{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵۳

پارت ۵۳

🌅 ویو آت

کم‌کم آفتاب داشت پایین می‌رفت و آسمون نارنجی و صورتی شده بود. صدای موج‌ها آروم‌تر شده بود و همه کنار ساحل نشسته بودیم.

جین:
بچه‌ها والیبال ساحلی بازی کنیم؟ 🏐✨

کوک:
من پایه‌ام! 🏐

آت:
منم هستمممم! 😭💜

ته:
پس تیم‌بندی کنیم.

جین:
من و کوک یه تیم.

جیمین:
من و هانا هم یه تیم.

لیام:
آت، تو بیا تیم ما.

آت:
باشه 😌✨

ته که کنارمون ایستاده بود، یه لحظه به لیام نگاه کرد. 😐

ته:
پس منم میام تیم شما.

لیام:
نه دیگه، سه نفره می‌شه. 😂

آت با خنده:
ته برو یه تیم دیگه 😂

ته:
آره، خیلی هم خوب. 😑

ولی از لحنش معلوم بود اصلاً هم خوب نیست. 😂

بازی شروع شد. 🏐🔥

آت:
لیام بگیررر!

لیام توپ رو گرفت و دوباره برای من فرستاد.

آت:
آفرین! 👏✨

ته از اون طرف با اخم خیلی کوچیکی گفت:

ته:
فقط مواظب باش توپ رو درست بگیری. 😐

آت:
ته تو چرا انقدر غر می‌زنی؟ 😂

ته:
من غر نمی‌زنم.

جین:
آره، معلومه 😭😂

چند دقیقه بعد توپ سمت آت اومد. آت پرید و توپ رو زد و امتیاز گرفت.

آت:
ییییییس! بردیممم! 🏐✨

لیام:
عالی بود!

آت:
مرسییی! 💜

ته زیر لب:
این‌همه خوشحالی برای یه امتیاز؟ 🙄

کوک:
ته، حسودی می‌کنی؟ 😂

ته:
من؟ به چی؟!

همه خندیدن.

ته:
بازی کنید بابا! 😑😂

🌅 ویو آت

بعد از چند دست بازی، دیگه همه خسته شده بودیم. کنار ساحل نشستیم و به غروب نگاه کردیم.

آسمون نارنجی و صورتی شده بود و نور خورشید روی آب افتاده بود. 🌅✨

جیا گوشی رو برداشت و شروع کرد به فیلم گرفتن. 🎥

هانا با اخم بهش نگاه کرد:
— جیا، باز تو داری فیلم می‌گیری؟ 🙄

جیا:
— آره، مشکلیه؟ 😐

هانا:
— آره، چون هر بار فیلم می‌گیری فقط خودتو نشون می‌دی! 😂

جیا:
— خب اگه بلدی، خودت بگیر.

هانا با لحن تندی گفت:
— تو اول یاد بگیر چطوری یه فیلم درست بگیری، بعد حرف بزن. 😒

جیا:
— هانا، لازم نیست این‌طوری حرف بزنی.

هانا:
— چرا؟ ناراحت شدی؟ حقیقت تلخه دیگه. 😏

اخم کردم و به هانا نگاه کردم.

آت:
— هانا، بس کن. چرا این‌جوری با جیا حرف می‌زنی؟ 😑

هانا:
— تو دخالت نکن آت، بین من و جیاست.

آت:
— وقتی داری بهش بی‌احترامی می‌کنی، چرا دخالت نکنم؟ 😤

جیا:
— آت بیخیال...

هانا:
— اوه، حالا وکیل جیا هم شدی؟ 😂

آت:
— حداقل مثل تو با دوستام بد حرف نمی‌زنم! 😠

هانا با عصبانیت جلو اومد و جیا هم جوابش رو داد.

چند لحظه بعد دعوا بالا گرفت و هر دو با عصبانیت به هم پریدن و موهای همدیگه رو کشیدن. 😳

آت:
— هانا ولش کن! 😠

من هم جلو رفتم تا جیا رو ازش جدا کنم، اما هانا دوباره به سمت جیا رفت.

ته سریع از جاش بلند شد:
— آت! برو کنار!

دایی و لیام هم سریع خودشون رو رسوندن.

دایی:
— کافیه! هر دوتون جدا شین! 😠

لیام:
— جیا بیا این‌طرف!

ته:
— هانا، عقب برو.

بالاخره از هم جداشون کردن.

جیا هنوز عصبانی بود:
— خودش شروع کرد! 😤

هانا:
— چون تو اعصابمو خورد کردی! 😡

آت کنار جیا ایستادم و با ناراحتی به هانا نگاه کردم.

— دیگه با جیا این‌طوری حرف نزن. 😑

ته دستش رو روی شونه‌ام گذاشت:
— آت، آروم باش... تموم شد. 😮‍💨

چند ثانیه همه ساکت موندیم.

غروب هنوز همون‌قدر زیبا بود، اما حالا دیگه هیچ‌کس حواسش به منظره نبود. 🌅💜
آت#پشت_نگاه_سردت #عاشقانه #رمان_عاشقانه #پارت_جدید #تهیونگ #Taehyung #BTS:
دیدگاه ها (۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط