{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_شب...

#داستان_شب...




روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد..!
خرگوشی از آن جا عبور می کرد.
از کلاغ پرسید: آیا من هم می توانم مانند تو تمام روز را به بیکاری و استراحت بگذرانم؟

کلاغ حیله گرانه گفت: البتّه که می تونی..!خرگوش کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد .
ناگهان روباهی از پشت درخت جَست و او را شکار کرد.کلاغ خنده زنان گفت: برای این که مفت بخوری و بخوابی و هیچ کاری نکنی ...
باید این بالا بالا ها بنشینی..!

این حکایت همچنان باقیست..
#شب_خوش...
دیدگاه ها (۳)

#داستان_شبدر شهری که موش آهن می‌خورد، کلاغ هم کودک می‌بردباز...

عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۰ (از زبان راوی )چند ساعتی ب...

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁷باهم وارد مرکز خرید شدن اول ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وششم | گناهی که مال او نبودشب...سکوت سن...

حکایت همچنان باقیست

تلنگرررر و تفکررر حال این روزهاای جامعه مااا

#حکایت روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود...

روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط