فیک
☆BETWEEN US☆
P♡18
____________
*روز اول*
اتاقم بوی کاغذ و ماژیک گرفته بود.
برگههای یادداشت همهجا پخش بودن؛ روی تخت، روی زمین، حتی روی در کمد.
پروژهام دربارهی «فیلتراسیون آب با مواد طبیعی» بود. ایدهاش ساده به نظر میرسید… اما اجراش؟ نه.
چند بار طرح اولیهمو کشیدم و خط زدم.
هر بار حس میکردم کافی نیست.
صدای تهیونگ توی ذهنم پیچید:
«اسمها بر اساس پروژه عملی انتخاب میشن.»
لبمو گاز گرفتم.
باشه. پس باید عملیش کنم.
---
*روز دوم*
آزمایشگاه مدرسه بعد از کلاسها ساکتتر بود. نور زرد چراغها روی میزهای فلزی میافتاد.
ماسک زده بودم و با دقت لایههای مختلف فیلتر رو داخل استوانه شیشهای میچیدم:
شن، زغال فعال، پنبه، سنگریزه.
دستم یه بار لرزید و همهچیز فرو ریخت.
چشمامو بستم.
نمیتونستم همین اول کار کم بیارم.
دوباره از اول.
این بار آهستهتر. دقیقتر.
وقتی آب گلآلود رو از بالا ریختم و چند قطره شفاف از پایین چکید… قلبم تند زد.
هنوز کامل نبود. ولی داشت کار میکرد.
---
*روز سوم*
سون یورا هم اون گوشه آزمایشگاه بود. با دوستاش.
هر چند دقیقه یه بار صدای خندهشون میاومد.
یه لحظه احساس کردم دارن نگام میکنن.
دستم روی دفترچه یادداشت مکث کرد.
نه. تمرکز.
اعداد رو دوباره حساب کردم. میزان جذب، سرعت عبور، درصد شفافیت.
اشتباه داشتم.
خط زدم. اصلاح کردم.
این بار فقط برای اینکه ثابت کنم «شرایطشو دارم» نبود.
واقعاً میخواستم نتیجهش درست باشه.
---
*روز چهارم*
خسته بودم.
چشمام میسوخت...این چند روز روزهای سختی رو داشتم و گاهی هم روی میز آزمایشگاه خوابم میگرفت و وقتی بیدار میشدم وسایل میزم مرتب شده بود و یکی از پتو های نازکی که توی اتاق بهداشت مدرسه بودن هم روم کشیده میشد بود...
روی میز آزمایشگاه خم شده بودم که صدای در اومد.
ناخودآگاه سرمو بالا آوردم.
تهیونگ نبود.
فقط یکی از خدمتکارهای مدرسه.
نمیدونم چرا یه لحظه ناامید شدم.
به خودم اخم کردم.
قرار نبود منتظر باشم.
---
*روز پنجم – شب قبل تحویل*
نمونه نهایی روی میزم بود.
آب کدر رو ریختم.
چند ثانیه سکوت.
قطرهها یکییکی پایین چکیدن.
شفافتر از قبل. سریعتر. تمیزتر.
نفسمو آهسته بیرون دادم.
برای اولین بار، حس کردم این پروژه فقط یه بهونه نبود.
این چند روز، منو از دختری که پشت نگاه یه نفر قایم میشد…
به کسی تبدیل کرد که خودش ایستاده.
دفترچهمو بستم و زیر لب گفتم:
«قبول بشم یا نه… این یکی رو واقعاً خودم ساختم.»
#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡18
____________
*روز اول*
اتاقم بوی کاغذ و ماژیک گرفته بود.
برگههای یادداشت همهجا پخش بودن؛ روی تخت، روی زمین، حتی روی در کمد.
پروژهام دربارهی «فیلتراسیون آب با مواد طبیعی» بود. ایدهاش ساده به نظر میرسید… اما اجراش؟ نه.
چند بار طرح اولیهمو کشیدم و خط زدم.
هر بار حس میکردم کافی نیست.
صدای تهیونگ توی ذهنم پیچید:
«اسمها بر اساس پروژه عملی انتخاب میشن.»
لبمو گاز گرفتم.
باشه. پس باید عملیش کنم.
---
*روز دوم*
آزمایشگاه مدرسه بعد از کلاسها ساکتتر بود. نور زرد چراغها روی میزهای فلزی میافتاد.
ماسک زده بودم و با دقت لایههای مختلف فیلتر رو داخل استوانه شیشهای میچیدم:
شن، زغال فعال، پنبه، سنگریزه.
دستم یه بار لرزید و همهچیز فرو ریخت.
چشمامو بستم.
نمیتونستم همین اول کار کم بیارم.
دوباره از اول.
این بار آهستهتر. دقیقتر.
وقتی آب گلآلود رو از بالا ریختم و چند قطره شفاف از پایین چکید… قلبم تند زد.
هنوز کامل نبود. ولی داشت کار میکرد.
---
*روز سوم*
سون یورا هم اون گوشه آزمایشگاه بود. با دوستاش.
هر چند دقیقه یه بار صدای خندهشون میاومد.
یه لحظه احساس کردم دارن نگام میکنن.
دستم روی دفترچه یادداشت مکث کرد.
نه. تمرکز.
اعداد رو دوباره حساب کردم. میزان جذب، سرعت عبور، درصد شفافیت.
اشتباه داشتم.
خط زدم. اصلاح کردم.
این بار فقط برای اینکه ثابت کنم «شرایطشو دارم» نبود.
واقعاً میخواستم نتیجهش درست باشه.
---
*روز چهارم*
خسته بودم.
چشمام میسوخت...این چند روز روزهای سختی رو داشتم و گاهی هم روی میز آزمایشگاه خوابم میگرفت و وقتی بیدار میشدم وسایل میزم مرتب شده بود و یکی از پتو های نازکی که توی اتاق بهداشت مدرسه بودن هم روم کشیده میشد بود...
روی میز آزمایشگاه خم شده بودم که صدای در اومد.
ناخودآگاه سرمو بالا آوردم.
تهیونگ نبود.
فقط یکی از خدمتکارهای مدرسه.
نمیدونم چرا یه لحظه ناامید شدم.
به خودم اخم کردم.
قرار نبود منتظر باشم.
---
*روز پنجم – شب قبل تحویل*
نمونه نهایی روی میزم بود.
آب کدر رو ریختم.
چند ثانیه سکوت.
قطرهها یکییکی پایین چکیدن.
شفافتر از قبل. سریعتر. تمیزتر.
نفسمو آهسته بیرون دادم.
برای اولین بار، حس کردم این پروژه فقط یه بهونه نبود.
این چند روز، منو از دختری که پشت نگاه یه نفر قایم میشد…
به کسی تبدیل کرد که خودش ایستاده.
دفترچهمو بستم و زیر لب گفتم:
«قبول بشم یا نه… این یکی رو واقعاً خودم ساختم.»
#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۴.۸k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط