لیام  کدوم حد حقیقت اینکه هشت سال گذشته و هنوز نتونستی فراموشش کنی

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ⊹˚₊𐙚

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ⊹˚₊𐙚

لیام: ـ کدوم حد؟ حقیقت؟ اینکه هشت سال گذشته و هنوز نتونستی فراموشش کنی؟

فک تهیونگ منقبض شد.

لیام: ـ آت خوش‌شانس بود که رفت. شاید الان عاشق یکی دیگه شده باشه؛ شاید حتی اسم تو هم براش مهم نباشه!

تهیونگ: ـ خفه شو!

لیام: ـ تو نتونستی نگهش داری، حتی یه دلیل براش نداشتی که بمونه!

بـــوم! 💥

مشت تهیونگ به صورت لیام خورد.

کوک: ـ یا خدا! من فقط برای خوردن کیک اومده بودم! 😭

لیام: ـ عوضی! توی عقد بهم مشت می‌زنی؟!

تهیونگ: ـ هنوز شروع نکردم!

هر دو دوباره به سمت هم حمله کردن که ناگهان در سالن باز شد.

ویو آت | ورودی سالن

آت: ـ جیا، مطمئنی دیر نکردیم تو عروسی

جیا: ـ دختر، عقده ها

آت: ـ فقط امیدوارم لیام دردسر درست نکرده باشه.

صدای جیغ مهمون‌ها بلند شد.

آت: ـ این دیگه چه خبره؟!

با دیدن لیام وسط دعوا، چشم‌هام گرد شد.

آت: ـ لیام؟!

سریع وارد سالن شدم. نگاه مهمون‌ها به سمتم برگشت.

مهمون: ـ وای، چقدر زیباست! چشم‌هاشو دیدین؟! 😳

آت: ـ لیام! بس کن دیگه!

لیام: ـ آت؟!

آت: ـ خودمم! حالا بگو ببینم چه غلطی می‌کنی؟!

لیام: ـ اون شروع کرد!
آت: ـ عقد دوستمه دوستم

آت: ـ شما هم نمی‌تونین مثل آدم رفتار کنین؟!

تهیونگ: ـ خانم، دخالت نکنین.

آت: ـ شما دعوا راه انداختین، بعد من دخالت نکنم؟!

تهیونگ: ـ گفتم کنار برین!

آت: ـ اول دعوا رو تموم کنین!

دستش رو کشیدم تا از لیام دورش کنم، اما پاش به لبه‌ی فرش گیر کرد.

آت: ـ وایسا...!

بــوم! 😭💥

من روی زمین اوفتادم ته هم روم

سالن ساکت شد.

سرم رو بالا آوردم و چشم‌هام به چشم‌های اون گره خورد.

چشم‌هایی که هشت سال تلاش کرده بودم فراموششون کنم.

کیم تهیونگ!

تهیونگ: ـ هنوزم همون دختر زبون‌درازی!

آت: ـ حداقل من عوضی نیستم!

تهیونگ: ـ درسته. تو فقط هشت سال پیش قلب یه عوضی رو برداشتی و فرار کردی.

آت: ـ خودت گذاشتی ببرم!

تهیونگ: ـ آره، ولی احمقانه فکر می‌کردم برمی‌گردی پسش بدی.

آت: ـ زیادی خودتو جدی گرفتی، کیم!

تهیونگ: ـ هنوزم زود می‌شی،

آت: ـ تو هم هنوزم اعصاب‌خردکنی!

تهیونگ: ـ دلت برام تنگ شده بود، نه؟

آت: ـ توهم زدی!

تهیونگ: ـ پس چرا دستات می‌لرزه؟

آت: ـ چون یه احمق زیرمه و نمی‌ذاره بلند شم!

تهیونگ: ـ آره... هنوزم همون آتی.

آت: ـ و تو هنوزم همون تهیونگی که فکر می‌کنه همه‌چی رو می‌دونه!

تهیونگ: ـ نه، سنیوریتا. یه چیز رو هفت ساله نمی‌دونم...

آت: ـ چی؟

تهیونگ: ـ اینکه چطور تونستم هفت سال بدون دیدنت زنده بمونم.

آت: ـ مگه روح دیدی؟!

تهیونگ: ـ نه. ولی هفت ساله هر شب تو رو می‌بینم و هر بار که بیدار می‌شم، نیستی.

آت: ـ ...

تهیونگ: ـ حالا که بالاخره جلوی چشممی، انتظار داری به این راحتی نگاهم رو ازت بگیرم؟

قلبم دیوونه‌وار می‌کوبید.

نگاهم رو دزدیدم و دستم رو روی زمین گذاشتم تا بلند بشم.

آت: ـ حالا می‌شه بلند شم؟!

#پشت_نگاه_سردت#رمان_عاشقانه#رمان_احساسی#رمان_ایرانی#داستان_عاشقانه#رمان_جدید#عشق_و_نفرت#تهیونگ
دیدگاه ها (۴)

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 ⊹˚₊𐙚 ویو تهیونگ | شرکت، ساعت ۶ عصر...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۴ | لیام چیزی دید...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

چند پارتی تهیونگ

اسمات ...............[منحرف ها کامنت ها]ویو تهیونگ :داشتم جی...

چندپارتی یونگی

چندپارتی جونگ کوک

پات ۱۹

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــشت 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خ...

پارت ۱۹۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط