{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 ⊹˚₊𐙚

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 ⊹˚₊𐙚

🎀💗 ویو آت | تماس تصویری با جیا 💗🎀

همین‌طور که روی مبل نشسته بودم و با گوشیم ور می‌رفتم، جیا تماس تصویری گرفت.

📱 تماس تصویری | جیا 💕

جیا:
ـ آاااااات! بالاخره خانم دکتر تشریف آوردن! 😂🩺

آت:
ـ سلام به نامزد خانم خوشبخت! 😂💍

جیا:
ـ خفه شوووو! هنوز نامزد نشدم! 😭

آت:
ـ ولی به‌زودی می‌شی! راستی، نامزدت کجاست؟ بذار ببینمش! 👀💗

جیا:
ـ پیشه تو تو اول بگو کی میای پیشم؟!

آت:
ـ همین الان اومدم خونه. دلم می‌خواد ببینمت! 🥹💕

جیا چند لحظه ساکت شد. لبخندش آروم‌تر شد و چشم‌هاش برق زد.

جیا:
ـ هشت سال گذشت، آت...

آت:
ـ آره...

جیا:
ـ ولی انگار همین دیروز بود که با هم از فرداهامون حرف می‌زدیم.

آت:
ـ این بار دیگه نمی‌ذارم این‌همه از هم دور بمونیم. 🦋

جیا:
ـ قول؟ 🥺

آت:
ـ قولِ قول! 💗🤞🏻

جیا:
ـ پس فردا میایم خرید! برای نامزدی خودم باید کمکم کنی!

آت:
ـ چیییی؟! خرید؟ لباس؟ کفش؟ اکسسوری؟! 😭🛍️🎀

جیا:
ـ وای خدا! هنوزم با شنیدن اسم خرید برق می‌زنی! 😂

آت:
ـ جیا، عزیزم، خرید یه هنر مقدسه! 💅🏻✨

جیا:
ـ فقط لطفاً نذار کل بودجه‌ی نامزدی رو خرج کفش کنیم!

آت:
ـ قول نمی‌دم! 🤣👠💗

تماس که تموم شد، لبخند هنوز روی لبم بود.

بالاخره قرار بود دوباره کنار بهترین دوستم باشم؛ همون دختری که هفت سال دوری هم نتونسته بود از قلبم دورش کنه.

و این بار، قرار بود توی یکی از مهم‌ترین روزهای زندگیش کنارش بایستم. 💍💗

━━━━━━━━━━━━━━━━━━

👑🖤 ویو ته | عمارت کیم 🖤👑

عمارت بزرگ کیم در سکوت فرو رفته بود.

پنجره‌های بلند، نور کم‌رنگ غروب و مردهایی که با دیدن صاحب عمارت سرشون رو پایین می‌انداختن...

کیم تهیونگ، مرد بیست‌وهفت‌ساله‌ای که حتی نگاهش برای ترسوندن دیگران کافی بود، پشت میز کارش نشسته بود.

کت‌وشلوار مشکی، ساعت گران‌قیمت و چهره‌ای سرد که احساساتش رو پشت دیواری بلند پنهون می‌کرد.

برای همه، اون مردی سرد و غیرقابل‌پیش‌بینی بود.

رئیس مخفی قدرتمندترین تشکیلات مافیایی آسیا.

اما هیچ‌کس از چیزی که پشت سکوتش پنهون کرده بود، خبر نداشت...

🚪 کوک وارد اتاق شد.

کوک:
ـ ته، دعوت‌نامه‌ی نامزدی جیا رسید.

ته، بدون اینکه سرش رو بلند کنه، جواب داد:

ته:
ـ خب؟

کوک:
ـ قراره چند نفر از دوستای قدیمیش هم بیان.

ته:
ـ به من چه ربطی داره؟

کوک لبخند کجی زد و دست‌هاش رو توی جیبش فرو برد.

کوک:
ـ شنیدم بهترین دوست جیا هم از ایتالیا برگشته. 😏

دست ته روی قلمش ثابت موند.

فقط برای یک لحظه...

ته:
ـ اسمش؟

کوک:
ـ جانگ آت.

سکوت...

نگاه ته آهسته از روی پرونده بالا اومد.

ته:
ـ مطمئنی؟

کوک:
ـ کاملاً.

ته به پشتی صندلی تکیه داد و فکش رو محکم کرد.

هشت سال...

هشت سال بود که اسمش رو به زبون نیاورده بود.

هشت سال بود که خودش رو قانع کرده بود دیگه دیدنش اهمیتی براش نداره.

ولی حالا...

فقط شنیدن اسمش کافی بود تا تمام خاطراتی که دفن کرده بود، دوباره زنده بشن.

کوک:
ـ می‌خوای نری؟

ته با سردی نگاهش کرد.

ته:
ـ چرا نرم؟

کوک:
ـ چون آخرین باری که اسم آت اومد، سه روز با هیچ‌کس حرف نزدی! 😂

ته:
ـ کوک.

کوک:
ـ جانم، رئیس؟ 😇

ته:
ـ یه بار دیگه حرف بزنی، خودت مسئول تمام پرونده‌های این هفته‌ای.

کوک:
ـ چشم! سکوت می‌کنم! من اصلاً از اول لال بودم! 🤐😭

ته دوباره به دعوت‌نامه نگاه کرد.

بعد آروم گفت:

ته:
ـ این بار می‌بینمت، سنیوریتا...

نگاهش سرد بود؛ اما چیزی درونش آرام نمی‌گرفت.

ـ ببینم هنوز هم وقتی عصبانی می‌شی، اون ابروهات رو جمع می‌کنی یا نه...

کوک زیر لب خندید.

کوک:
ـ وای، بدبخت شدیم! رئیس عاشق شده! 😂

ته:
ـ کوک!

کوک:
ـ من رفتمممم! 😭🏃🏻‍♂️

در بسته شد و ته تنها موند.

دعوت‌نامه رو برداشت و دوباره به اسم جیا نگاه کرد.

بعد با صدایی آروم، انگار آت روبه‌روش ایستاده باشه، زمزمه کرد:

ته:
ـ خوش برگشتی، سنیوریتا...

مکثی کرد و نگاهش روی نقطه‌ای نامعلوم ثابت موند.

ـ ولی فکر نکن قراره به همین راحتی از کنارم رد بشی.

━━━━━━━━━━━━━━━━━━

🛍️🎀 ویو آت | روز خرید 🎀🛍️

صبح روز بعد، جیا با سه تا پیام پشت سر هم بیدارم کرد.

📱 جیا:
ـ بیداری؟! 👀

📱 جیا:
ـ آت؟! 😭

📱 جیا:
ـ اگه تا ده دقیقه‌ی دیگه جواب ندی، میام خودم بیدارت می‌کنم! 😂

با چشم‌های نیمه‌باز گوشی رو برداشتم.

آت:
ـ جیا... ساعت چنده؟! 🥱

جیا:
ـ نه و نیم!

آت:
ـ این وقت صبح؟! 😭

جیا:
ـ ما قرار خرید داریم، خانم خوابالو!

آت:
ـ من پزشکم، باید به خوابم احترام بذاری! 😭🩺

جیا:
ـ پنج دقیقه‌ی دیگه پایین خونه‌تونم!

آت:
ـ جیاااااااا! 😩😂

تماس قطع شد.

به سقف نگاه کردم و آهی کشیدم.

آت:
ـ خدایا، من هنوز چمدونم رو کامل باز نکردم! 😂🎀

و#پشت_نگاه_سردت#رمان_عاشقانه#رمان_احساسی#رمان_ایرانی#داستان_عاشقانه#رمان_جدید#عشق_و_نفرت#تهیونگ

۵۰ لایک
دیدگاه ها (۱۵)

╭─────────────── 🥺 ───────────────╮✦ پارت ۸۸| آخرین شب کنار ...

چندپارتی جونگ کوک

ادامه ی پارت ۱۹۵

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۳ | «خانه‌ای که ...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪مرد قدمی جلو آمد.ات با تعج...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

تک پارتی✨قهر الکی... صبح بود.کوک تازه از خواب بیدار شده بود ...

P : 31

شاگرد لوس من

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط