق خودمم نمیدونم که اون شخص کی بود البته میخواستم بهت بگم که اون رو پیدا کنی میخوام براش جبران کنم
آکوتاگاوا: تو که نمیدونی کی بود چطور میخوای من برات پیداش کنم؟
دازای:یه چیزایی که میدونم. فامیلش رو بهم گفت موهاش هم نارنجی بود و چشماش...چشماشم آبی بود و اول اسمش با چو شروع میشد و قدش هم کوتاه بود
اکوتاگاوا:فامیلیش ...چی بود؟
دازای:ناکاهارا، اول اسمش هم با چو شروع میشه
اکوتاگاوا زمزمه وار اون فامیل رو تکرار کرد انگار یه چیزی رو میخواست یادش بیاد:ناکاهارا،ناکاهارا،ناکاهارا
آهان یادم اومدم نویا ناکاهارا چونیا ناکاهارا و چویا ناکاهارا
دازای:این افراد کی ان؟
آکوتاگاوا:بچه های امپراطور سرزمینی هستن که تو اونجا زخمی شدی
دازای:یعنی ممکنه...
آکوتاگاوا:بله قطعا یکی شون جون تو رو نجات داده. گفتی موهاش نارنجی بود؟
دازای:آره
آکوتاگاوا:پس میشه چونیا چون اون موهاش نارنجیه، دختر و بچه ی آخر خاندان شونه اون دختره خیلی مهربون و صادقیه و دلسوزه همه مردمه اون الهه ی سرزمین شه ولی در مقابل، چویا یک مرد عوضی و خودخواهه عجیبه اما همه اون رو قهرمان کشورش میدونن و پسر ارشد خواندان یعنی نویا اون یک نابغه است
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
نویا و چونیا...
برای اسم هاشون تفکر زیادی خرج کرده بودم🌚💅
#My_deity
#part2
☆فلش بک به روزی که دازای بهوش اومد☆
☆ویو نویسنده☆
(نویسنده:آهان راستی این علامت ^ یعنی این که داره با خودش حرف میزنه)
دازای و مردی با موهای سیاه در کنار هم داشتند شام میخوردند.
سکوت بود و انگار کسی نمیخواست این سکوت حوصله سر را بشکند که مرد مو سیاه گفت:وقتی پیدات کردم قبلش کسی بهت کمک کرده بود.طبیب گفت شانس آوردی انگار تیر سمی بوده و اگه اون فرد بهت کمک نمیکرد الان به این راحتی ها نمیتونستی شام بخوری.ببینم فهمیدی اون فرد کی بوده؟خودم میدونم بیهوش بودی اما واقعا هیچی یادت نمیاد؟
دازای دست از خوردن برداشت و چابستیک رو روی میز گذاشت و گفت:آکوتاگاوا ببین دقیق خودمم نمیدونم که اون شخص کی بود البته میخواستم بهت بگم که اون رو پیدا کنی میخوام براش جبران کنم
آکوتاگاوا: تو که نمیدونی کی بود چطور میخوای من برات پیداش کنم؟
دازای:یه چیزایی که میدونم. فامیلش رو بهم گفت موهاش هم نارنجی بود و چشماش...چشماشم آبی بود و اول اسمش با چو شروع میشد و قدش هم کوتاه بود
اکوتاگاوا:فامیلیش ...چی بود؟
دازای:ناکاهارا، اول اسمش هم با چو شروع میشه
اکوتاگاوا زمزمه وار اون فامیل رو تکرار کرد انگار یه چیزی رو میخواست یادش بیاد:ناکاهارا،ناکاهارا،ناکاهارا
آهان یادم اومدم نویا ناکاهارا چونیا ناکاهارا و چویا ناکاهارا
دازای:این افراد کی ان؟
آکوتاگاوا:بچه های امپراطور سرزمینی هستن که تو اونجا زخمی شدی
دازای:یعنی ممکنه...
آکوتاگاوا:بله قطعا یکی شون جون تو رو نجات داده. گفتی موهاش نارنجی بود؟
دازای:آره
آکوتاگاوا:پس میشه چونیا چون اون موهاش نارنجیه، دختر و بچه ی آخر خاندان شونه اون دختره خیلی مهربون و صادقیه و دلسوزه همه مردمه اون الهه ی سرزمین شه ولی در مقابل، چویا یک مرد عوضی و خودخواهه عجیبه اما همه اون رو قهرمان کشورش میدونن و پسر ارشد خواندان یعنی نویا اون یک نابغه است
☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆ ☆
نویا و چونیا...
برای اسم هاشون تفکر زیادی خرج کرده بودم🌚💅
- ۲۰۹
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط