حکایت همچنان باقیست

روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد..!
خرگوشی از آن جا عبور می کرد.
از کلاغ پرسید: آیا من هم می توانم مانند تو تمام روز را به بیکاری و استراحت بگذرانم؟
کلاغ حیله گرانه گفت: البتّه که می تونی..!خرگوش کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد .
ناگهان روباهی از پشت درخت جَست و او را شکار کرد.
کلاغ خنده زنان گفت: برای این که مفت بخوری و بخوابی و هیچ کاری نکنی ...
باید این بالا بالا ها بنشینی..!

و حکایت......همچنان باقیست
‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌
دیدگاه ها (۱)

تلنگرررر و تفکررر حال این روزهاای جامعه مااا

#حکایت روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود...

#داستان_شب...روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیک...

#حکایت کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هی...

روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ ...

روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ ...

روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ ...

شهید سردار محمد ناظری

در زمان قدیم پادشاهی بود كه به خدا ایمان نداشت اما وزیری داش...

💠 روزی کلاه فروشی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط