{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۳۵)

🔹 #او_را ... (۳۵)




عرشیا واقعا سورپرایزم کرده بود !

تا چنددقیقه فکرم مشغول بود !



حتی حواسم از مهمونی فردا شب پرت شده بود

رسیدم به چهارراه و طبق معمول چراغ قرمز... 🚦



همینجور که داشتم اطرافو نگاه میکردم ، چشمم افتاد به همون دختر گل فروش !



سریع شیشه رو دادم پایین !



- دختر !

دختر خانوم !

بیا اینجا !

💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-سی-و-پنجم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۱۶)صبحونمو خوردم و به اتاق برگشتمسه تماس از د...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۲۶)- برو اونور عرشیا ...درو قفل کرد و کلیدو گ...

🔹 #او_را ... (۴۷)گوشی از دستم افتاد ...احساس میکردم بدبخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط