{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۲۸)

🔹 #او_را ... (۲۸)





یه لحظه از خودم بدم اومد ...

احساس کردم خیلی دل سنگ شدم !



- عرشیا ...

من ازت معذرت میخوام ... 😔



- ترنم ...

میخوای ببخشمت ؟؟ 😢



- اره ‼ ️



- پس نرو ...❗ ️

تنهام نذار .... 😢

من بی تو وضعم اینه !

بمون و زندگیمو قشنگ کن ...

من خیلی تنهام ....



سرمو انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم ...



- ترنم ؟؟؟

💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-بیست-و-هشتم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۲۶)- برو اونور عرشیا ...درو قفل کرد و کلیدو گ...

🔹 #او_را ... (۳۹)دستشو بخیه کردن و بهش یه سرم وصل کردن .علی...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط