{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و ه

روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد!

خرگوشی از آن جا عبور می کرد
از کلاغ پرسید: آیا من هم می توانم مانند تو تمام روز را به بیکاری و استراحت بگذرانم؟

کلاغ حیله گرانه گفت : البتّه که می تونی..!خرگوش کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد ، ناگهان روباهی از پشت درخت جَست و او را شکار کرد

کلاغ خنده زنان گفت :
برای این که مفت بخوری و بخوابی و هیچ کاری نکنی باید این بالا بالا ها بنشینی ...

خلاصه هنوزم که هنوزه حکایت همونه👌 😂
دیدگاه ها (۱)

بانام یاداو....به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرس...

🌸 🍃 ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴانی ﺳﺎﺧﺘﻪ!ﮔﺎﻫـــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط